منتقدان و نويسندگان درباره پرده آخر چه گفتند  


 
يك افسون، يك توطئه
 
 
 
در آخرين ماه تابستان 1370صحبت از فيلم «پرده آخر» در محافل سينمايي و ادبي جريان داشت. هنرمندان و سينماگران و نويسندگان هر كدام نظري درباره اولين ساخته «واروژ كريم‌مسيحي» داشتند؛ تدوينگري كه پس از 20 سال پا به عرصه‌اي ديگر از سينما گذاشته بود. آنان در اين فيلم حرمت هنرمند را ديده بودند و براي 110دقيقه فراموش كرده بودند كه همه زندگي «بازي» بيش نيست. در اين مطلب نكته‌هايي كه منتقدان و نويسندگان آن سال‌ها و اكنون درباره فيلم اشاره كرده‌اند، آورده شده است.

---

شطرنج توطئه
هوشنگ گلمكاني

از همان نخستين نما بر «صحنه» بودن مكان تاكيد مي‌شود. پرده روي يكي از پله‌هاي اصلي اندروني، رو به پايين، باز مي‌شود. در حالي كه منطق مكان، دليلي بر وجود پرده در آن نقطه ندارد و در صحنه‌هاي بعد هم آن پرده را در آنجا نمي‌بينيم. نخستين بار نماي عمومي خانه از نگاه «فروغ» در هاله‌اي از دود ناشي از سوزاندن برگ‌ها توسط راننده، مبهم و پررمز و راز جلوه مي‌كند. بارها فروغ را در نماهايي از پشت ميله‌ها مي‌بينيم كه چند بار ميله‌هاي پيچ در پيچ نرده‌هاي ايوان نيز به آنها اضافه مي‌شود، تا به نمايش گرفتار بودن او در يك شبكه توطئه‌گر دلالت كند.

منزلت از دست رفته
ايرج كريمي

پرده آخر با دلبستگي به تاريخ سينما ساخته شده است. كريم‌مسيحي حداكثر استفاده را از شيوه‌ها و قالب‌هايي كه طي تاريخ سينما تكوين يافته، كرده و اصولاً بنيان كارش را بر اين شيوه‌ها و قالب‌ها نهاده است و هنرش در اين است كه با اين روش توانسته فيلم ايراني دلچسبي بسازد. گذشته‌اي كه فيلم نشان مي‌دهد باوركردني و احساس‌كردني است. ولي با وجود اين اقناع رئاليستي، پرده آخر حكايتي تماشايي از صحنه‌سازي است. كار براي معاش، هنر و زندگي همه جا ساده نيست، اما ناممكن نيست. اين فيلم يكي از اين نمونه‌هاست.

فاصله تكنيك با زبان هنري
پيروز كلانتري

فيلم را داراي ظرايف و ظرفيت‌هايي مي‌ديدم كه ديدار چندباره آن را ممكن و دلنشين مي‌كرد اما به عنوان فيلمي ماندگار نمي‌توانستم آن را جدي بگيرم. بر اين تصور بودم كه كارگردان به منطق و حس خاص اثر خود دست نيافته است و مقصودش در دستيابي به كمال تكنيكي، او را به كلنجار رفتن بسيار با اجزاي شكل‌دهنده ژانر پليسي فيلم واداشته و از مقصد و مضمون فيلم كه از قرار عشق است، دور كرده است.

افسون نمايش
سوزان ايسكاف / ورايتي 18 مارس 1991

اين فيلم پليسي/ جنايي يكدست است و قابليت آن را دارد تا در تمام دنيا پخش تلويزيوني شود. كل بازي در يك پايان تئاتري ماهرانه آشكار مي‌شود؛ نمايش اغراق‌آميز كه طنز آن، پيوستن بازرس در پرده آخر نمايش است. «ماهايا پطروسيان» براي اجراي نقش دوگانه خود، شايان تجليل است. او به عنوان نديمه باوفاي بيوه، سحر و افسون جنبه نمايشي كار را آشكار مي‌سازد و در پشت صحنه به عنوان يك بازيگر دوره‌گرد واقعي، زيركي و ظرافت طبيعي براي بازي در سينما را نمايش مي‌دهد. تمايز بين اين دو روش او، كل داستان را‌ پذيرفتني مي‌كند و به آن اعتبار مي‌بخشد.

نوعي سبك ارمني
محمدعلي سپانلو

پرده آخر ساخته واروژ كريم‌مسيحي به نظرم چند حسن داشت و يك عيب. فيلم را كه تماشا مي‌كردم خيلي چيزها يادم آمد، از هملت تا فاني و الكساندر، از نمايش روحوضي تا آنچه فرنگي‌ها «تئاتر بوف» مي‌گويند، از سبك فيلم‌هاي پليسي انگليسي تا فيلمبرداري با رنگ‌هاي تيره مايل به قهوه‌اي به شيوه روسي و قفقازي، و سرانجام، دقت ويژه در تهيه اسباب صحنه و تدوين حركات بازيگرها... و همه اينها مجموعه‌اي پديد آوردند كه به نظر من نوعي «سبك ارمني» آمد. خب اينها همه حسن است. حالا بياييم سر عيبش؛ فيلمي از اين گونه، فيلمي كه در عمق آن ضربان آرامي از فلسفه به گوش مي‌رسد لازم است كه يك ساختمان ادبي هم داشته باشد و پرده آخر از چنان ساختماني بهره نبرده است.
 
 
 
مرور شناسنامه پرده آخر
 
اينك به چشم خود ببينيد حقيقت ما را
 
 
 جواد طوسي

 

دهه 60 از جنبه‌هاي گوناگون يك دوره قابل بحث در سينماي جديد ايران به شمار مي‌آيد. يكي از ويژگي‌هاي مثبت اين دوران، تنوع موضوعي و امكان ساخت بي‌دغدغه توليدات فرهنگي بود. «پرده آخر»‌محصول همين دوران تثبيت مديريت 10 ساله دولتي در سينماي ماست. حالا واقع‌بينانه بايد گفت باز گلي به جمال همان «سينماي گلخانه‌اي» مورد طعنه و انتقاد قرار گرفته اين دهه، زيرا آدمي با وسواس «واروژ كريم‌مسيحي» توانست اولين فيلم بلند سينمايي‌اش را بدون نگراني در اين مقطع بسازد.

مرور شناسنامه «پرده آخر» در عنوان‌بندي‌اش نشان مي‌دهد كه مجموعه‌اي از افراد مستعد و خوش‌فكر و باانگيزه، زمينه ساخت يكي از آثار متفاوت و برتر سينماي اين دوران شده‌اند. هماهنگي و انتخاب درست بازيگران و نقش مهم و تعيين‌كننده فيلمبردار، طراح صحنه و لباس، آهنگساز، تدوينگران و صدابردار، از نقاط قوت و ارزشمند اين فيلم هستند. بار اول كه‌ «پرده آخر» را ديدم، ناخودآگاه فضا و حس و حال فيلم «شطرنج‌ باد» (محمدرضا اصلاني/ 1355) و شيوه نورپردازي تيره و تند «هوشنگ بهارلو» برايم تداعي شد. آنجا هم با يك خانواده اشرافي رو به انقراض در تهران سال 1300 روبه‌رو بوديم كه براي تصاحب ثروت به جامانده به جان هم مي‌افتند. اما جدا از اين شباهت ظاهري، «واروژ كريم‌مسيحي» در «پرده آخر» بيش از همه به «سنت نمايش» اداي دين مي‌كند و در امتدادش بازي هنرمندانه‌اي با واقعيت و توهم دارد. اين پرده‌برداري غيرمستقيم از يك طبقه معاصر تاريخي به شكلي است كه گويي ما در حال تماشاي يك نمايشنامه هستيم. پرده در ابتدا كنار مي‌رود و آن زنگوله آويخته به نخ به صدا درمي‌آيد و نمايشنامه با حضور «كامران ميرزا رفيع‌الملك» (داريوش ارجمند) آغاز مي‌شود.

با آمدن «گروه تروپ هنري جامي»‌به اين لوكيشن اصلي، موقعيت نمايشي مورد نظر فيلمساز و «بازي در بازي» شدن كار تشديد مي‌يابد. بر اساس اين لحن و اجراي عامدانه، ‌ديگر ما در مقام بيننده حيران مي‌مانيم كه چه كسي دارد نقش بازي مي‌كند و چه كسي حضور واقعي دارد. وضع به صورتي پيش مي‌رود كه حتي آدم‌هاي خارج از اين مجموعه مثل بازرس (جمشيد هاشم‌پور) و ماموران همراهش نيز به بازي گرفته مي‌شوند. حتي در انتها خود بازرس را كه از ميخچه پايش عذاب مي‌كشد مي‌بينيم كه با آن حالت مسخره كه لنگه پوتينش را به گردن آويخته، براي حاضرين در صحنه دست تكان مي‌دهد و آنجا را ترك مي‌كند. اين شيوه «بازي تو در تو» و محوريت «نمايش»‌در كليت فيلم به گونه‌اي است كه نهايتاً در برابر اين سوال از خود قرار مي‌گيريم كه واقعاً «پرده آخر»‌را چه كسي اجرا كرد و تغيير داد؟

اين بازي ميان «نمايش» و «واقعيت» و شك و يقين، در مورد نحوه حضور يكي از شخصيت‌هاي اصلي و كليدي (فروغ با بازي فريماه فرجامي) و شكل مواجهه او با رخدادها از جذابيت دراماتيك بيشتري برخوردار است.

بيننده در وهله اول بر اساس فرضيات و اطلاعات به دست آمده او را در ساحت يك «قرباني»‌ مي‌پذيرد ولي به تدريج مي‌بينيم كه خود «فروغ» نيز وارد ماجرا مي‌شود و در عين حال كه (در جايگاه يك ناظر و بيننده) محاسباتش به هم مي‌خورد، ذهنيت ما (به‌عنوان بيننده) را نيز به هم مي‌ريزد.

«واروژ كريم‌مسيحي» در فيلم بعدي خود (ترديد) نيز به اين وجه نمايشي (منتها نه با ظرافت پرده آخر) اهميت مي‌دهد و اين‌بار با برداشتي آزاد از «هملت» نسبت به «ويليام شكسپير» اداي دين مي‌كند. اما به نظر مي‌رسد مفاهيمي چون‌«ترديد»، «جنون»، «توهم و واقعيت» و... دست از سر اين فيلمساز كم‌كار ولي باذوق برنمي‌دارد. تا پرده بعدي چه باشد...
 
 
 
 
خشت و آينه
 
بي‌پرده آخر...؟
 
 
 شاپور عظيمي

1- اولين ساخته سينمايي واروژ كريم‌مسيحي كه ساليان سال آخرين ساخته او نيز بود، در تاريخ سينماي ايران و در دوران سينماي پس از انقلاب، از آن فيلم‌هاي عجيب و غريبي است كه روزي روزگاري بايد از جهات مختلف به آن نگريست تا پي ببريم كه چگونه در برهه‌اي، حمايت دولتي از سينماي ايران، تقريباً از فرط محبت داشت آن را از نفس مي‌انداخت. اين فيلم‌ در اكران عمومي‌اش شكست خورد اما پيش از ‌آن و در يكي از دوره‌هاي جشنواره فيلم‌ فجر، چندين سيمرغ بلورين را تصاحب كرد كه البته در اكران عمومي به درد آن نخوردند. با آنكه اين فيلم را بخش خصوصي تهيه كرده بود اما سياستگذاران سينمايي در آن سال‌ها به شدت از اين فيلم حمايت كردند. قرار بود سينمايي از جنس پرده آخر بتواند نبض بازار را در ميان مخاطبان در دست بگيرد و به نوعي معرف سينمايي باشد كه مورد تاييد بنياد سينمايي فارابي است؛ به عبارت ديگر سينمايي كه قرار بود هم نماد توانايي قصه‌گويي در سينماي ايران باشد و هم به لحاظ اجرا، ‌صحنه‌پردازي، طراحي نور، بازي‌ها و... استانداردي را براي سينماي ايران رقم بزند اما اين اتفاق به چند دليل رخ نداد.

2- داستان فيلم و طرح‌ توطئه‌‌هايي كه كامران ميرزا (داريوش ارجمند) و تاج‌الملوك (نيكو خردمند) براي عاصي كردن فروغ‌الزمان (فريماه فرجامي) به كار مي‌بندند،‌ فيلم را به سطح آثار آگاتاكريستي نزديك مي‌كند. حضور جامي (سعيد پورصميمي) و تروپ هنري‌اش و سپس نقشه‌‌اي كه ركني (جمشيد هاشم‌پور) براي ادامه داستان و پرده آخر آن دارد، ناگهان همه‌چيز را به هم مي‌ريزد. به پايان داستان مي‌رسيم تقريباً همه راضي‌اند به جز تاج‌الملوك كه عقلش را از دست داده است. واروژ با استفاده از عناصر نمايشي در يك فيلم سينمايي و شوخي بزرگي كه ركني آن را ترتيب داده تا دست كامران ميرزا و خواهرش را رو كند، پرده آخر را به اثري مفرح بدل مي‌كند. يعني تمامي عناصري كه ترس را مي‌‌آفرينند در انتها به يك مضحكه بزرگ بدل مي‌شوند. همه به اين بازي مي‌خندند اما خواهر كامران ميرزا نه. به اين ترتيب درونمايه اصلي فيلم كه همانا پيروزي عشق بر پول و دروغ است، به مخاطب عرضه مي‌شود و اين پرسش اصلي را در ذهن مي‌چرخاند كه تمام اين بازي‌ها،‌ توطئه‌ها و حيله‌گري‌ها براي چه ترتيب داده شده است. در واقع پرده آخر فاقد آن خون و گرمايي است كه مخاطب از يك فيلم انتظار دارد. يكي از دلايل نبود چنين گرمايي را بايد در حجم صحنه‌هاي داخلي نيز جست‌وجو كرد. فيلم مشحون از صحنه‌هاي داخلي است. در بيرون عمارت تقريباً اتفاقي رخ نمي‌دهد كه اگر هم بدهد، در محدوده‌اي است كه دوربين بازيگران را در كادر مي‌گيرد. فضاسازي‌ها به‌گونه‌اي عامدانه تئاتري‌اند. توطئه گروه جامي (نقش ‌بازي‌ كردن‌هايشان) نيز به اين فضاي تئاتري دامن مي‌زند.

3- نكته ديگري كه در فيلم توجه‌‌ها را به خود جلب مي‌كند شباهت‌‌هايي است كه ميان پرده آخر و بسياري از آثار بيضايي وجود دارد. كريم‌مسيحي سال‌ها دستيار بيضايي بوده و بسيار طبيعي است كه تاثير‌ بيضايي حتي در جاهايي به ميزانسن‌ها نيز كشيده شود. در تحليل فيلم كريم‌مسيحي اين را نبايد فراموش كرد كه به دليل نبود سابقه فيلمسازي او تا ‌پيش از پرده آخر تقريباً هيچ حدسي نمي‌توان زد كه كارگردان علاقه‌اش به تئاتر را از كجا‌ آورده است. سال‌ها پس از ساخته‌ شدن فيلم اول، ‌او در ترديد نشان داد كه به نمايش و آيين‌هاي نمايشي علاقه دارد. شايد نتوان به طور مشخص به اين يا آن اثر بيضايي اشاره كرد كه كريم‌مسيحي در پرده آخر تحت‌ تاثير آن بوده اما حال و هواي ميزانسن‌ها در موارد بسياري بيضايي را به ياد مي‌‌آورد.
 
 
 
 
ماهايا پطروسيان در گفت‌وگو با «شرق» از بازي در پرده آخر مي‌گويد
 
پرده آخر مرا شوكه كرد
 
 
 سعيده خدابخش


ماهايا پطروسيان اولين حضور حرفه‌اي خود در سينما را 20 سال پيش با بازي در فيلم سينمايي «پرده آخر» ساخته واروژ كريم‌مسيحي تجربه كرد. او توانست براي بازي در اين فيلم از جشنواره فيلم فجر جايزه بهترين نقش مكمل زن را دريافت كند. پطروسيان با اينكه در فيلم‌هاي تاثيرگذاري مانند «هنرپيشه» نيز ايفاي نقش كرده است ولي متاسفانه سينماي او اين روزها به سمت فيلم‌هاي كمدي سوق پيدا كرده كه خودش دليل اين حضور را كليت سينماي ايران مي‌داند كه چند سالي است به سمت فيلم‌هاي كميك رفته است.به گفته پطروسيان، او همواره سعي كرده در كاراكترهايي ايفاي نقش كند كه به هيچ وجه شبيه يكديگر نباشند. او نظر بسياري از منتقدان مبني بر اينكه اين روزها پطروسيان در فيلم‌هاي كمدي بازي مي‌كند كه كاراكترها به شدت به يكديگر شبيه هستند را كاملاً رد مي‌كند. با ماهايا پطروسيان به خاطر بيستمين سالگرد «پرده آخر» و حضورش در سينما در اين 20 سال گفت‌وگويي كرديم كه مي‌خوانيد.
 


- به عنوان اولين سوال‌ مي‌خواهم بپرسم چطور شد براي بازي در فيلم سينمايي «پرده آخر» انتخاب شديد؟

در آن سال من دانشجوي تئاتر بودم و به تازگي كار در تئاتر را شروع كرده بودم. در «خواستگاري چخوف» و «عشق و مرگ» نقش كوتاهي بازي كرده بودم كه به اين واسطه واروژ مرا براي اين كار انتخاب كرد. براي اولين بار بود كه با ايشان آشنا شده بودم ولي مي‌دانستم كه سال‌ها دستيار آقاي بيضايي بوده و چندين كار مستند انجام داده‌ است. همين پيشينه از ايشان براي من كه تازه‌كار بودم كافي بود تا از اين نقش استقبال كنم. به هر حال من نزد ايشان رفتم و ايشان براي من كليت قصه را تعريف كردند و بعد هم در مورد نقشي كه بايد بازي مي‌كردم، صحبت كرديم.

واروژ چند قسمت از مونولوگ‌هاي نقشم را به من داد و قرار شد بروم و در خانه تمرين كنم و بعد بيايم و اجرا كنم تا ببيند اساساً از پس اين نقش بر‌مي‌آيم يا خير.

- با توجه به قصه «پرده آخر» درام قصه را بازيگران مي‌ساختند. آيا اين مساله به تمرين در حضور كارگردان بستگي ندارد؟

ببينيد اين قصه متعلق به بازيگران دوره‌گردي است كه مهم‌ترين نمايش در زندگي واقعي را اجرا مي‌كنند و با شما موافقم، بايد بتوانند درام قصه را بسازند، اما من قرار بود تمرين كنم و بيايم در مقابل كارگردان اجرا كنم تا به اين واسطه كارگردان ببيند مي‌توانم كليت را اجرا كنم و بعد در حضور او براي به دست آمدن درام تلاش كنم.

- در مورد ‌پذيرفته شدن در نقش صنم مي‌گفتيد.

بله، من در خانه مونولوگ‌هايم را تمرين كردم و گريم شدم، بعد براي تست رفتم. وقتي اجرا كردم آقاي واروژ مرا براي ايفاي نقش در كاراكتر صنم پذيرفت.

- با توجه به اينكه اولين كارتان بود و واروژ كريم‌مسيحي را نمي‌شناختيد پس طبيعتاً نمي‌دانستيد كار خوب مي‌شود، چگونه ريسك حضور در اين فيلم را ‌پذيرفتيد؟

به هر حال با شناختي كه از كريم‌مسيحي پيدا كرده بودم و بعد از خواندن فيلمنامه متوجه شدم از نظر نمايشي و درام درست و خوب نوشته شده است. از همان ابتدا متوجه شدم كار شاخصي است اما نمي‌دانستم موفق مي‌شود يا خير. نكته ديگري كه در اين فيلم نظر مرا جلب كرد اين بود كه تيم «پرده آخر» همه چه پشت صحنه، چه جلوي دوربين حرفه‌اي بودند و اين اتفاق براي بازيگر تازه‌كاري مثل من امتياز خيلي مهمي بود.

- آيا وقتي كار شروع شد همان گونه كه تصور مي‌كرديد همه چيز پيش رفت؟

بله، واروژ كريم‌مسيحي بسيار با وسواس و دقت صحنه‌ها را فيلمبرداري مي‌كرد، ميزانسن‌ها به خوبي به بازيگران داده مي‌شد و از زحماتي كه واروژ مي‌كشيد كاملاً متوجه شدم كه با كارگردان خبره‌اي روبه‌رو هستم. اين كار بسيار سخت و سنگين بود و به دليل اينكه تغيير فصل داشتيم بايد تايم بالايي را براي آن مي‌گذاشتيم. نكته جالب اين است كه با توجه به اينكه كار طولاني بود من اصلاً خسته نشدم و دنبال اين بودم كه كار با‌كيفيت ارائه دهم، البته در آن زمان همه بازيگرها دنبال اين بودند كه كار خوب ارائه دهند و صرفاً دنبال اتمام كار و دريافت دستمزدشان نبودند.

- احساس‌تان چه بود وقتي براي اولين بار تصويرتان را روي پرده سينما ديديد؟

باور كنيد وقتي فيلم را روي پرده ديدم كاملاً شوكه شدم. مونتاژ فيلم هم به درستي صورت گرفته بود، فيلم به درستي و كامل در تمام اجزاي خود حرف‌هاي جدي براي گفتن داشت و من واقعاً بعد از ديدن اين فيلم روي پرده به خودم به خاطر حضور در اين فيلم افتخار كردم.

- چه ويژگي‌اي در كارهاي واروژ كريم‌مسيحي وجود دارد كه همه بازيگرها دوست دارند با او كار كنند؟

اجازه بدهيد اول به اين نكته اشاره كنم كه به نظر من حيف است كه كسي مانند واروژ آنقدر كم كار مي‌كند و به نظرم بايد فضايي مهيا شود كه اين هنرمند بتواند استعدادهايش را به كار ببرد. آنچه يك بازيگر را مشتاق كار با ايشان مي‌كند شناخت از سينما و فيلمنامه است. به نظر من واروژ حاضر نيست به هر قيمتي كار كند و به دليل حساسيت‌هايي كه دارد نتيجه كارش درخشان مي‌شود. متاسفانه واروژ با فاصله كار مي‌كند و ما كمتر مي‌توانيم از آثار ايشان بهره‌مند شويم و حيف است شخصي مثل ايشان در 20 سال فقط دو كار داشته باشد.

- چه اتفاقي مي‌افتد كه بازيگري مثل شما با بازي در فيلم‌هاي تاثيرگذاري مانند «پرده آخر» و «هنرپيشه» در فيلم‌هاي سينمايي «ازدواج در وقت اضافه» و «تاكسي نارنجي» ايفاي نقش مي‌كند؟

ببينيد سينماي امروز ما ديگر مانند دهه 60 و اوايل 70 نيست. در آن زمان 30 تا 35 فيلم ساخته مي‌شد كه حداقل هفت هشت فيلم ارزشمند در ميان آنها حضور داشت اما امروزه 50، 60 فيلم ساخته مي‌شود و بايد بگويم كليت سينماي ما به سمت فيلم‌هاي كمدي مي‌رود و من به عنوان يك بازيگر فقط بايد سعي كنم نقش را به خوبي ايفا كنم. من به عنوان يك بازيگر وقتي شروع كردم هدفم نه ثروت بود و نه شهرت، مي‌خواستم به عنوان كسي كه درس بازيگري خوانده‌ام كار مفيدي ارائه دهم.

اين نكته را در نظر بگيريد زماني كه من وارد سينما شدم براي خانم‌هاي بازيگر شرايط بسيار سخت بود، حتي روي بيلبوردها نمي‌توانستند عكس خانم‌ها را به وضوح نشان دهند و شهرت بازيگران زن فقط منوط به توانايي‌هاي آنها بود و بايد بگويم زن‌هاي سينماي بعد از انقلاب به كلي نظر مردم نسبت به بازيگران زن را تغيير دادند. خانواده‌هايي كه اجازه نمي‌دادند دختران‌شان وارد سينما شوند با ديدن اين بازيگران نظرشان عوض شد و با حضور دختران‌شان در سينما مخالفتي نداشتند.

بايد به اين نكته اشاره كنم كه محور اصلي سينماي فرهنگي به دليل تغييرات سياسي تغيير كرده است و سينماي ما به سويي مي‌رود كه بيشتر‌ به گيشه و بازگشت سرمايه فكر مي‌كند. من همواره معتقد بودم هنرمند واقعي احتياج به حمايت ندارد ولي متاسفانه باندها و گروه‌ها باعث مي‌شوند افراد كارآمد كنار گذاشته شوند.

- قبول داريد كه در سال‌هاي اخير ديگر شاهد وسواس شما در انتخاب نقش‌هايتان نيستيم؟

خير، قبول ندارم. من عاشق كارم هستم و اين مساله باعث مي‌شود هر كاري را قبول نكنم و در كارهايي كه شما معتقد هستيد ضعيف بوده است من سعي كردم به عنوان يك بازيگر كارم را به درستي انجام دهم و سعي كرده‌ام همه كارهايي كه انتخاب مي‌كنم به لحاظ كاراكتر متفاوت باشد.

- البته به نظر من كاراكتر شما در «تاكسي نارنجي» و «ازدواج به سبك ايراني» خيلي با هم متفاوت نيست؟

به هر حال درست است كه هر دو اين نقش‌ها نقش پيرزن است اما به لحاظ تيپ و كاراكتر فرق داشته‌اند. من اگر پيشنهاد‌هاي متوسطي دارم نهايت كاري كه مي‌كنم اين است كه نقشم را به درستي بازي كنم، مي‌توانم سالي چندين فيلم، تله و سريال كار كنم ولي همواره از اين كار پرهيز كرده‌ام.

- در ابتداي كارهايتان به وضوح معلوم بود كه شما دوست داريد كاراكترهاي مختلف را تجربه كنيد.

بله، بازيگري براي من كشف است و من لذت مي‌برم. بازيگري براي من يك كار روتين نيست كه صبح‌ها بروم گريم شوم و برگردم. شايد اين مساله به اين دليل است كه به لحاظ مالي هيچ وابستگي‌اي به اين حرفه ندارم. چيزي كه من را وابسته به اين حرفه كرد همين كشف بود. سعي من بر اين بوده است كه از كارم لذت ببرم. هرگز گريم برايم در كارها مهم نبوده است چون معتقدم اساساً كار بازيگر اين است كه با گريم‌هاي مختلف نقش‌هاي مختلف را بازي كند و نگران چهره‌اش نباشد.

- آيا علاقه شخصي شما كار در آثار طنز است يا...؟

امروزه بيشتر كارهاي طنز ساخته مي‌شود و روند فيلمسازي در كشور ما به سمت طنز رفته است. به نظر من ژانر فيلم مهم نيست. هر فيلمي در هر ژانري مي‌تواند ساخته شود ولي بايد در ژانر خودش موفق عمل كند. ما در عين ناباوري برخي از فيلم‌ها را مي‌بينيم كه در ژانر طنز به خوبي ساخته شده‌اند ولي منتقدان با آن مشكل داشته‌اند.

- به نظر من هم در پاره‌اي از مواقع طنز‌ستيزي را در منتقدان شاهد هستيم.

بله، همواره منتقدان ما سراغ نداشته‌هايمان را مي‌گيرند. به نظر من بايد به لحاظ كيفي بررسي شود، نه كمي. برخي از آثار هستند كه نه منتقدان را راضي مي‌كنند، نه تماشاگران را. خب آن كار بد است و بحثي هم نيست، اما اينكه به صرف اينكه طنز بود فيلم را بزنيم از نظر من كار درستي نيست.

در بسياري از كشورها جشنواره‌هايي وجود دارند كه صرفاً كارهاي كمدي را ارزيابي مي‌كنند ولي در كشور ما اگر به تاريخ جشنواره فجر هم بنگريم به روشني در‌مي‌يابيم اين مساله توسط منتقدان كاملاً ناديده گرفته مي‌شود. حتي اكبر عبدي هم كه به نظر من يكي از بهترين كمدين‌هاي كشور ماست تنها زماني در جشنواره فجر مورد توجه قرار مي‌گيرد كه كار جدي كرده باشد.

- حرف آخر؟

همان طور كه همه مي‌دانيم شرايط امروز سينماي ما بحراني است. وضعيت اقتصادي و اجتماعي‌مان نيز در شرايط سختي است. اميدوارم تمهيداتي براي دراز‌مدت انديشيده شود تا به اين واسطه به شرايطي برسيم كه فيلم‌هايي مانند «پرده آخر» ساخته شوند كه بتوانيم بعد از گذشت سال‌ها باز هم با سرافرازي در موردشان صحبت كنيم.
 

كم گوي و گزيده گوي چون دُر

 
 
 مينو فرشچي ‌

بسياري از خوشي‌ها و ناخوشي‌ها بعد از 20 سال فراموش مي‌شوند اما فيلم پرده آخر هنوز در ياد سينمادوستان باقي مانده است و به گمانم باقي خواهد ماند چون به تاريخ سينما پيوسته است. 20 سال پيش وقتي در جشنواره نهم فيلم فجر پرده آخر را ديدم باورم نمي‌شد تماشاگر فيلمي تا اين حد بي‌عيب و نقص هستم. يكي از معيارهاي سنجش فيلم خوب و كارگرداني پاكيزه اين است كه بازيگرها بهترين نقش‌آفريني خود را انجام دهند و در واقع به درجه‌اي نائل شوند كه در زبان خودماني مي‌گوييم «ديگه از اين بهتر نميشه»، يعني همان حالتي كه در پرده آخر شاهدش بوديم. بهترين بازيگرها، بهترين بازي‌ خود را ارائه دادند. ماهايا پطروسيان با اين فيلم كشف شد. فريماه فرجامي، داريوش ارجمند، نيكو خردمند و سعيد پورصميمي غوغا كردند. جمشيد هاشم‌پور آنچنان روحي به بازرس ركني بخشيد كه هنوز اين شخصيت به بركت آن زنده و حي و حاضر است. تاثيري كه كريم‌مسيحي از تئاتر و به خصوص خداوندگار تئاتر يعني شكسپير پذيرفته است انكارناپذير است. اين تاثير وقتي با علاقه، تبحر و وسواس سينمايي او آميخته مي‌شود حاصلش دو فيلم خوب در كارنامه واروژ است كه هر دو از بهترين‌هاي سينماي ما هستند. بسياري اوقات فكر كرده‌ام كه چرا واروژ با اين همه توان، سالي، دو سالي، سه سالي يك بار فيلم نساخته است. اما خوب كه نگاه مي‌كنم مي‌بينم كار بدي هم نكرده چون بسياري، بسيار فيلم ساخته‌اند اما انگشت‌شمارند آنها كه بيش از يك فيلم شاخص داشته باشند كه اين كارگردان فهيم در زمره همان انگشت‌شمارهاست و اگر راستش را بخواهيد منحصر به فرد است چون تنها كسي است كه تمام آثارش جزء آثار برتر سينماي ما هستند. 20سالگي پرده آخر مبارك و فرخنده هم براي ما، هم براي سينما، هم براي واروژ كريم‌مسيحي.
 
 
 
 
بيست سال پيش در چنين روزي... پرده آخر
 
ما رفتني هستيم ما مرده‌ايم
 
 
 زاون قوكاسيان

 

پرده آخر كه تا دو سال پيش كه «ترديد» اكران شد اولين و آخرين فيلم سينمايي واروژ كريم‌مسيحي بود 20ساله شد. دوست داشتم درباره پرده آخر به مناسبت 20سالگي‌اش با واروژ گپ بزنم و از او بخواهم از پرده آخر بگويد. به مناسبت بزرگداشت پرده آخر حرف‌هايش را از اين فيلم، از اين نوع سينما و از خودش بگويد. به ديدارش هم رفتم. در آن تهران شلوغ، در آن تهران مبهوت‌شده از سقوط هواپيماي اروميه، در آن تهران سرد، به ديدارش هم رفتم و در ذهنم همه روزها را دوره كردم. خيلي از وقايع سينمايي ايران را هم زير و رو كردم. سوال‌هايم را مرتب كردم. نوار توي ضبط صوت را هم چك كردم. هر كاري كه لازم بود كردم، يك گفت‌وگو، بخشي فارسي، بخشي ارمني، بخشي پرحرارت و پر از يادآوري، بخشي پر از حسرت و سرد را انتظار داشتم. به ديدارش هم رفتم و همه اينها ارجمند، پطروسيان، فريماه، پورصميمي و... جلوي چشمم آمدند و رفتند. روبه‌روي هم نشستيم من و واروژ كريم‌مسيحي و گفتم از 20سالگي پرده آخر. هر دو ما مي‌دانستيم 20سالگي پرده آخر بهانه است. هر دو مي‌دانستيم كه پرده آخر ناگهان با درخشش خود چگونه نورباران كرد و چگونه خاموش شد. حالا به اين بهانه واروژ حرف بزند و بگويد آه اي روزهاي گذشته چقدر ممنونم كه پرده آخر را ساختم و در يك مراسم بزرگداشت بعد از اين جملات مرسوم براي واروژ دست بزنيم كه اين فيلم را ساختي و اين فيلم مثلاً يكي از فيلم‌هاي درخشان پس از انقلاب خواهد بود. واروژ گفت: نه به مناسبت 20سالگي پرده آخر و نه به هيچ دليل ديگري حرفي ندارم كه بزنم. و اين طور شد كه ما روبه‌روي هم نشستيم و هيچ حرفي نزديم. حتي از ترديد.

وقتي از منزل واروژ بيرون آمدم و توي اتوبوسي كه به اصفهان برم ‌مي‌گرداند به پرده آخر و واروژ فكر مي‌كردم. فيلم در نهمين دوره جشنواره فجر 8 جايزه گرفت. نقدهاي زيادي كه بسياري از آنها ستايش‌آميز بود درباره پرده آخر نوشته شد. پرده آخر به عنوان پديده‌اي در سينماي ايران معرفي شد. گروهي از بهترين بازيگران سينماي ايران بهترين كارهايشان را در اين فيلم ارائه كردند و همچنان، واقعاً هنوز همچنان، بهترين فيلم‌شان را پرده آخر مي‌دانند و واروژ كريم‌مسيحي كارگرداني باانديشه و صاحب سبك معرفي شد. فيلمي كه همه از هر گروه آن را تاييد كردند. فيلمي كه متفاوت بود، سالم بود، حرف داشت، قصه فيلم چندلايه بود. هرچند دشوار اما تماشاگر با آن ارتباط برقرار مي‌كرد. فيلم همه چيز تمام بود. اما يكهو همه چيز تمام شد. همه سر و صداها پايان گرفت و پرده آخر به خانه آخر رسيد. چرا اين طور شد؟ همه ناكامي‌ها از خود فيلم شروع شد. بيماري، طول كشيدن فيلمبرداري براي رسيدن به صحنه‌هاي ناب‌تر و اصيل‌تر. پرده آخر كه فيلمي صد درصد براي گيشه نبود و تهيه‌كننده‌اي كه بالاخره تواني دارد كه از كف مي‌رود. همه اين چند نكته را مي‌شود به حساب وسواس‌هاي كارگرداني گذاشت. در همان ديدار واروژ گفت فقط دلم مي‌خواست دو فصل ديگر هم در پرده آخر مي‌بود كه نشد و نماند و نگرفتيم. اما طبيعي بود كه بعد از «پرده آخر» او «پرده‌هاي آخر» ديگري بسازد كه نشد. اين مهم‌ترين تكه قضيه است. فيلمسازي كه تعداد جايزه‌هايش رشك‌برانگيز است ديگر نتوانست فيلم بسازد. چرا نتوانست؟ و چرا مسوولان حتي براي تشويق از او نپرسيدند چرا نمي‌سازي؟ مگر مسوولان بايد بپرسند؟ سينما كه خصوصي است. كاملاً درست است خصوصي است براي بعضي‌ها، و عمومي است براي بعضي ديگر.

پرده آخر فيلمي چندلايه بود. وقتي در تاريكي راه از اتوبوس بيرون را نگاه مي‌كنم آنها مي‌آيند. همان گروه روحوضي كه در اين فيلم ديگر مي‌گويند ما رفتني هستيم، ما مرده‌ايم. ديگر روحوضي در كار نيست. انگار اين جوان ارمني ايراني فراموش كرده كه سينما هنر گرانبهايي است. اما همين جوان لاي همه اين مريضي‌ها كه توي جسم و جانش تلنبار مي‌شود باز هم مي‌خواهد فيلم بسازد. اما نه تهيه‌كننده دولتي و نه غيردولتي به كسي كه در كارنامه پرده آخر را دارد روي خوش نشان نمي‌دهد و در اين مشقت او زير بار تدوين، فيلم‌ها را تدوين مي‌كند به اميد اينكه فيلمي بسازد و گاهي يكي از نشريات سراغي از او مي‌گيرد. «چه كار مي‌كنيد اين روزها؟ فيلمي در دست تهيه داريد؟» واروژ: «چند سناريوي خوب براي فيلم دارم.» و اين داستان ادامه پيدا مي‌كند تا همين يكي دو سال پيش تا ترديد. بعضي وقت‌ها كارگردان‌ها خودشان به ته خط مي‌رسند. بعضي وقت‌ها عده‌اي به كارگردان‌ها حتي خود كارگردان‌هاي خوش‌آب و رنگ، به كارگردان‌هاي محجوب مي‌قبولاندند در بورس‌ جاي ماست نه تو. بعضي وقت‌ها بعضي كارگردان‌ها قرار است ديده نشوند و حرف‌شان خريدار نداشته باشد. واروژ توسط خود ما اذيت شد و آزار ديد. ما همان مجموعه‌اي كه فيلم مي‌سازيم است، همان دايره دولتي و غيردولتي با اداهاي سينمايي را مي‌گويم. بنابراين هر فيلم كسي مانند واروژ مي‌تواند فيلم آخر او باشد و 20 سال منتظر بماند تا فيلم بعدي و بعد هم بزرگداشت برايش بگيريد. هرچند هنوز همان كادر پرده آخر حاضر است براي يك پرده آخر ديگر خيلي كارهاي مهم بكند و واقعاً از ته دل هم هر كار بكند. اما قرار نيست متوليان محترم به يك كارگردان همه چيز بدهند و به يكي هيچ چيز. اين حرف اصلاً بوي ترحم و غيره نمي‌دهد. حق واروژ بوده و هست كه بيشتر از اينها فيلم بسازد و سينماي ايران را غني كند همان طور كه بسياري از كارگردانان در ولايت‌ها و ايالت‌ها و كشورها فيلم ساختند و سينماي ايران را غني نكردند.

حالا واروژ بيايد چي بگويد. ممنونم كه اينجا به مناسبت 20 سالگي پرده آخر هستيد. با هم يك بار ديگر اين فيلم را ببينيم و ببينيم واروژ 67 ساله در آن زمان چگونه شد كه ديگر هيچ فيلمي نساخت و فقط سعي كرد زنده بماند تا يك روز يك فيلم ديگر بسازد.
 

همه فيلم بر پايه «بازي در بازي»


 
كار بازيگران در «پرده آخر» تنها بازي نقش‌ها نبود
 
 
 امير پوريا- amirpouria@gmail.com

 

در بحث‌ها و بازي‌هاي البته جدي مربوط به انتخاب بهترين‌هاي سينماي ايران، عموماً به اين ديدگاه برمي‌خوريم كه به عنوان بهترين فيلم اول يك كارگردان، در سينماي پيش از انقلاب، «خشت و آينه» ابراهيم گلستان و در سال‌هاي بعد از انقلاب، «پرده آخر» واروژ كريم‌مسيحي مطرح مي‌شوند.

براي اين دومي، «بوتيك» حميد نعمت‌الله را يك هماورد اساسي مي‌دانم و جالب اينجاست كه هر دو فيلم از يك وجه فرعي ولي بااهميت ديگر هم از نمونه‌هاي مثال‌زدني به شمار مي‌روند: كار دقيق گروه بازيگران كه به دليل نوع ساختار هر دو فيلم، مناسبات و همكاري‌شان با يكديگر هم به اندازه بازي فردي تك‌تك‌شان قابل بررسي است.

در «پرده آخر»، اين ويژگي تنها به كيفيات بازيگري منحصر نمي‌شود و افزون بر آن، فيلم از پايه و مبنا بر پديده نقش بازي كردن، دنياي نمايش و فاش‌سازي‌ها و نهان‌كاري‌هايي كه اين دنيا امكانش را فراهم مي‌كند، تكيه دارد.

آدم‌ها و بيش از همه كامران ميرزا (داريوش ارجمند) و گروه نقش‌آفرينان زيردستش مي‌كوشند با اجراي قطعات نمايشي جنون‌آميزي كه مرحله به مرحله چيده و آماده شده‌اند، فروغ (فريماه فرجامي) را به آستانه جنون بكشانند. اين جمله به همان ميزان كه مي‌تواند خط داستاني كلي فيلم را به اختصار توضيح دهد، نشانه‌اي از ارتباط تماتيك اين داستان با «تيارت» و نمايش هم به حساب مي‌آيد و از همين دريچه است كه عنصر «بازي در بازي» به طور طبيعي به يكي از مهم‌ترين خصلت‌هاي حاضر در دل چنين ساختاري بدل مي‌شود.

جامي (سعيد پورصميمي) و چهار همراهش (ماهايا پطروسيان، غلامحسين لطفي، شهين عليزاده و مرتضي ضرابي) در مواقع معدودي «خودشان» هستند و در اغلب زمان حضورشان به دليل آنكه دارند نقش‌ها يا «نقش در نقش»هايي را جلوي فروغ بازي مي‌كنند، ما با تمهيد نمايشي آگاهانه فيلم كه خصلت هميشگي اين نوع ساختار هم هست، از پي نبردن به ماهيت واقعي‌شان گيج مي‌شويم. جايي كه صنم (پطروسيان) مي‌كوشد از فروغ كمك بگيرد و ادعا مي‌كند كه همه آنچه فروغ ديده، بازي‌هاي يك گروه «تيارت» بوده و آنها حالا مي‌خواهند جان او را هم بگيرند، يكي از پيچيده‌ترين موقعيت‌هاست. چون ما به عنوان بيننده مي‌پنداريم ديگر همه چيز لو رفته و اصل ماجرا رو شده، اما بعدتر كه مرگ ساختگي او را به دست همان گروه تئاتري مي‌بينيم، درمي‌يابيم حتي اين لو دادن بازي هم خودش بخشي از بازي بوده است.

اين را مثال زدم تا به ميزان چندلايگي كار بازيگران «پرده آخر» اشاره كنم. آنان بايد گاه به گونه‌اي بازي كنند كه فروغ و ما هر دو فريب بخوريم و باورشان كنيم (مانند صحنه گورستان و بازي و گريم و صداي غريب پورصميمي).

گاه بايد فروغ را فريب و اطلاعات اصلي را به ما بدهند (مانند صحنه كشته ‌شدن صنم) و گاه در دو مرحله، فريب و بعد ايجاد باور به بي‌گناهي‌شان را پيش رويمان بگذارند (مانند صحنه نبش قبر كه به شك كردن فروغ به خود پليس مي‌انجامد و آشفته‌حالي او را حتي براي پليس هم به عنوان يك احتمال جدي مطرح مي‌كند).

اين ميان، نقش دو نفر به شكلي خاص‌تر از اعضاي گروه نمايشي كه به طور مستقيم درگير بازي و بازي در بازي هستند، پيچيده به چشم مي‌آيد: ارجمند و جمشيد هاشم‌پور.

اولي به دليل پنهان‌كاري كامران ميرزا در خصوص عشقش به فروغ، بايد بخشي از بازي در بازي را جلوي فروغ و براي ديوانه كردن او انجام دهد و بخش عمده‌تر و نهان‌تر را جلوي خواهرش ملوك (نيكو خردمند) كه نبايد سر سوزني از اين عشق بو ببرد. در نتيجه وقتي به آن بخش درخشان لرزش دست راست كامران مي‌رسيم، ارجمند دارد گرهي را از درام فيلم مي‌گشايد كه به واسطه بازي در بازي خود او زده شده بود.

او نمي‌گذاشت خواهر به دل از كف دادنش پي ببرد در حالي كه همزمان به ما گراهايي مي‌داد و ضمناً ميزان اين رفتار را هم بايد به اندازه‌اي تنظيم مي‌كرد كه بيننده حس نكند ملوك با آن پس‌زمينه و تسلط، كم‌هوش يا نادقيق است.

همين «كنترل» و نگه داشتن اندازه رو كردن يا مخفي كردن حس دروني و اصلي شخصيتي كه دارد طور ديگري وانمود مي‌كند (يعني همان چيزي كه مبناي بازي در بازي را شكل مي‌دهد) در بازي هاشم‌پور نيز موج مي‌زند: شخصيت بازرس كه او بر عهده دارد، با سابقه هم‌مدرسه‌اي بودن با كامران ميرزا در ظاهر با او مي‌گويد و مي‌خندد، دوستانه رفتار مي‌كند و حتي مي‌تواند همان ظن فروغ به همدستي او با كامران را براي مخاطب هم در لحظاتي پديد بياورد.

اما آن لحظه‌هاي كليدي‌تري كه بازرس كمي خنده‌اش را مي‌خورد و بدون درآمدن كامل از حالت بازي در بازي‌اش، با لبخندي خفيف در گوش كامران ميرزا حرف مي‌زند و برخي دروغ‌ها يا ناهمگوني‌هاي ميان حرف‌هايش را به ياد او مي‌آورد، بيننده به واقع مي‌ماند كه او را چگونه آدمي و داراي چه موضع و نگاهي بداند؟ همين خصلت، كليد فرم معمايي فيلم مي‌شود و در تمام بخش‌هايي كه ما با او و پليس‌هاي زيردستش همراهيم، به روشني با «خود» شخصيت سر و كار داريم كه به شكلي دلپذير و باورپذير، در مقابل كامران ميرزا و ملوك جلوه‌اي‌ تعديل‌شده مي‌يابد و در لفاف نازكي از آن نقش بازي كردن، پيچيده مي‌شود.

و بالاخره بعد از يادآوري احترام‌آميز بازي دقيق حسين محجوب به نقش يك مالخر يهودي كه در زمان خود، لهجه و حركاتش مقاديري هم جنجال مربوط به زير سوال بردن اقليت‌هاي مذهبي هم به پا كرد (و اين، فارغ از قضاوت درباره موضوع از منظر اخلاقي، نشانه تاثيرگذاري بازي‌اش بود)، بايد به خودفرجامي به عنوان هسته مركزي همه اين فريب خوردن‌ها اشاره كرد كه نه فقط درخشش و دستاوردش در «پرده آخر»، بلكه حتي رخسار و رنگ و رويش هم امروز به شكل غم‌انگيزي از دست رفته و دست‌نيافتني به نظر مي‌رسد.

همان طور كه اين ميزان مهارت و چند‌لايگي و جذابيت كار واروژ در به هم گره زدن بازي‌هاي بازيگران با تار و پود روايت معمايي مبتني بر ساختار «بازي در بازي»، امروز و با دستاورد آشفته و پراكنده‌اي چون «ترديد»، دريغ‌انگيز و غيرقابل برگشت به چشم مي‌آيد. به سر رسيدن يك دوران، مضمون اصلي «پرده آخر» در رويكردش نسبت به واپسين بازمانده‌هاي قجر بود. تاريخ تكرار مي‌شود و به تلخي، دوران ديگران هم به سرمي‌آيد.
 
 
 
 
فريماه فرجامي از بازي در پرده آخر مي‌گويد
 
با فروغ يك سال زندگي كردم 
 
 
 
فريماه فرجامي بازيگر سال‌هاي دور سينماي ايران است. همان بازيگري كه فيلم‌هاي بزرگان سينماي ايران با حضورش شكل مي‌گرفتند. «علي حاتمي» و «داريوش مهرجويي» و «مسعود كيميايي» و «رخشان بني‌اعتماد» هر كدام برايش نقش‌هايي را آفريدند كه با بازي او شكل ديگري گرفت. «پرده آخر» هم يكي از اين فيلم‌ها بود؛ اثري كه بار ديگر توانايي و هنرش را ثابت كرد. هر چند در اين سال‌ها خبري از او نيست. او بيش از هشت سال است كه در تنهايي و بيماري خود مانده است. كسي نمي‌داند كه بر او چه گذشته است اما «مسعود كيميايي» هنوز او را اين طور توصيف مي‌كند: «هنوز همان فرشته بود كه شكستگي را نمي‌داند اما شكسته بودنش.»

در معدود گفت‌وگوهايي كه او انجام داده است اين نكته‌ها درباره فيلمي كه 20 سال از خلقش مي‌گذرد خواندني است.

---

هيچ كس در هيچ زمان نمي‌تواند به تو بگويد كه بلدي يا مي‌تواني. كسي در اين مورد كمك واقعي نمي‌تواند بكند. اصلاً چيزي درون آدم نيست كه آدم حس كند مي‌تواند، كه بازيگر است و... يا اگر هست حس آدم به آدم نمي‌گويد. آدم بايد خودش به آن برسد. در بازيگري حس غريبي نهفته است. زماني كه بازي نمي‌كنم، بسيار افسرده‌ام و زماني كه بعد از چند ماه بيكاري دوباره شروع مي‌كنم، انگار يك مرتبه نفس مي‌كشم. خيلي از مواقع وقتي دوباره به نقش و بازي خودم نگاه مي‌كنم، غبطه مي‌خورم كه كاش مي‌شد دوباره اين نقش را بازي كرد. با واروژ در خيلي از موارد مشترك نبوديم. بحث‌ها مي‌كرديم و نمي‌شد و من از او خواهش مي‌كردم اجازه دهد تا يك بار من به آن روش و سياقي كه فكر مي‌كنم درست است و بهتر است، بازي كنم و نشان دهم و او هميشه مي‌پذيرفت. بارها رخ داد كه موقع ديدن فيلم‌هاي ظاهرشده، دريافتم كه نظر او صحيح‌تر است، با همه اينها باز اصرار مي‌كردم. براي من شناخت يك شخصيت به مرور اتفاق مي‌افتد. من همان‌قدر كه بدانم كيست كافي است. خودم در ذهنم برايش يك پيشينه مي‌سازم. از فروغ در «پرده آخر» در ذهن خودم يك گذشته ساختم، در دوراني كه با همسرش- قبل از مرگ او- زندگي مي‌كرده است. اما آنقدر به گذشته نمي‌روم كه در قعر گذشته گم شوم. بايد آينده اين شخصيت برايم جذاب باشد. كافي است بتوانم شخصيت را باور كنم. بدانم كه زنده است و زندگي مي‌كند. از لحظه‌اي كه همكاري در يك فيلم را شروع مي‌كنم، عملاً با آن شخصيت زندگي مي‌كنم.

يك سالي با «فروغ» زندگي كردم. در يك توطئه طولاني عليه او در كنارش بودم، درون من بود. پس كاملاً حس مي‌كردم چه مي‌كند. «پرده آخر» طولاني‌ترين فيلمي بود كه من در آن كار كرده‌ام. اما با اين حال برايم جذابيتي داشت كه خيلي از فيلم‌هاي ديگر نداشتند. واروژ مردي است با تحمل فوق‌العاده غريب و از دموكرات‌منش‌ترين آدم‌هايي كه ديده‌ام. اين تجربه‌اي ارزشمند براي من بود. دو مساله در پرده آخر برايم بسيار مهم است:

1- محرميتي كه نويسنده/ كارگردان با تماشاگر دارد و با فروغ ندارد، يعني يك رشته اتفاق مي‌افتد كه تماشاگر مي‌بيند، اما فروغ نمي‌بيند. حتي گروه بازيگران هم مي‌بينند. نويسنده/ كارگردان با تماشاگر راحت‌تر و نزديك‌تر است.

2- شرافتي كه اين بازيگر/ مطرب‌ها دارند و نشان مي‌دهند. هنرمندها در اين فيلم بسيار شريف تصوير شده‌اند. در هيچ كاري نديده‌ام كه يك بازيگر تئاتر، اينقدر شريف تصوير شود. بازيگران هيچ كدام دست به كار خلافي نمي‌زنند. هيچ كدام تا آخر نمي‌دانند كه خيانتي در كار است و وقتي مي‌فهمند، مي‌خواهند بروند و در توطئه شركت نكنند. حتي كامران هم كه نمايشنامه را نوشته، در نقش يك هنرمند در لحظه آخر پشيمان مي‌شود. نكته مهم، مساله بازي و واقعيت است. قصه مال دوره‌اي است كه هنوز تئاتري به وجود نيامده. آنها از همه چيز مي‌گذرند تا به هنر، خلق و زدن حرف‌شان برسند. هنرمنداني كه در هر سختي اجتماعي و در هر دوره تاريخي‌ كه بتوانند حرف‌شان را بزنند، خلق كنند، اما حاضر نمي‌شوند شرافت‌شان لكه‌دار شود. براي آفرينش هنر هر نوع سازشي را با جامعه، با محيط و با فشارهاي سياسي و فرهنگي مي‌كنند، اما شرافت‌شان را فدا نمي‌كنند.

پرده آخر؛ توطئه خانوادگي/مهرزاد دانش-جام جم

 
اين روزها ديگر همه كساني كه به سينما علاقه دارند واروژ كريم مسيحي را مي‌شناسند و زماني كه فيلم ترديد او امسال اكران عمومي يافت، اغلب تماشاگران مي‌دانستند كه سازنده آن، همان كارگرداني است كه 18، 19 سال پيش فيلم پرده آخر را ساخته بود. اما اگر رجعتي به همان مقطع گذشته كنيم، درمي‌يابيم كه به جز قليلي از افرادي كه كارشان و حرفه شان در ارتباط با سينما بود، كمتر كسي نام كريم مسيحي به گوشش خورده بود. اين عده كريم مسيحي را به عنوان دستيار كارگردان در چند فيلم از بهرام بيضايي، كامران شيردل، امير نادري، بهمن فرمان‌آرا و... مي‌شناختند كه چند فيلم كوتاه مثل سلندر و فاخته و كوچ هم ساخته بود. به عبارت ديگر فيلم پرده آخر چنان وزنه‌اي در سينماي ايران پيدا كرد كه به واسطه حضور يگانه و منحصر به فردش، نام فيلمسازش را هم با همان يك عنوان در سينماي ايران جاودانه و ماندگار ساخت.

پرده آخر اولين بار در جشنواره نهم فيلم فجر به نمايش درآمد. خود كريم مسيحي درباره فيلمش تنها يادداشتي كوتاه و چند سطري در ماهنامه سينمايي فيلم نوشته بود و خلاصه داستان نيز جز به ارتباط كلي يك خواهر و برادر عهد قجري اشاره ديگري به چيز ديگري نداشت. در عين حال آن دوره از جشنواره چنان با جار و جنجال‌هايي مانند غائله‌هايي كه بر سر دو فيلم محسن مخملباف (نوبت عاشقي و شب‌هاي زاينده‌رود) در رسانه‌ها و محافل سينمايي و سياسي ايجاد شد همراه بود كه فيلمي از يك فيلمساز اول چندان نمي‌توانست قابليت جلب توجه به خود را در بين تماشاگران و مخاطبان جشنواره برانگيزد. اما پرده آخر اين پتانسيل قوي را داشت تا در بين بسياري از فيلم‌هاي مدعي آن دوره از جشنواره يك سر و گردن بالاتر بايستد و درخشش فراواني را كسب كند. پرده آخر هم در بين داوران جشنواره خوش درخشيد، هم نظر به شدت مثبت منتقدان را جلب كرد و هم در ميان تماشاگران محبوب بود. كمتر فيلمي در سينماي ايران توانسته است هر سه اين ابعاد موفقيت را به خود اختصاص دهد. اين فيلم در جشنواره توانست سيمرغ بهترين كارگرداني، فيلمبرداري، صدابرداري، صحنه‌آرايي، چهره‌پردازي، بازيگر اول زن، بازيگر دوم زن، بازيگر دوم مرد و ديپلم افتخار بهترين فيلم اول را كسب كند و البته در كل در 15 عنوان نيز مقام نامزدي دريافت جايزه را به دست آورده بود. (بعدها فيلم در جشنواره‌هاي مختلف خارجي هم شركت كرد و اغلب با تحسين مواجه شد) منتقدها هم در يادداشت‌هاي جشنواره‌اي خود فيلم را ستودند. هوشنگ گلمكاني كارگردان فيلم را مقتدر و مسلط ناميد و حضورش را در سينماي ايران شوق برانگيز برشمرد، احمد طالبي‌نژاد آن را مايه اعتبار جشنواره دانست كه سرشار از حس و حال سينمايي است و جواد طوسي ساختي حرفه‌اي و كم‌‌نقص را از ويژگي‌هاي اساسي فيلم دانست. در راي‌گيري نهايي منتقدان و نويسندگان ماهنامه سينمايي فيلم نيز اين اثر و سازنده‌اش به عنوان بهترين فيلم و كارگردان شناخته شدند.

داستان اين فيلم درباره خواهر و برادري به نام‌هاي تاج‌الملوك و كامران ميرزا است كه تنها بازماندگان دودمان رفيع‌الملك هستند. اين دو‌ براي تصاحب مجدد خانه موروثي خانواده كه پس از غرق شدن برادرشان حسام ميرزا در رودخانه به همسرش فروغ‌الزمان به ارث رسيده است، دست به توطئه مي‌زنند. نقشه توطئه اين است كه با اجراي نمايشي كه كامران ميرزا نوشته، ثابت كنند فروغ‌الزمان مجنون است و احتمالا بعدا او را از سر راه بردارند. يك گروه دوره ‌گرد تئاتري را استخدام مي‌كنند تا در نقش خدمه خانه، در اجراي توطئه كمك كنند. گروه نمايشي كه از نيت نهايي اين خواهر و برادر بي‌خبرند، وارد اين بازي مي‌شوند. فروغ‌الزمان كه در شهرستان ساكن بوده، بي‌خبر از همه‌جا براي اولين بار وارد اين خانه مي‌شود و از همان ابتدا بازي شروع مي‌شود و به او وانمود مي‌كنند كه شوهرش را كشته‌اند. فروغ‌الزمان از شهرباني كمك مي‌خواهد و بازرس ركني و مامورانش وارد ماجرا مي‌شوند، اما در بازرسي‌ها مدركي به دست نمي‌آورند و تاج‌الملوك به طور ضمني به بازرس ركني مي‌فهماند كه فروغ دچار پريشان حالي است. با رفتن ركني و مامورانش، بازي‌ها ادامه پيدا مي‌كند و فروغ كه ندانسته خود يكي از بازيگران اصلي نمايش است، هر بار فريب مي‌خورد و كارش به بيماري مي‌كشد. در ادامه نمايش، او را در موقعيتي قرار مي‌دهند كه دست به قتل بزند و طبيعتا پاي بازرس ركني و همكارانش دوباره به ميان كشيده مي‌شوند. اما اين بار ركني به ماجرا مشكوك شده، دستور پيگيري و تحقيق مي‌دهد. اما بازي همچنان ادامه دارد. فروغ كه متوجه شده جانش در خطر است، قصد گريز مي‌كند، اما راهش بسته است. او كم‌كم واقعا دچار پريشان حالي مي‌شود. تاج‌الملوك كه گرداننده اصلي ماجراست، موقعيت را براي از ميان برداشتن او مناسب مي‌يابد، اما گروه بازيگران كه به نيت واقعي او پي برده‌اند، خانه را ترك مي‌كنند. كامران ميرزا هم كه دلباخته فروغ شده، حاضر به قتل او نمي‌شود و در مقابل خواهرش مي‌ايستد. از سوي ديگر ركني كه در پيگيري‌هايش اصل ماجرا را كشف كرده، به كمك فروغ مي‌آيد و او را در جريان همه قضايا قرار مي‌دهد و همچنين، بازيگران را وامي‌دارد كه به خانه برگردند و در «پرده آخر» نمايش، از راز توطئه پرده‌برداري كنند. در خاتمه، تاج‌الملوك كه كارش به جنون مي‌كشد و فروغ خانه را مي‌بخشد تا به بيمارستاني براي مستمندان تبديل شود.

پرده آخر جدا از وجوه تاريخي خودش در اصل يك اثر معمايي است. در اين نوع آثار توطئه حرف نخست را در گره افكني درام مي‌زند. در اين فيلم نيز نويسنده و كارگردان از اجزاي مختلف اثر بهره مي‌گيرد تا روند پازلي فيلم را به شكلي درست و قدم به قدم رقم بزند. فيلم داستانش در يك خانه قديمي سپري مي‌شود. مي‌دانيم كه معماري خاص دوران‌هاي گذشته يكي از پتانسيل‌هاي اساسي در فيلم‌هايي هستند كه با مضامين ترس و تعليق سر و كار دارند. در اين جا نيز اتاق‌هاي خلوت و تو در توي لوكيشن همراه با باغ بزرگ و زيرزمين متروك، قابليت فراواني را در گسترش حسي تعليق ناشي از توطئه خانوادگي داستان ايفا مي‌كنند. فروغ به عنوان غريبه‌اي كه تازه وارد محيطي جديد شده است در برخورد با اين اماكن غريب دچار موقعيتي مي‌شود كه در كنار نقشه‌هاي خانواده شوهر متوفايش وحشتي مضاعف پيدا مي‌كند. اما آن چه در اين مكان خاص روح مي‌دمد، ترفندي است كه در داستان تدارك ديده شده است تا نقشه توطئه‌آميز خانواده رفيع‌الملك شكل عيني پيدا كند: حضور گروه نمايشي در خانه بزرگ. اين مبحث نمايش گروه تئاتري‌هاي دوره گرد از يك طرف نقبي است به تاريخ يك سده اخير كه چگونه شكل‌گيري تواتر و سپس سينما توسط اقليت ارامنه رقم خورد از اين حيث ارمني بودن خود واروژ كريم مسيحي هم جلوه‌اي پرمعنا به خود مي‌گيرد و از سوي ديگر در عمق داستان مبحث نمايش در نمايش به وجود مي‌آيد. از اين ترفند در برخي از فيلم‌هاي خوب سينماي جهان استفاده‌هاي هوشمندانه‌اي صورت گرفته است اما در سينماي ايران فيلم پرده آخر يكي از معدودترين نمونه‌هاي بسيار خوب در به كارگيري اين رويه داستاني است. اين روند گاه چنان هنرمندانه در اثر شكل مي‌گيرد كه مخاطب گاه درمي‌ماند آن چه مي‌بيند واقعا حس و حال راستين آدم‌ها است و يا نمايشي براي گول زدن شخصيت اصلي قصه است. زماني كه دختر خدمتكار (ماهايا پطروسيان) سراسيمه نزد فروغ مي‌آيد تا او را از نوشيدن بازدارد، يكي از بهترين سكانس‌هاي فيلم در اين زمينه است. مخاطب نمي‌داند پرهيز دادن دختر خدمتكار آيا واقعا براي نجات جان فروغ است يا اين نيز برگرداني اجرايي از سناريويي است كه خواهر و برادر توطئه‌گر ترسيمش كرده‌اند. به اين ترتيب مخاطب در فضايي قرار مي‌گيرد كه مرز بين راست و دروغ، نمايش و حقيقت و مجاز و عينيت چنان درهم و نامنفك از يكديگر است كه پيش‌بيني و درك درست مسائل و وقايع در برابرش خود تبديل به يك پيكره معمايي مي‌شود. اشاره به ماهايا پطروسيان كرديم كه البته بازي در اين فيلم اولين تجربه سينمايي اش بود و چنان خوش درخشيد كه تحسيني فراوان را براي خود كسب كرد اما بازي او تنها يك نمونه از خيل بازي‌هاي هوشمندانه اين فيلم به شمار مي‌رفت و حضور تحسين برانگيز سعيد پورصميمي، فريماه فرجامي، مرحوم نيكو خردمند و جمشيد هاشم‌پور تماشاگر را با بهت مواجه مي‌سازد. هاشم‌پور در پرده آخر توانست وجه مهمي از قابليت‌هاي پنهان خود را بروز دهد. بسياري گمان داشتند استعداد اين بازيگر تنها محدود به حضور در آثار اكشني از قبيل تاراج با آن تيپ خاص سر طاس است اما پرده آخر نشان داد كه هاشم‌پور چگونه اين توانمندي را دارد تا در حركت روي مرز شوخي و جدي يكي از دوست داشتني‌ترين شخصيت‌هاي پليس را در سينماي ايران خلق كند.

زماني كه كريم مسيحي فيلم دومش ترديد را پس از 2 دهه ساخت، بسياري انتظار داشتند با اثري فاخر همچون پرده آخر رو به رو شوند ولي فيلم به رغم امتيازاتي كه داشت نتوانست اين توقع را برآورده كند. اما به هر حال نام كريم مسيحي چنان با پرده آخر گره‌خورده است كه هر چقدر هم آثار بعدي‌اش نازل‌تر از آن باشد، جايگاهي درخور در سينماي ايران دارد. اكنون كه سينماي ايران دچار تراكم وحشتناكي از فيلم‌هاي بزن دررويي و كمدي‌هاي سخيف و تهوع‌آور مبتذل شده است، رجوع به فيلم‌هايي مانند پرده آخر نشان مي‌دهد كه در سيما از چه جايگاه والايي به چه موقعيت سبكي رسيده‌ايم.

مهرزاد دانش

بررسي نوع برداشت واروژ کريم مسيحي از نمايشنامه «هملت»

بهترين ايمني در ترس استہ

سپهر ماکان / sepehrmakan@yahoo.com

الف- ترديد

«ترديد» دارم. واقعاً ترديد دارم که اين فيلم را واروژ کريم مسيحي ساخته باشد چرا که نويسنده درام شناسي همچون او در نگاشتن آخرين اثرش مرتکب اشتباهي تکنيکي، فاحش و صدالبته بديهي شده که متعاقب آن «بچه اشتباه هاي زيادي نيز در پي اش متولد شده اند». سوال اين است؛ «بنا به چه دليل محکمه پسندي تراژدي «هملت» که درامي قديمي است مي تواند بر رخدادهاي محيطي و محاطي زندگي يک انسان ولو در يک داستان غيرواقعي منطبق شود؟» ظاهراً براي او نه تنها چنين سوالي پيش نيامده بلکه بسيار سهل انگارانه و سرخوشانه از روي پاره يي اصول و الزامات اوليه عبور کرده است. قطع نظر از اينکه چنگ زدن به چنين ريسمان هايي در زمينه شبيه سازي حوادث دو مقوله کاملاً متنافر در راستاي گزينش علل حوادث به کلي خارج از حوزه درام پردازي و خلاقيت در خلق موقعيت و دستيابي به فرمي بديع است و گذشته از آنکه لزوم تاکيد بر سرگذشت شخصيت هايي خيالي و عدم خودکفايي متن هيچ گاه درک نشده و در نتيجه قابل پذيرش نمي نمايد، بنايي که نويسنده سعي در فاخر و عظيم عرضه کردنش دارد به جهت قرارگيري بر ستون هايي ناکارآمد بسيار سست و شکننده است زيرا هرگز نمي توان به شيوه يي استقرايي (حتي از نوع ناقص و غيرتام آن) و با اشاره و اتکا به پيدايش و بررسي چند نمونه مختصر تشابه به اثبات يک فرضيه مادر رسيد زيرا بازه پارامترهاي مورد کنکاش در مسائل رواني و مرتبط با ذهنيات به سبب نهاده شدن در انواع پيچيدگي هاي دروني نوع بشر چنان بي کرانه است که رسيدن از جزء به کل به اين طريق آشکارا نامحتمل است. اين جرقه از کجا در ذهن سياوش (بهرام رادان) زده مي شود که گذشته و حالش با احوالات هملت يکي شده که بر اساس آن سرنوشت خود را پيشگويي مي کند؟ آيا پاسخ در صحنه يي است که پدرش در ظاهر خليفه (انوشيروان ارجمند) در برابرش ظاهر مي شود؟ چه منطق سست و مبتذلي،

در برخي فيلم هاي ژانر وحشت از اين گونه زمينه چيني ها ديده ايم. به فرض در سري فيلم هاي «مقصد نهايي» شخصيت هاي داستان در نتيجه مشاهدات روياگونه قهرمان قصه به اين نتيجه مي رسند که مرگ در هيبتي نامرئي به دنبال آنها افتاده و مي خواهد جان يک يک شان را بستاند. آن گونه فيلم ها قواعد خود را دارند و انتظارات مخاطب شان نيز تعريف شده و محدود است. ديگر لزومي به استدلال در باب اينکه چرا چنين شده و چرا چنان نشده نيست و اصولاً کسي حين تماشاي چنين آثاري به دنبال مشاهده درام و به چالش کشيده شدن افکار منطقي و فلسفي نمي شود اما فيلم هايي از نوع «ترديد» هم بنا به سبقه عوامل سازنده و هم بر اساس داعيه هايشان پس از نمايش و عرضه، انتظارات سينمادوستان را تا نقطه يي اوج مي دهند که هيچ نقطه ضعف و حتي سادگي را برنمي تابند. افسوس و حيرت که اين انتظار چيزي جز سرخوردگي در پي ندارد.

در صحنه يي از فيلم گارو (حامد کميلي) که همچون مخاطب از طرح فرضيه يي مبني بر شباهت زندگي رفيقش با نمايش شکسپير و علي الخصوص از نتيجه يي که او از ارائه آن گرفته، متحير شده از وي مي خواهد دلايلش را يک به يک ذکر کند و در جواب با چهار مورد مواجه مي شود. داخل پرانتز بگويم در فيلم هاي جنايي پذيرفتني است که کارآگاه با دستيارش يا يکي از مظنونان پرونده به مناظره ديالکتيکي بنشيند و هر کدام دلايل ادعاهايشان را مطرح کنند اما در ژانر دراما چنين مواردي هرگز قابل قبول نيست اما براي بسته نشدن بحث آنها را تک به تک بررسي مي کنم.

دو مورد از دلايل مطروحه توسط سياوش مشابه نمايشنامه اند. يکي اينکه مادر سياوش پس از مرگ شوهرش با برادر وي ازدواج مي کند (فعلاً به علل اينکه چرا همبستري مادر هملت با عموي او و انجام عمل خلاف شرع و ناپرهيزکارانه اش در فيلم کريم مسيحي توجيهي قانوني و شرعي يافته، پيله نمي کنم) و ديگر آنکه پدر سياوش از سوي اراده يا موجودي ناشناخته براي وي پيغام مي آورد که در مرگش تصادفي در کار نبوده و او به قتل رسيده است (باز هم مي گذرم از اين نکته که برخلاف نمايشنامه که در آن پدر هملت مشخصاً از برادر خود به عنوان قاتل خويش نام مي برد و از هملت مي خواست تا در گرفتن انتقامش بکوشد و حتي زماني که هملت در خونخواهي اهمال مي کرد با ظاهر شدن مجدد او را ملامت مي کرد. در «ترديد» نه قاتل به صراحت معرفي مي شود و نه صحبتي از انتقام به ميان مي آيد). اين دو دليل که هر کدام با تلطيف وجوه برادرکشي و کاهش بخش عظيمي از هولناکي و قباحت فعل شان و در راستاي يک محافظه کاري بي سبب و بدون توجيه، به تماشاگر عرضه شده اند و مناسبات و شرايط مميزي نيز به هيچ عنوان نمي تواند دلايل عدم شفافيت و رک گويي شان را لاپوشاني کند با تخفيف و اغماض قابل پذيرش اند.

اما دو دليل ديگر يکي شان اين است که شاه دانمارک درست در زماني به دست برادرش به قتل مي رسيد که هملت در سفر بود. پدر سياوش نيز هنگام مسافرت او به جنوب با ناروي برادر خود رو به رو شده و در تصادفي ساختگي کشته مي شود. در نمايشنامه «هملت» چندان روي قضيه در سفر بودن وي هنگام قتل تاکيدي نمي شود ولي از آنجايي که نويسنده «ترديد» آن را به عنوان يکي از ادله خويش در تشريح همانندي داستان خود با متن اصلي فرض کرده بايد بگويم هر کسي که اقلاً يک بار هملت را خوانده يا يکي از فيلم هاي ساخته شده از روي شاهکار شکسپير، چه نسخه لورنس اوليويه و چه نمونه هاي زفيرلي، کوزينتسف يا حتي توني ريچاردسوني آن را ديده باشد حتي با کمترين بهره هوشي نيز مي تواند آن شخصيت «چندده بعدي» نمايشنامه را از کاراکتر سطحي و بي خاصيت فيلم تمييز دهد به گونه يي که به نظرش بديهي مي آيد عموي هملت به دليل ترس از درايت و تدبير او فعل پليد خود را در غيبت وي به انجام رسانده ولي در «ترديد» سياوش تبديل به چنان موجود بي اثري شده که «بودن يا نبودنش» به هيچ عنوان نمي تواند تغييري در برنامه هاي عموي خويش ايجاد کند. او حتي در رويارويي هاي مکررش با مادر خود به جاي آنکه همچون هملت با زبان نيشدارش وي را از بابت ناپاکي و گناهکاري اش مورد حملات رگباري قرار دهد، در برابر وي بيشتر در مقام متهم قرار مي گيرد تا شاکي و مدام بايد جوابگوي آن باشد که چرا با وجود موافقت اوليه از راي خود برگشته و او را آزار مي دهد.

آوردن دليل چهارم يعني رفتار ديوانه وار هملت نيز به کلي باطل است زيرا در آنجا هملت به عمد چنين تصميمي مي گرفت تا در خلال بازي هاي روان پريشانه خود درماني بر سرگشتگي هايش بيابد اما آيا مي شود موردي که با خواست و اراده يک فرد انجام شده و همچنين خارج از نظام تاريخي است و هنوز سرايت و تکرار آن در زندگي قهرمان داستان کنوني به اثبات نرسيده را به عنوان فرضي قطعي در نظر گرفت؟ ظاهراً نظر نويسنده فيلمنامه با من در تضاد بوده که آن را در اثر خود جاي داده است. اشکالي ندارد. آن را نيز مي پذيرم. اصلاً همه اينها به کنار، دموکراتيک تر به فيلم نگاه مي کنم. اين چهار مشابهت که هيچ اگر چهارصد مشابهت نعل به نعل ديگر نيز ميان زندگي فردي و اجتماعي يک فرد با يک نمايشنامه يافت شود و شخصيت هايشان نيز اعلام کنند که چون زندگي ما وجوهي نظير فلان داستان يافته پس ما هم قرباني تقدير معين خويش هستيم. در زمانه قرن 21 اگر مهر خرافي گرايي بر پيشاني نويسنده اش نقش بسته نشود، اتهام ابله تصور کردن مخاطب در موردش اجتناب ناپذير است.

باز هم تاکيد مي کنم که نه تنها هرگز مشخص نمي شود که چرا کريم مسيحي داستان خود را صرفاً با برداشتي آزاد بيان نمي کند بلکه بر ايده هاي خود پافشاري بي موردي نيز انجام مي دهد. ابتدا سياوش به سراغ گارو مي رود و با بيان فرضياتي او را با خود همراه مي سازد و سپس در جريان آن نمايش باسمه يي و مضحک، او را به يقين مي رساند که حوادث درون نمايشنامه در حال رخ دادن براي اوست و بار ديگر آن دو به اتفاق براي مهتاب (ترانه عليدوستي) از ذهنيات خود گفته و او را با ميزانسن هاي کاملاً مشابه و تکراري قانع مي کنند. در واقع سياوش به جاي غلبه بر ترديدهاي خود همواره در تلاش است ترديد هاي گارو و مهتاب را از بين ببرد. حيرت آور آنکه نويسنده ديالوگ هاي دراماتيک «پرده آخر» زماني که شخصيت هايش در اين راه به بن بست مي خورند بر زبان گارو و خطاب به مهتاب چنين مي آورد؛ «(حرف ما رو) باور نداري خودت برو «تخته سياه» رو تماشا کن.» و جالب تر آنکه مهتاب نيز مي رود و با مشاهده يک مشت نسب خانوادگي که بر تکه کاغذي نوشته شده منظور آنها را مي گيرد و مي پذيرد.

کريم مسيحي با انتخاب چنين ساختاري امکان هرگونه نقد تجريدي و غيرتاويلي از اثر خود را سلب کرده و اجازه نمي دهد به نوشته اش به شکل اثري غيروابسته نگاه کرد زيرا يا بايد فيلم او را نوعي اقتباس آزاد به همراه اداي دين از «هملت» دانست يا آن را يک اثر مستقل فرض کرد که مورد دوم به دلايل بي شمار از حيز انتفاع ساقط است.

ب- تقدير

هملت؛ «اگر مرگ براي هم اکنون است، تاخيري برنمي تابد.»

«بودن يا نبودن، مساله اين است.» يکي از بي معني ترين جملات قصاري است که بسيار معروف شده زيرا بدون صحنه هاي پيشوندي و جملات پسوندي اش فاقد هرگونه محتوا است. هملت در ادامه اين جمله مي افزايد؛ «آيا شرافتمندانه تر اين است که ضمير انسان تير طالع شوم را تحمل کند يا آنکه در برابر توفان بلا قد برافرازد و سلاح برگيرد و آن را پايان دهد؟ و...» هملت که خود را در موقعيت «انتقام» گرفتار ديده با بيان اين جمله نشان مي دهد در چه دوراهي عظيمي حيران مانده است. به قول عرب ها انتقام لذتي آسماني است. کين خواهي از خون پدر نيز بسيار طبيعي و دراماتيک است و لذا هيچ احتجاج و استدلالي لازم ندارد اما گرفتن انتقام از شخصي که نسبت خوني با آدم دارد و به قتل برادر خويش و زنا با همسر او متهم است، بسيار غيرطبيعي است. هملت از خود مي پرسد آيا قبح انتقام به همان اندازه جنايت اصلي خبيثانه نيست؟ اگر هست و نمي شود خوني را به جهت ريخته شدن خون پدر بر زمين ريخت و سري را بريد بدون شک بسيار سخت است که تا ابد با ننگ اين خيانت زندگي کرد و سخني بر زبان نياورد. پس آيا از روي ناتواني در رهايي از تشويش ها بايد خود را کشت؟ اين گونه است که او ميان انتخاب بر سر بد و بدتر درمي ماند؛ قتل عمو يا کشتن خود. هيچ کدام از اين دو به نتيجه مثبتي منجر نمي شود. در جايي که هرگز نمي توان به فعلي نيک تحصيل حاصل کرد چه بايد کرد؟ به اين ترتيب اين نطق هملت که در اوج خل نمايي هاي ارادي اش ايراد مي شود کشمکش دروني او در گزينش مسير با اهرم آزادي اراده يا وادادگي و تسليم سرنوشت شدنش را به تصوير مي کشد.

منتها نکته اينجاست که هملت شکسپير به رغم ترديدها و نگراني هايش هيچ گاه انساني بي اراده نيست بلکه سلحشوري باکفايت است که در صحنه يي حماسي بي هيچ هراسي به مبارزه با لايرتيس در شرط بندي کلاديوس تن مي دهد اما در فيلم کريم مسيحي تبديل به چنان کاراکتر بي خاصيت و منفعلي شده که همواره ديگران دست او را گرفته و به اين سو و آن سو مي کشانند و همواره با حالتي هراسان از تقدير خود گريزان است. در ضمن آن جمله يي که به بازپرس پرونده مي گويد؛ «بذارين (عموم) منو بکشه اون وقت براتون ميشه سند.» بيشتر از جنس مظلوم نمايي و درخواست کمک از راه ضدتاکتيک است تا يک حرکت شهادت طلبانه و هوشمندانه.

هملت؛ «ناجوانمردانه پدرم را مي کشند و من قاتلش را به بهشت مي فرستم. آيا آيين انتقام چنين است؟»

يکي از نقاط قوت و دراماتيک نمايشنامه «هملت» جايي است که وي در فرصتي به سراغ کلاديوس مي رود تا انتقامش را بگيرد اما عمويش که از قتل برادر خود پشيمان شده به نماز ايستاده است. در اينجا هملت با خود مي انديشد اگر او را در حال توبه به قتل برساند روح اينک پاک شده او به بهشت مي رود و اين برخلاف خواست هاي او است بنابراين تصميم مي گيرد در فرصتي ديگر و هنگام خشم، مستي، زنا، قمار و ديگر افعالي که بوي رستگاري ازشان برنمي خيزد، انتقامش را بگيرد.

بيشتر دوست دارم بگويم اين صحنه در فيلمنامه «ترديد» حذف شده تا آنکه سکانسي که سياوش اسلحه يي را در سرسراي خانه به سوي انوري (محمد مطيع) که به جاي پلونيوس ظاهر شده را معادل آن بدانم و اميدوارم چنين باشد چرا که در آنجا هملت با تصميمي دفعي که در برهه يي از حالت استوار ذهني اش حاصل شده به سوي عمويش مي رود تا دنيا و آخرت او را توامان نابود سازد ولي غافلگير مي شود و به ناچار و از سر تدبير انتقامش را به تاخير مي اندازد ولي در اينجا کارکرد اين صحنه تنها محدود شده به اينکه نمايي از وضعيت ديوانگي سياوش را به اعضاي خانواده عرضه کند و بس. از سوي ديگر مشخص نمي شود که چرا سياوش، انوري را تهديد مي کند؟ مگر او طرف مستقيم سياوش است؟ اينکه او بخواهد به شکلي غيرسرراست پيغامي به عمويش برساند نيز توجيه قابل قبولي نيست و نشانه «محافظه کاري» است. (در ادامه اين نوشتار از کلمه محافظه کاري عمداً قصد دارم زياد استفاده کنم و به سراغ مترادف هايش به جهت زيبايي نگارش نمي روم.)

گذشته از اينها ديوانه بازي هاي هملت هم بستري دراماتيک داشت و او هر از گاهي مانند صحنه مواجهه با لايرتيس بر سر گور افليا و نزاع با او مستمسکي براي توجيه عصبانيت خود در جيب داشت و نيز هر از گاهي عمو و مادر خود، گرترود، را با جملات تندش مورد شماتت قرار مي داد ولي هر چه مي گردم درنمي يابم که سياوش چه کاري را نمي توانسته در وضعيت روحي سالم خود به انجام برساند که براي به ثمرنشستن اش چنين تمهيدي انديشيده و خود را به لودگي زده است.

حال بگذريم از اينکه در متن نوشته شده توسط شکسپير، هملت حتي افليا را نيز از گزند کنايات خود ايمن نمي گذاشت و در محضرش جوري وانمود مي کرد که از ارائه پيشنهاد محبت به وي تنها به دنبال اهداف ناپاک بوده و افليا نيز تصور مي کرد فريب زبان بازي او را خورده ولي در اينجا سياوش در کنار تمام منت کشيدن ها و ناز خريدن هاي نچسبش براي مهتاب پيغام مي فرستد که مقصودش از اين بازي چيست و براي اينکه دل او را نشکند به وي مي گويد خود را به ديوانگي زده است. (يک محافظه کاري ديگر در جهت عدم تخريب قهرمان فيلم.)

هملت؛ «روح پدرم، سلاح پوشيده، بوي خير از اين کار نمي آيد.»

در مورد ظهور روح مقتول ميان نمايشنامه و فيلمنامه تغييراتي وجود دارد. روح هملت ابتدا در برابر دو نگهبان و سپس براي هوراشيو (که در «ترديد» معادلش مي شود گارو) ظاهر مي شد و آنها اين خبر را براي هملت مي بردند و هملت پس از کنجکاوي به محلي که روح پدرش ظاهر شده مي رفت و با او مواجه مي شد اما در اينجا روح در قالب موجودي ناشناخته که چيستي اش ميان باد يا زار يا جن يا... در گردش است بر خليفه ظاهر مي شود و سپس سياوش او را مي بيند. حال اين سياوش است که مي رود و قضيه را به دوست صميمي اش گارو مي گويد. در واقع با معکوس شدن روند موجود در نمايشنامه در اينجا اين سياوش است که بايد دوستش را متقاعد به سخن گفتن با روح پدرش درباره جريان قتل وي کند. ظاهراً جاي نقش هاي اول و دوم تغيير کرده،

از سوي ديگر روح پدر هملت در صورت و لباس رسمي خود بر وي آشکار مي شد ولي در اينجا در ظاهر و شکل خليفه. در هملت او حتي با ديدن روح پدر خويش که شباهت بسياري با او در طول حياتش داشته به چيستي او و تمييز دادنش از اهريمن شک مي کرد ولي گويا در اينجا همين که فردي در هيبت خليفه به سياوش بگويد؛ «من پدرت هستم» براي اثبات بازگشت او از جهان مردگان و شناخت هويتش کفايت مي کند.

هملت؛ «نمايش دامي خواهد بود که با آن وجدان شاه را شکار خواهم کرد.»

هملت براي چيرگي بر شک خود من باب گفته هاي روح پدرش نمايشنامه يي مشابه زندگي خود را برمي گزيد و با دخل و تصرف در آن و تبديلش به روايتي مشابه صحنه زهر ريختن در داخل گوش، عموي خود را امتحان مي کرد تا از صحت گفته هاي روح مطمئن شود. اما در «ترديد» سياوش نه براي فائق آمدن بر ترديدهاي خويش که بيشتر براي همراه سازي گارو با خود، نمايشنامه «هملت» را عيناً در برابر عمويش به اجرا درمي آورد.

نمايشي که هملت براي عمويش اجرا مي کرد داستاني بود مرکب از يک نمايشنامه قديمي و اراده تحميلي خود او تا چيزي کاملاً همانند صحنه قتل عمو به وي نشان داده شود و کلاديوس نيز پس از ديدن صحنه ريختن سم در گوش متوجه مي شد هملت به اصل ماجرا پي برده و در نتيجه موقعيتش را در خطر مي يافت. منتها در اينجا سياوش «هملت» را بدون کوچک ترين تغييري براي عموي خود عرضه مي کند و او نيز (صرف نظر از اينکه اصلاً حواسش به نمايش نيست) بدون ديدن صحنه بازسازي شده قتل خويش (همان تصادف ساختگي) متوجه مي شود سياوش به راز او پي برده است. سرگذشت «هملت» و برادرکشي عموي او را همه مي دانند بنابراين عموي سياوش نبايد با آن بيگانه باشد و صرفاً با شنيدن خبر اينکه برادرزاده اش مي خواهد اين نمايش به خصوص شکسپير را اجرا کند بايد پي به رو شدن دستش برده و حالش بد شود اما چنين نمي شود و با تاخيري بسيار و پس از پايان يافتن گپ دلبرانه يي که با مادر سياوش مي زند و بدون ديدن صحنه مشابه قتل برادر خود پي به موضع سياوش مي برد. آيا بايد باز هم اغماض کرد از اينکه چرا با همه اين ايرادات و ابهامات عموي سياوش که آدم خنگي نيز نيست بلافاصله حين ديدن نمايش دگرگون نمي شود؟ زيرا پذيرفتني نيست بگوييم ذهن او در پردازش مشاهدات تاخير داشته و آن را دير گرفته است.

هملت؛ «بنگر سياستمدار را که خدا را نيز تواند فريفت.»

در «هملت» عموي وي بعد از ديدن صحنه يي که پلونيوس با همکاري دخترش افليا در برابر او ترتيب مي دهند و هملت آن جمله معروف «بودن يا نبودن» خود را مي گويد شک اش نسبت به ديوانگي او برانگيخته مي شود و برخلاف گفته هاي پلونيوس که ادعا دارد هملت به دليل نامهرباني هاي افليا و پس زدن عشق او ديوانه شده، وي را آدمي عاقل مي يابد. از اين طريق کلاديوس پيچيدگي بالايي از خود نشان مي دهد که حتي مواردي را که وزيرش درک نکرده، مي بيند. منتها او دليل ديوانه بازي هاي هملت را درک نمي کرد و تنها بعد از ديدن صحنه نمايش بود که متوجه لو رفتن خود مي شد و حساب کار دستش مي آمد بنابراين در ادامه از وجود هملت در کاخ السينور ابراز نگراني مي کرد و با توطئه هايي او را به انگلستان مي فرستاد تا در آنجا وي را به قتل برسانند. هملت نيز به خواست او تن مي داد و حين سفر «تصادفاً» به نقشه او پي مي برد. نکته اينجاست در نمايشنامه شکسپير به رغم همه آن هوشمندي هايي که از هملت مي ديديم و او را در نقطه يي برابر به لحاظ سياستمداري و دورانديشي با کلاديوس لحاظ مي کرديم وي هرگز تا لحظه يي که نامه او در ارتباط با کشتن خودش را نمي يافت به توطئه جاري در پيرامونش پي نمي برد ولي در «ترديد» سياوش به رغم آنکه چندان شخصيت بادرايت و پيچيده يي نمايش داده نمي شود به خوبي مي تواند تمام حرکت ها و رفتارهاي عمو و مباشرش را پيش بيني کند و اين غيرقابل باور است.

پلونيوس؛ «(در دوران تحصيل) در نقش جوليوس سزار (بازي کردم و) کشته شدم. بروتوس مرا کشت.»

در صحنه يي مهم در نمايشنامه بعد از آنکه کلاديوس به راز هملت پي مي برد پس از مشورت با پلونيوس با هم قراري مي گذاشتند تا پلونيوس حين صحبت هاي هملت با مادرش پشت پرده يي قايم شود به اين نيت که از اين طريق به ذهنيات او پي ببرند. در همين راستا حتي گرترود نيز در جريان قرار مي گرفت و از وي خواسته مي شد از هملت حرف بکشد. بنابراين تماشاگر در مقام داناي کل آگاهي مي يافت که کلاديوس، پلونيوس و گرترود هر سه در پي يافتن هدفي مشترک (هرچند با انگيزه هايي متفاوت) با يکديگر تباني کرده اند. در نتيجه با ورود هملت به اتاق مادرش فضاي حاکم بر صحنه را تعليق فرامي گرفت که با کشته شدن پلونيوس به دست هملت در همان ابتداي کار ماجرا بي درنگ وارد فاز جديدي مي شد. منتها در «ترديد» باز هم اين صحنه تغيير کرده و تماشاگر تنها در انتهاي سکانس است که متوجه مي شود انوري پشت پنجره گوش ايستاده است. بنابراين تماشاگر به همراه سياوش و مادر او تنها براي يک لحظه از کشته شدن او در نتيجه باز شدن تصادفي پنجره غافلگير مي شود و صحنه هيچ گونه دلهره و جذابيتي در درونش ندارد.

از سوي ديگر در نمايشنامه شکسپير به جهت آنکه هملت بعد از شک کردن به اينکه کسي در پس پرده مخفي شده، بيمناک مي شد و با آگاهي کامل و از روي اراده پلونيوس را مي کشت، شخصيتش داراي بعد مي شد زيرا ترس چندان با خصوصيات يک شاهزاده جنگجو سنخيت ندارد منتها او در آن لحظه به قدري از دگرگوني حال عمويش بر اثر ديدن نمايش برآشفته شده که به تصور وجود وي در اتاق مادرش به سمت پرده هجوم برده و بدون کنار زدن آن خنجر مي کشد. به اين ترتيب هملت يک بار براي کشتن عمويش اقدام کرد. بار ديگر نيز به اشتباه و در تصورات خيالي اش وي را به قتل مي رساند و تنها در بار سوم بود که کار را تمام مي کرد. مشاهده مي کنيد که چقدر زنجيره دراماتيک فيلم کامل است؟ ديگر مقايسه آن با فيلم «ترديد» با خودتان.

لايرتيس؛ «جوان اگرچه تنها بوده باشد، باز با خود سر طغيان دارد.»

يکي از تغييرات عامدانه در متن فيلمنامه تبديل لايرتيس سخندان و دلير به يک ناتوان ذهني است. در اين باره ضمن آنکه علت و چرايي آن را درک نمي کنم (و البته اين مساله را به کم آگاهي در مطالعات فلسفي ام نسبت مي دهم) به لحاظ روند دراماتيک فيلمنامه ايراداتي به آن وارد مي دانم.

در «هملت» او از ابتدا تا انتها به دنبال کشف معماي مرگ پدرش و گرفتن انتقام خون او مي گشت و زماني که موفق به انجام آن مي شد تماشاگر نيز آنچه را منتظرش بود دريافت مي کرد ولي در اينجا با سپرده شدن وظيفه کشتن عمو به برادر عقب مانده مهتاب (که آن هم در يک نماي بسيار کوتاه که از حد چند فريم تجاوز نمي کند نمايش داده مي شود) تماشاگر به هيچ عنوان به کاتارسيس نمي رسد. هر چقدر هم که پشت اين اعمال تغيير حرف هاي فلسفي عميق خوابيده باشد، اين صحنه قطعاً يکي از عواملي است که مخاطب (چه عام و چه خاص) را راضي نمي سازد. اصلاً در «هملت» لايرتيس به کلاديوس کاري نداشت و تنها به دنبال انتقام خون پدر و خودکشي خواهرش بود ولي در اينجا با قرار دادن اسلحه در دست يک منگول که به هر حال شليک گلوله از آن خارج از هرگونه اعمال اختيار و تنها بر اساس غريزه است تنها معنايي که مي شود از دل آن استخراج کرد اين است که؛ «دامي که براي ديگري پهن کردي عاقبت سبب به دام افتادن خودت شد.» به تعبير ديگر اين سوال بي پاسخ مي ماند که چرا زاويه ديد ماجراي قتل و انتقام از سياوشي که به وي ظلمي وارد شده به آدمي منتقل شده که هيچ کاره داستان است و دليل و انگيزه يي براي انتقام ندارد و دست آخر نيز مشابه برخي پايان بندي هاي آثار تاکشي کيتانو با شليک هاي پي در پي و ناگهاني گناهکار و بي گناه را از پا مي اندازد.

همچنين بايد افسوس خورد که چرا هنوز سينماي مان نه تنها به جايي نرسيده که بتواند هزينه يک انفجار درست و حسابي را تامين کند بلکه در خلق دکوپاژي هنرمندانه نيز ناتوان است به گونه يي که ناچار مي شود به رغم غيرواقعي بودن در دنياي خارج ماشيني را با سقوط از ارتفاع چهار پنج متري و در پس يک نشيب منفجر سازد.

افليا؛ «آراسته به گل هاي خوشبو به گور رفت، بي آنکه عشقي پاک باران اشک بر او بريزد.»

در «هملت» افليا بعد از کشف کشته شدن پدرش ابتدا از نظر روحي به هم مي ريخت و خل وضع مي شد و در ادامه با انداختن خود به رودخانه خودکشي مي کرد. مشخص است که در «ترديد» در اين باره تغييراتي انجام شده و تنها يکي از جامه هاي مهتاب است که در جوي آب مي افتد و عقل و جان وي با اتمام فيلم در سلامتي کامل باقي مي ماند. کاري به اينکه چرا چنين شده ندارم. نکته يي که به نظرم مي رسد اين است که علل و چگونگي بي ثباتي رفتاري او درنيامده است. مهتاب در يک لحظه به روي سياوش اسلحه مي گيرد و در لحظه بعد تنها با شنيدن اينکه سياوش نتوانسته قاتل پدر خود را بکشد از ريختن خونش صرف نظر مي کند. اصلاً تکليف او با خودش و داستان مشخص نيست. در ادامه همين صحنه ابتدا با عصبانيت بساط قهوه را بر هم مي زند و سپس به پشت بام رفته و قربان صدقه سياوش مي رود. نمونه هاي اين تغيير حالت هاي سريع و غيردراماتيک در فيلم زياد است و برشمردن تک تک شان ضرورتي ندارد. تنها اين تماشاگر است که نمي تواند خود را در کنار مهتاب ديده و با او همذات پنداري کند.

هملت؛ «شما شهبانوايد، زن برادر شوهرتان و اي کاش چنين نبود مادر من،»

مرگ گرترود در «هملت» در نتيجه تقدير رقم مي خورد و او بر اثر بي خبري از اينکه شرابي که مي نوشد براي مسموم کردن هملت تدارک ديده شده، جان مي سپارد. در «ترديد» چنين نيست. مادر سياوش برخلاف گرترود نمي تواند از رنج عذاب وجدان ازدواج (و نه همبستري) با قاتل شوهرش خلاص شود و پس از يکي دو نما که از سرگشتگي هاي او مي بينيم (و بازسازي بي دقت و بدسليقه رفتارهاي افليا است که به وي منتقل شده) خود را با اراده خويش حلق آويز مي کند. آيا اين مساله باز هم نوع ديگري از محافظه کاري نيست؟

ج- تدبير

در کنار تغييراتي که تنها دانه درشت هايش ذکر شد و ساير لحظات مهم و تاثيرگذاري که از نمايشنامه کنار گذاشته شده (همانند صحنه مواجهه هملت و هوراشيو با گورکن و صحبت او با جمجمه يک مرده) کريم مسيحي تدابير ديگري نيز براي جذابيت بخشيدن به داستان خود اعمال کرده و در اين راه صحنه ها و شخصيت هاي زيادي را به آن افزوده است. نکته اينجاست که داستان هملت با همه سادگي و سرراستي روايتش يک نمايش سوم شخص است و از اين طريق نويسنده مجال آن را مي يابد تا هر زمان اراده کند مخاطب خود را در جريان صحنه هايي قرار دهد که هملت در آنها حضور ندارد. به اين ترتيب بيننده در دل توطئه ها قرار مي گيرد و بر هملت نگران مي شود اما کريم مسيحي به جز چند سکانس نه چندان قابل ذکر در باقي موارد از زاويه ديد اول شخص (مفرد و گاهي اوقات اول شخص جمع) داستان خود را بيان کرده و در نتيجه ايراداتي را متوجه آن ساخته است. همچنين مرگ مشکوک راننده پدر سياوش، کل صحنه هايي که همسر راننده، شلال رعنا (مهتاب کرامتي)، در آنها حضور دارد و دلايل ارتباطات انوري با او، وجود دکتري فاسد به نام دکتر بنيادي (اميد روحاني)، افزايش حجم حضور رقيبان خانوادگي و باز هم وجود شخصيتي که دوست پدر سياوش بوده، همه و همه جز افزودن بر پيچيدگي هاي غيرضروري و گيج کننده فايده يي ندارد.

از همه اينها مهم تر وجود شخصيت بازپرس که معادلي در نمايشنامه اصلي ندارد قصه را در همان جهتي انداخته که برايم سوال برانگيز است. در «هملت» کلاديوس شاه دانمارک بود و بنا به موقعيتش از هيچ کس حساب نمي برد. آيا کارکرد پليس جز يک عامل کمکي در جهت گرفتن انتقام است؟ و باز هم آيا محافظه کاري محسوب نمي شود؟

دليل اين همه تغييرات چيست؟ که متن اوليه را بهتر کنيم؟ که آن را به روز کنيم؟ که عقايد خود را نسبت به موضع نويسنده بيان کرده و برايش «کامنت» بگذاريم؟ من تا حدود زيادي در جريان وقايع پيش توليد از پيدا شدن سرمايه گذار تا مکث ها و توقف ها و بيماري ها و ساير مشکلات توليد و ديگر مسائل فني پس از توليد قرار دارم ولي آيا شرافت نقد به اين نيست که از آنها عبور شود حتي به قيمت آنکه رنجشي حاصل شود؟ واقعاً حيرانم آن همه روضه خواني که براي ذکر موارد شبيه ميان نمايش و زندگي انجام شده با اين همه تغيير و تبديل چه سنخيتي دارد؟ ساختاري که کريم مسيحي انتخاب کرده، مشابه روايت اپيک و مطابق نگاه فاصله گذارانه آل پاچينو در ساخت «در جست وجوي ريچارد» نيست که بشود توجيهاتي برشتي براي سکانس هاي تحليلي سه نفره و کشدار «سياوش، گارو، مهتاب» و ديگر صحنه هاي نظير آورد. موضعي که او نسبت به اثر اتخاذ کرده به جاي تحليل و پي بردن به کنه شخصيت ها انرژي اش بيشتر مصروف اين عمل عبث مي شود که به تماشاگر بباوراند اتفاقاتي که در يک نمايشنامه افتاده در زندگي واقعي ما به ازا پيدا کرده و دست آخر هم هيچ محصولي از آن درو نمي شود.

اگر گفته شود که «ترديد» براي فرهيختگان و نه مخاطب عام و رقابت در گيشه ساخته شده يک فرافکني ناجوانمردانه است که بوي توهين به شعور مخاطب از آن به مشام مي رسد. مگر در «هملت» او و افليا چقدر با هم در يک صحنه حضور دارند؟ دليل پررنگ شدن سکانس هاي اورلپ آنها در ورسيون فيلمنامه چيست؟ آيا علتي به جز مسائل تجاري داشته است؟ باورش سخت است،

چرا کريم مسيحي که استاد تدوين است سکانس «قربان صدقه رفتن» سياوش و مهتاب جلوي در خانه دانيال برادر مهتاب که درست بعد از نقطه اوج فيلم و افتادن آن در سرازيري قرار گرفته را حذف نکرده است؟ فقط به بهانه اينکه دانيال خواب است؟ هيچ دليل ديگري جز همان عامه پسند نويسي که عوامل سازنده داعيه فرار از آن را دارند به ذهنم نمي رسد. گويا خود نويسنده هم با آگاهي از اين مساله به خودش ايراد مي گيرد و از قول مهتاب گوشزد مي کند که؛ «مگه ما صاحب عزا نيستيم؟ خب بدو ديگه،»

واقعاً انتظار چنين فيلمي را از کسي که همواره و تا زماني بعيد و نامعلوم در آينده «پرده آخر» وي را به عنوان يکي از بهترين آثار سينمايي دراماتيک مان ياد کرده ام، نداشتم چراکه بنا به دلايل ذکر شده در چنين وضعيتي و با مشاهده چنين کاراکترهايي، «بودن يا نبودن» هر دو انفعال است. شايد هم او آن اندرز لايرتيس را که عنوان اين مقاله آوردمش، سرلوحه کار خود قرار داده و اين همه ملاحظات محافظه کارانه حين برداشت خود از نمايشنامه «هملت» را اعمال کرده است.

* ديالوگي از «لايرتيس» در فيلم هملت

تردید و میراث فرهنگی/تهران امروز

فيلم ترديد و تهديد كاخ شمس


كاخ شمس، تزئينات داخلي خود را از دست داده است. تقصير هيچ كس هم نبود.اگر آن زمان كه خانم « عشرت شايق» به عنوان مدير وقت مجموعه كاخ موزه سعدآباد با شرايط و ضوابط خاصي اين كاخ را به مجموعه فيلمبرداري مي‌داد شايد هرگز اين اتفاق نمي‌افتاد. حالا عشرت شايق از مديريت يك ساله اين كاخ رفته و فيلم هم روي پرده سينما اكران شده است اما هنوز صدماتي كه با مجوز اين مدير به پيكر تاريخي كاخ وارد شده جبران ناپذير است. اين مدير اگر زماني كه مجوز براي ساخت اين فيلم در كاخ شمس را مي‌داد، كارشناساني را موظف به نظارت روي فعاليت كساني كه در كاخ مشغول فيلمبرداري بودند، مي‌كرد هرگز اين اتفاق نمي‌افتاد و روزنامه‌ها هم نمي‌نوشتند «بسياري از بخش‌هاي داخلي و تزئينات ساختماني ثبت در فهرست آثار ملي بناي كاخ شمس سعدآباد به‌منظور آماده‌سازي لوكيشن فيلم ترديد، از بين رفته و به شكل جديدي بازسازي شده است.» جالب اينجاست كه خبرنگار «تهران‌امروز» كه سال گذشته براي بازديد سراغ اين كاخ تاريخي رفته بود، متوجه شد كه موزه مردم‌شناسي اين كاخ بسته است. مسئولان روابط عمومي و ماموران راهنماي كاخ سعدآباد اما پاسخي مشخص به اين تعطيلي بي‌مورد نمي‌دادند. آنها دليل آن را، بازسازي كاخ از سوي كارشناسان مرمت سازمان ميراث فرهنگي عنوان كردند! در حالي كه از اين كاخ داشت به عنوان لوكيشن استفاده مي‌شد چرا آنها حقيقت را نمي‌گفتند؟ انگار مسئولان روابط عمومي از همان ابتدا مي‌دانستند كه اين پروژه با مشكلات جدي مواجه است. به همين دليل حضور بازيگران را در آن كتمان مي‌كردند. حالا كاخ سراسر پاركت و كف آن رنگ شده است، آن هم با اعتباري نزديك به 40 ميليون تومان هزينه كه خود مجموعه فيلمبرداري متحمل شده است.كف و پله‌هاي كاخ همه با پاركت‌هاي جديد قهوه‌اي تزئين شده است. لوسترها وضعيت مناسبي نداشته و كاخ شمس كه در زمره فهرست آثار ملي قرار دارد، بسياري از تزئينات خود را از دست داده است.