پاي صحبت هاي سامان سالور، برنده يوزپلنگ طلايي جشنواره لوکارنو
روز نامه خراسان -احمد صبریان :از کارگردانان جوان، مستعد و خوش آتيه سينماي ايران است. «سامان سالور» متولد ۱۳۵۵ بروجرد و دانش آموخته کارگرداني سينما، از دانشگاه سوره مي باشد. نخستين فيلم بلند وي با عنوان «ساکنين سرزمين سکوت»، برنده جايزه معتبر منتقدان بين المللي «فيپرشي» شد. دومين فيلمش «چند کيلو خرما براي مراسم تدفين» نيز در بخش «سينماگران معاصر» جشنواره «لوکارنو»ي سوئيس، يوزپلنگ طلايي را شکار کرد. وي هم چنين جايزه بالن طلايي جشنواره سه قاره «نانت» فرانسه را، به خاطر اين فيلم نصيب خود ساخت. سومين اثرش «ترانه تنهايي تهران» نيز به عنوان تنها نماينده سينماي ايران، به بخش «پانزده روز کارگردانان» جشنواره کن ۲۰۰۸ راه يافت و جوايزي را نيز دريافت کرد. در کارنامه نه چندان پرشمارش، جايزه هاي معتبر جهاني را دارد که بي ترديد، جزو افتخارات سينماي ايران به شمار مي روند. اما متاسفانه هيچ کدام از فيلم هاي وي که چنين جوايز مهمي را کسب کرده اند، هنوز رنگ پرده نمايش را نديده و تنها در دوره هاي مختلف جشنواره فيلم فجر، روي پرده رفته اند. وي هم اکنون سرگرم ساخت جديدترين و متفاوت ترين فيلم خود با عنوان «سيزده ۵۹» است. اثري که مضمون آن درباره دفاع مقدس است و برخلاف فيلم هاي پيشين اش، بازيگران صاحب نام سينما در آن ايفاي نقش دارند. در فرصتي که دست داد با وي تماس گرفتم تا درباره جديدترين فيلمش، با او گفت وگويي داشته باشم. لحن غمگيني داشت و بغض کرده بود. با نخستين پرسشم که: «به نظر شما وضعيت امروز سينماي ايران و شرايط ناگوار سينماي فرهنگي پيامد چه سياست ها و عملکردي است؟» انگار بغضش ترکيد. از من خواست تا گفت وگو درباره جديدترين فيلمش را که هم اکنون به شدت مشغول ساخت آن است، به زمان ديگري موکول کنم. به گفته خودش مهم تر از فيلم جديدش ، وضعيت ناگوار سينماي کنوني و شرايط تاسف بار فيلم هاي فرهنگي است که بايد درباره اش سخن گفت. نه تنها مشکل او که مشکل بسياري از کارگردانان، صاحب نظران، تماشاگران و منتقدان سينماست. اين بود که لب به سخن گشود و سفره دلش را برايمان باز کرد. از سينماي تجاري و سطحي امروز و وضعيت نابه سامان فيلم هاي فرهنگي گفت و ناگفته هايي را با خراسان درميان گذاشت.
سامان سالور مي گويد: در شرايط کنوني متاسفانه هجوم فيلم هاي تجاري، سطحي و گيشه پسند، مانع از اکران فيلم هاي ارزشمند و فرهنگي سينماي ايران شده است. فيلم هايي که هم مضامين آن ها برگرفته از معضلات واقعي جامعه است و هم در صورت نمايش، موجب ارتقاي سطح سليقه تماشاگران خواهد شد. متاسفانه در چهار سال اخير موج ساخت و نمايش انبوه اين فيلم هاي سطحي و مبتذل، نه تنها کم رنگ نشده که شدت هم گرفته است. حتي از اين گونه آثار چه در زمينه توليد و ساخت و چه به لحاظ اکران و نمايش عمومي در سطح گسترده اي حمايت مي شود. به قول «سعيد عقيقي» منتقد و فيلم نامه نويس سينماي کشور: «اگر قرار است به آثار کارگرداناني چون من عنوان «فيلم فرهنگي» اطلاق شود، پس بهتر آن است از ديگر فيلم هايي که در سال هاي اخير مجال نمايش يافته اند و جزو جريان غالب سيستم اکران هم هستند، به عنوان «فيلم هاي ضدفرهنگي» و «فيلم هاي غيرفرهنگي» ياد کرد.» متاسفانه اکنون سهم عمده سينماي اکران، فيلم هاي گيشه اي و متوسطي است که سازندگان آن ها، مدام در حال کپي کردن از هم و سينماي به شدت سطح پايين پيش از انقلاب و به عبارت بهتر، «فيلمفارسي هاي رنگي» هستند. البته بدون کافه و ساز و آواز . آثاري سطحي و سخيف که سينماها را به تسخير خود درآورده اند. هر زمان هم که اهالي سينما درباره «مافياي اکران» سخن مي گويند، دوستاني که پستي و منصبي دارند و در وزارت ارشاد هستند، منکر اين حقيقت شده و آن را نفي مي کنند. اما واقعيت اين است که اکنون تصميم گيرندگان جريان پيچيده اکران، متاسفانه کساني هستند که تنها چيزي که برايشان اهميت دارد، تعداد صفرهاي رقم حساب هاي بانکي شان است.در شرايط ناگوار امروز سينما، اين افراد براي جريان توليد و اکران سينماها تصميم مي گيرند. البته استمرار اين روند در آينده اي نه چندان دور ، پيامدهاي ناگواري را براي سينماي ايران به همراه خواهد داشت.
سامان سالور اظهار مي دارد: فيلم هاي فرهنگي که تعداد آن ها نيز کم نيست، فيلم هاي خوبي هستند که سازندگانشان تلاش کرده اند آن ها را به گونه اي آبرومند توليد کنند. اين آثار نگاه متفاوتي به سينما دارند و ذائقه مخاطب را ارتقا مي دهند. آثاري که سازندگانشان دغدغه هايي چون ساخت فيلم هاي «تين ايجري»، «دختر و پسري»، فيلم هندي هاي بدون ساز و آواز و کافه و فيلمفارسي هاي رنگي را ندارند. متاسفانه در چند سال اخير، سينماي فرهنگي به حاشيه رانده شده و در نتيجه فضايي به شدت نااميدکننده، ناخوشايند، افسرده و سياه به وجود آمده است. فضايي که فيلم سازان را به سمت ساخت فيلم هاي سطحي و مبتذل کشانده است. به گونه اي که حتي ديگر نمي شود گفت: «در نوميدي بسي اميد است.»به جرأت مي توانم بگويم در اين سال ها سطح سليقه تماشاگر سينما به قدري تنزل يافته است که اگر همين امروز، فيلم هاي فرهنگي، مستقل و آثاري که به هر عنوان آبرومند هستند و دغدغه اي براي بيان موضوعات و مضامين متفاوت دارند، اکران شوند، ديگر چندان مورد استقبال قرار نمي گيرند. تاکنون همواره با فيلم ها و سينماي فرهنگي برخورد مناسبي نداشته اند. زماني هم که به اين گونه سينما اندک توجهي مي شود، حکم «نوشدارو پس از مرگ سهراب» را دارد. اکران آن ها در سه يا چهار سينما يا چهار تک سئانس، فقط همين! اما هم زمان با اکران اين آثار، فيلم هاي به شدت سطحي و سخيف اکران گسترده دارند. جالب اين که همه نيز مي دانند که اين فيلم ها، آثار خوبي نيستند.
سامان سالور خاطرنشان مي سازد: منظورم اين است که اين اتفاق از سر ناآگاهي نيست. زماني يک جريان از سر ناآگاهي آدم ها، مسئولان، تصميم گيرندگان و دست اندرکاران شکل مي گيرد. ولي زماني همان آدم ها، با آگاهي کامل به شرايط موجود تن مي دهند. زماني ما مي توانستيم فيلم هاي فرهنگي را، از آثار غيرفرهنگي تميز و تشخيص دهيم چون سينما پر بود از فيلم هاي خوب و انديشه ورز. به عنوان مثال فيلم هاي خوبي که در اوايل دهه هفتاد و حتي پيش از آن ساخته شدند. يادش به خير آثار خوبي چون «سارا»ي مهرجويي، «ماديان» علي ژکان، «باشو غريبه کوچک» بهرام بيضايي، «مادر» زنده ياد علي حاتمي، «از کرخه تا راين» ابراهيم حاتمي کيا. با نمايش اين فيلم ها مي توانستيم فيلم خوب را از فيلم بد تشخيص دهيم. اما اکنون چنين شرايطي فراهم نيست. مسئولان هم اگر واقع نگر باشند بايد اين حقيقت تلخ را بپذيرند. اما متاسفانه نگاه و تفکر خيلي از آن ها با تعويض دولت و تغيير و تحولاتي که بيشتر آن ها نيز حالتي صوري دارد و صرفا از اين ميز به آن ميز شدن مي باشد، تفاوت چنداني نکرده است. بد نيست در شرايط کنوني، مسئولان سينمايي نگاهي به کارنامه شان بيندازند و نقد منصفانه اي از عملکردشان داشته باشند. ببينند چطور شد به نقطه اي رسيده ايم که اکنون چنين فضاي نااميدانه، افسرده و بي رمقي، بر سينما حاکم شده است؟ در سينماي امروز دوستان مسئول و تصميم گيرنده، بيشتر از فيلم هايي حمايت و پشتيباني مي کنند که بتوانند جيب هاي بسيار گشاد تهيه کنندگاني که به نظر من بسياري از آن ها به اشتباه وارد عرصه سينما و مقوله فرهنگ شده اند را پر کنند.
سالور ابراز مي دارد: وقتي جريان رايج براي يک مقوله فرهنگي هم چون سينما فقط چيزهايي چون رقم، ريال، پول و... است، بايد حسرت خورد و متاسف شد. در شرايط کنوني فيلم هاي سطحي و سخيف يکه تاز ميدان هستند. کسي هم که بايد در کار صادرات و واردات باشد، به عنوان تهيه کننده براي فرهنگ و سينماي اين مملکت تصميم مي گيرد.متاسفانه اکنون داريم به سمت و سويي مي رويم که مالکيت مطلق در سينما، آدم هايي هستند که به اشتباه وارد سينما شده اند و در نتيجه، تصميم گيرندگان اکران فيلم هاي ما سينماداران مي شوند.بايد گفت که نحوه برخورد با فيلم ها و سينماي فرهنگي را، مي توان به سياست «يک بام و دو هوا» تفسير کرد. متاسفانه انگار هيچ کس هم در اين شرايط نمي تواند گره از کار فروبسته سينما بگشايد. چون تجربه ثابت کرده است که ما بيش از آن که در فکر عمل باشيم، هميشه شعار و وعده داده ايم. دوستاني که به تازگي به عنوان مسئولان سينمايي وارد ميدان شده اند از معاونت سينمايي گرفته تا ديگران، واقعا حرف هايشان خيلي قشنگ است و شعارهاي زيبايي مي دهند. اما به راستي چه کسي براي اين سينما تصميم مي گيرد؟ چرا چنين شرايطي به وجود آمده است که سينماي ما، به اين سمت و سوي ناگوار کشيده شود؟
سامان سالور اين گونه ادامه مي دهد: من نقل قولي از شمقدري، معاونت سينمايي شنيدم که گفته بود: ما در عرصه سينما فقط ناظر هستيم و در جريان اکران نقشي نداريم. سوال من اين است چرا نبايد نقشي داشته باشيد؟ وقتي شما خودتان با جسارت ادعا مي کنيد کاره اي نيستيد، پس در ديگر موارد هم نبايد بگوييد ما کاره اي هستيم. زماني که براي اتفاق و جريان مهمي چون اکران سينماي فرهنگي نمي توانيد تصميم گيرنده باشيد، حداقل تاثيرگذار که مي توانيد باشيد! ما حتي درخصوص مسائل صنفي در مملکت مان، همواره دچار مشکل بوده ايم. متاسفانه مسائل صنفي سينما، به سبب اين که همه هم زبان و همدل نيستند، تاکنون راه به جايي نبرده است. همان آدم هايي هم که «آقاي هفت رنگ»، «دلداده» و «دلشکسته» را مي سازند، به هر حال کارگردان و اتفاقا به شدت مدعي هم هستند. همان آدم هايي که «زن دوم»، «زن زيادي» و «زن ها فرشته اند» را مي سازند، فکر مي کنند دارند کار سينما مي کنند. اما خودشان هم به خوبي مي دانند که دارند چه معجون مزخرفي تحويل جامعه و تماشاگر مي دهند. اما با وجود جرياني که تهيه کننده اي که بايد صادرات وارداتي باشد تصميم گيرنده مي شود، کارگردان هم با توجه به شرايط اقتصادي، تن به ساخت چنين فيلم هايي مي دهد.
سالور در پايان اظهار مي دارد: سيستم بيمار سينما سبب مي شود که ما در فعاليت هاي صنفي مان، با مشکل مواجه باشيم. جايي مثل خانه سينما، بايد از حقوق تمامي اعضاي خود حمايت کند. چون خيلي از اعضايش، همان کساني هستند که فيلم هاي غيرفرهنگي مي سازند. به نظر من نقش خانه سينما در اين معادله، گامي فراتر از فعاليت صنفي است. چون يک جريان مبتذل ضدفرهنگ در سال هاي اخير به شدت رشد کرده است که پايش را ، به شدت روي خرخره سينما و فيلم هايي گذاشته که حرفي براي گفتن دارند و در مجموع استاندارد هستند. هيچ کس هم نيست که به داد نفس نفس زدن هاي سينماي فرهنگي و مستقل برسد. اکنون جريان غالب سينما جرياني شده است که پرده هاي سينمايمان پر شده از فيلم هاي ضدفرهنگي، مبتذل ، سطحي و تجاري. امروز در سينما تنها مسئله مهم اين است که فيلم نامه تو چقدر مي تواند پول دربياورد و فيلم تو چقدر مي تواند پول بسازد. اکنون ديگر مهم نيست که فيلمت اثر ماندگاري خواهد شد يا نه. به راستي در چهار سال اخير به جز تعداد انگشت شمار، چند فيلم خوب مانند «مادر»، «هامون»، «سارا»، «پري»، «باشو غريبه کوچک» و «از کرخه تا راين» ساخته ايم که در خاطر ما و تماشاگر حک شده باشد؟ از سردر سينماها مي توان به ماهيت سينماي امروز پي برد. پوستر همه فيلم ها شبيه هم شده اند. يک سر پسر و دو سر دختر يا يک سر دختر و دو سر پسر. در واقع حتي فيلم هاي ما شده است «بازي کله ها»، بد نيست مسئولان بگويند که سينماي ما دارد به کجا مي رود؟!