گفتوگوي «ايران» با ابراهيم فروزش، كارگردان «سنگ اول»
داستان سنگ قبر آبرومندانه در روستايي دور
ابراهيم فروزش از سينماگراني است كه به فضاهاي بومي و روستايي علاقه زيادي نشان داده است. بعد از فيلم «كليد» او فقط يك بار ديگر در «زماني براي دوست داشتن» فضاي شهري را تجربه كرده و باقي آثارش در همين فضا روايت ميشوند. اين كارگردان 70ساله سينماي ايران در سال 74 فيلم «خمره» را با اقتباس از داستان هوشنگ مرادي كرماني جلوي دوربين برد و حالا پس از سالها بار ديگر با داستان ديگري از اين نويسنده موفق «سنگ اول» را روانه جشنواره كرده است. «سنگ اول» كه هفتمين كار فروزش پس از كليد، خمره، مرد كوچك، بچههاي نفت، هامون و دريا و زماني براي دوست داشتن است در بخش مسابقه سينماي ايران به نمايش درآمد. گفتوگوي ما در روز نمايش «سنگ اول» در سينماي اهالي رسانه و منتقدان شكل گرفت، نشست خبري فيلم به دليل كسالت وي برگزار نشد اما شب همان روز فرصتي دست داد تا با اين كارگردان گفتوگويي داشته باشيم كه ميخوانيد.
[افروز عيوض خاني ]
■ آقاي فروزش، براي دومين بار پس از «خمره» از داستانهاي هوشنگ مرادي كرماني در فيلم آخرتان استفاده كردهايد، لطفاً بفرماييد داستانهاي اين نويسنده چه ويژگيهايي دارد كه شما را به اين كار ترغيب ميكند؟
بله، من در سال 64 از «داستان آن خمره» هوشنگ مرادي كرماني براي فيلم «خمره» استفاده كردم و حالا پس از 24 سال بار ديگر به سراغ داستاني از ايشان رفتهام. از كارهاي ايشان استقبال ميكنم مشروط بر اينكه بتوانم از عهده اقتباسش برآيم. اين كار را هم با خواندن كتاب «تنور» مرادي كرماني انتخاب كردم و راغب شدم كه فيلمنامه آن را بنويسم.
■ خود ايشان هم در نوشتن فيلمنامه كمك كرد؟
خير، شخصاً نوشتم. اما از نظر احترام، ايشان هم مطالعه كرد و نظراتي داشت كه از آنها استفاده كردم.
■ شخصيت يا ماجرايي هم به داستان اصلي اضافه كرديد؟
نه، يكي دو مورد نظر داد كه اصلاح كردم.
■ به نظرم كيومرث پوراحمد در يكي از اپيزودهاي «قصههاي مجيد» داستاني نزديك به اين داستان را روايت ميكند. در آن داستان به واسطه شوخي مجيد درخصوص خواب خود، بيبي تصور ميكند مرگ به سراغش ميآيد، پس به دنبال لباس مشكي براي مجيد و حلاليت از اطرافيان ميافتد و... حالا با توجه به اين كه هر دو داستان را هوشنگ مرادي كرماني نوشته است، این شباهت مشكلي از نظر شما نبود؟
اين قسمت از سريال «قصههاي مجيد» را من نديدهام، اما با توجه به اين كه نويسنده پس از سالها داستان «سنگ اول» را در مجموعه «تنور» نوشته قطعاً تفاوتهايي دارد. به هر حال اين فاصله چند ساله باید داستان ديگري را شكل داده باشد، اما فكر ميكنم خود نويسنده بايد به اين پرسش شما پاسخ بدهد. فكر ميكنم تفاوت اساسي در سريال بودن «قصههاي مجيد» و فيلم بودن «سنگ اول» باشد. شايد هم واقعاً شباهتهايي وجود داشته باشد.
■ يكي از ويژگي فيلم شما طنز نهفته در كار است كه معمولاً در آثار مرادي كرماني ديده ميشود، اين موضوع براي شما تا چه حدي اهميت داشت؟
داستان فيلم يك كمدي موقعيت ايجاد ميكند. فيلمي است كه شخصيت محور است و شخصيت اصلي به زعم خودش دارد كار درستي ميكند اما وقتي اطرافيان او را نفي ميكنند و بعد پيرو كار او به دنبال سنگ قبر ميروند، خود به خود نوعي طنز آميخته با مسائل جدي پيدا ميكند. لايه ظاهري اين طنز است اما لايه باطني آن را مخاطب آگاه بايد پيدا كند چرا كه مضمون فيلم فوقالعاده نقادانه است، يعني وقتي ما خودمان يك كار را تقبيح ميكنيم چرا خودمان اين كار غلط را انجام ميدهيم. اين الگو يك نمونه است كه آن را به كل جامعه تعميم بدهيم به كارهاي خطايي كه در اثر سوء رفتارها پديد ميآيد. من سعي كردم آنچه در داستان بود قدري تعميم بدهم و بدون آنكه وارد كمديهاي سطحي بشوم كار را دنبال كنم.
■ اساساً نماد سنگ قبر در فيلم به عنوان عنصري از فضاي شهري است كه وقتي وارد روستا ميشود اصالت فضا و صميميت ميان آدمها را از بين ميبرد. تصور ميكردم كه اين ايده در ادامه فيلم گسترش پيدا كند و كل بافت و روابط آدمها را بر هم بزند در حالي كه چنين نميشود.
سؤال اين است كه چرا سنگ قبر؟ براي اينكه آدمها از سنگ قبر، قبر، قبرستان و موضوعات اينچنيني بري هستند و از آن دوري ميكنند، ولي وقتي دستاويز اين داستان سنگ قبر شده چنان آشتيكناني با اين مسئله ايجاد ميشود كه اگر نويسنده هر عامل ديگري را انتخاب ميكرد، كمي زودتر مورد توجه شخصيتهاي داستان قرار ميگرفت و از آن تقليد ميكردند، اما سنگ قبر را به دليل تمام كراهتهاي قضيه انتخاب كرده كه يعني اگر بحث تقليد پيش رو باشد حتي از سنگ قبر هم عدهاي نميگذرند.
■ وقتي كه در فيلم شما تقليد كردن و در اينجا سنگ قبر خريدن كار نادرستي فرض ميشود، تماشاگر انتظار دارد كه سازنده اثر آن را رد كند، اما در آن خواب پايان فيلم ميبينيم كه همه مخالفان حسنعلي مردهاند و او پيروزمندانه در قبرستان شيك پر از سنگ قدم ميزند و به عكس مخالفان با عصايش ضربه ميزند. هر چند اين سكانس خواب حسنعلي است اما نوعي تأييد ديدگاه سازنده به شمار ميآيد. اين طور نيست؟
ما ميتوانستيم به جاي تمهيد خواب آخر شخصيت داستان، واقعيت را در 70 سالگي او نمايش بدهيم. اولاً كه اين 40 سال آينده معلوم نيست فضا چه شكلي شود. شروع قصه ما به روز است و در زمان حاضر اتفاق ميافتد اما چون خواب و خوابزدگي و حالتهاي ماليخوليايي به عنوان يك ترجيع بند در فيلم ديده ميشود منطقي بود كه پيري خودش را هم در خواب ببيند. يكي از مسائل فيلم باردار بودن همسر حسنعلي است و در حالي كه قرار است نوزادي متولد شود او به فكر مرگ خود است. يعني اين تولد و مرگ در تقابل با يكديگرند.
■ بله، هميشه يكي از عناصر اصلي طنز و كمدي از اين نوع تناقضها ميآيد.
از نظر من فيلم دولايه دارد، يكي لايه بيروني كه مخاطب عام با آن ارتباط برقرار ميكند و لايه دروني كه منتقدان بايد حرفهاي فيلم را بشكافند و براي ديگران توضيح بدهند.
■ چرا در آغاز فيلم كابوس حسنعلي را نميبينيم، در طول فيلم هم خوابهاي او نمايش داده نمي شوند، اما خواب آخر كه پيري اوست ميبينيم؟
در قسمتهاي ديگر او خوابش را تعريف ميكند كه طنز خاص خود در آن مطرح ميشود تا خواب آخر فيلم را درست ببنديم.
■ عمد شما روي طنز بودن خواب بوده است؟
بله، اما چرا چنين كردهايم. اين يك نوع تعليق در فيلم است كه تماشاگر فكر كند واقعاً او پير شده اما يك دفعه ميبينيم آن ترجيع بند دارد تكرار ميشود و ديروز همان و روزگار همان. در اينجا هم باز طنزي در قالب قصه آمده است.
■ شما در فيلمتان از دو گروه بازيگر استفاده كردهايد، يكي بازيگران حرفهاي و دومي بازيگران محلي. البته بازيگران حرفهاي به خوبي از عهده كارشان برآمده اند، ميخواهم بدانم دليل اينكه از بازيگراني مثل محسن طنابنده و انديشه فولادوند استفاده كرديد چه بود؟
البته من با واژه نابازيگر كاملاً مخالفم. آنچه مسلم است اين كه هر كسي كه جلوي دوربين بيايد تبديل به يك بازيگر ميشود، اما وقتي من به يك محل ميروم، بخصوص كه اكثر فيلمهاي من در شهرستانها و روستاها ميگذرد. بنابراين اگر به آن جغرافيا و براي همه نقشها بازيگران حرفهاي ببريم، در وهله اول به دروغ يك لهجه را به مخاطب تحميل ميكنيم، لهجهاي كه بسيار ناشيانه از طرف بازيگران ساخته ميشود، چرا وقتي در جاهايي كه استعدادهايي وجود دارند از افراد محلي استفاده نكنيم. اما اين هم درجهبندي ميشود و بايد ديد آيا نقشهاي اساسي هم ميتواند توسط بازيگران محلي ايفا شود؛ خوشبختانه محسن طنابنده و انديشه فولادوند توانستند قالب خودشان را بشكنند و وارد اين نقشها شوند. اين نقشها نميتوانست توسط يك محلي اجرا شود چون آن آدم محلي فقط ميتواند نقش خودش را بازي كند نه نقش طولاني و اصلي را. اين دو بازيگر گرچه هيچ يك ملايري نبودند اما توانستند ظرف يك هفته لهجه را بگيرند. لهجه ملايري هم يكي از شعبههاي لري است.
■ به نظر ميرسد اين دو بازيگر كاملاً موفق بودند خصوصاً انديشه فولادوند.
حقيقت اين است دوستي كه با اين دو كار ميكرد كار بسيار سختي داشت و با كمك هر دو بازيگر از عهده اين كار برآمدند.