ابراهیم فروزش از تجربه تازه فیلمسازی‌اش می‌گوید/وطن امروز


 

برای مخاطب فیلم می‌سازم، نه جشنواره‌ها!

واقعیت این است که فیلم« سنگ اول» گیشه‌اي نیست، من نمی‌توانم بگویم این فیلم چقدر مردم را به سینما می‌کشاند. باید صبر کرد و دید در آینده چه پیش خواهد آمد و چقدر با استقبال عمومی مواجه می‌شود اما می‌دانم موضوع این فیلم به‌روز است، قشر عظیمی را دربر می‌گیرد و تکراری نیست و در عین حال با یک موضوع نامتعارف طرف نیستیم

ادیبه اسدی: ابراهیم فروزش، فیلمنامه‌نویس و کارگردان باسابقه و موفق سینمای کودک و نوجوان است که کارش را از سال 1349 با ساخت فیلم کوتاه برای کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شروع کرده است. فیلم‌های بلند «خمره»، «کلید»، «بچه‌های نفت»، «مرد کوچک»، «هامون و دریا» و «زمانی برای دوست داشتن» در جشنواره‌های داخلی و خارجی به نمایش درآمده‌ و جوایز بسیاری کسب کرده‌اند. 2 فیلم آخر او (هامون و دریا و زمانی برای دوست داشتن) بیشترین جوایز بیست‌و دومین جشنواره فیلم کودک همدان را به خود اختصاص داد. فروزش مرد آرامی است که دغدغه اصلی‌اش پیشرفت و ارتقای سینمای کودک و نوجوان است. او در جشنواره فجر امسال، فیلم «سنگ اول» را دارد که دومین اقتباس او از داستان‌های هوشنگ مرادی‌کرمانی است؛ ماجرای مردی به نام حسنعلی که به فکر می‌افتد برای زمان مرگش سفارش یک سنگ قبر بدهد. وقتی او با این سنگ وارد روستا می‌شود اتفاقاتی برایش رخ می‌دهد که... .

فیلم «سنگ اول» را بر مبنای داستانی از مرادی‌کرمانی ساخته‌اید، از ویژگی‌های این داستان و قابلیتش برای فیلم‌شدن بگویید. فیلم چقدر به اصل داستان وفادار است؟
داستان کوتاهی به نام «سنگ اول» در کتاب تنور هوشنگ مرادی‌کرمانی بود که من آن را خودم خوانده بودم و این داستان را انتخاب کردم و بعد از جلب موافقت ایشان، فیلمنامه نوشته شد و آن را به سیمافیلم ارائه کردیم، ضمن وفادار ماندن به اصل قصه چون داستان کوتاه بود و باید بسط پیدا می‌کرد سعی کردیم در همان بستر و سیر داستان حرکت کنیم و لطمه‌ای به آن نزنیم.
با این حال فکر می‌کنید این اقتباس به اندازه خود اثر موفق باشد؟
فکر می‌کنم فیلمی ساختیم که می‌تواند با مخاطبانش خوب ارتباط برقرار کند. ما مرادی‌کرمانی را بنا به آثار گرانبهایشان به‌عنوان نویسنده‌ای نامدار و توانا می‌شناسیم. فیلمی که بر اساس داستان ایشان باشد به ذهن مخاطب فضا و خط خاصی می‌دهد. امیدوارم توانسته باشیم به آن چیزی که مورد نظر ایشان بوده، برسیم.
دلیل انتخاب شهر ملایر به‌عنوان محل فیلمبرداری چه بود؟
خب فضای داستان یک فضای روستایی است و در درجه اول ما باید به دنبال لوکیشنی می‌گشتیم که پر از باغ‌های انگور باشد. بنا به بررسی‌هایی که انجام شد، دیدیم ملایر این قابلیت را دارد. علاوه بر آن، لهجه شیرین مردم آنجا که قابل فهم برای عموم مخاطبان هم هست ملاک دیگر انتخاب ما شد، چون اگر لهجه مفهوم نبود ارتباط‌گیری را سخت می‌کرد. همین‌جا یادی می‌کنم از مردم خوب ملایر و روستاهای اطراف که بسیار به کار بازیگری علاقه‌مند هستند و همکاری خوبی داشتند.
برای محسن تنابنده و اندیشه فولادوند صحبت با لهجه سخت نبود؟
ما همکاری بسیار خوب و رضایتبخشی با بازیگران فیلم داشتیم. این 2 نفر که اشاره کردید چنان خوب به لهجه وارد شده بودند و درست و دقیق صحبت می‌کردند که خود افراد آنجا هم تشخیص نمی‌دادند اینها تازه‌کار هستند و بومی نیستند و زحمت زیادی برای این کار کشیده‌اند.
مشکلی که برای محسن تنابنده نسبت به رها کردن پروژه «زم‌هریر» و پیوستن به فیلم شما پیش آمد، در فیلم سنگ اول خللی ایجاد نکرد؟
خیر، من خیلی در جریان این مساله نبودم و به کار ما ارتباطی نداشت. مشکلی بوده بین ایشان و تهیه‌کننده آن فیلم که من از آن اطلاعی ندارم.
چقدر برای سنگ اول شانس کسب جایزه قائلید؟
من اصلا به این قضیه فکر نکرده و در خودم توقعی ایجاد نمی‌کنم. اعتقاد ما این است که مورد قضاوت مردم قرار بگیریم. ما فیلم را برای جشنواره نمی‌سازیم که به گرفتن جایزه‌اش فکر کنیم بلکه فیلم را برای دیده شدن در فستیوال‌های خارجی و داخلی شرکت می‌دهیم، حالا اگر دارای ارزش‌های آنچنانی بود که جایزه‌ای می‌گیرد و ما هم خوشحال می‌شویم. به‌طور کلی در خودم اینگونه مسائل توقع‌برانگیز را ایجاد نمی‌کنم. من برای مخاطب فیلم می‌سازم نه جشنواره‌ها.
به فروش فیلم در اکران عمومی و گیشه چقدر اهميت مي‌دهيد؟
واقعیت این است که این فیلم، فیلم گیشه نیست، من نمی‌توانم بگویم این فیلم چقدر مردم را به سینما می‌کشاند. باید صبر کرد و دید در آینده چه پیش خواهد آمد و چقدر با استقبال عمومی مواجه می‌شود اما می‌دانم موضوع این فیلم به‌روز است، قشر عظیمی را دربر می‌گیرد و تکراری نیست و در عین حال با یک موضوع نامتعارف طرف نیستیم.
همه فیلم‌های شما تا به امروز با موضوع کودک و نوجوان بوده است. با کانون پرورش فکری کودک و نوجوان همکاری نزدیکی داشته‌اید و زمانی سرپرست مرکز سینمایی کانون بوده‌اید، چه شده است که با فیلم سنگ‌اول از کودک و نوجوان دور شده و وارد سینمای اجتماعی شده‌اید؟ قرار است شما هم سینمای کودک را رها کنید؟
بله، این فیلم ارتباطی به کودک و نوجوان ندارد و اجتماعی است اما به هر حال سینما، سینماست. من یکی، دو سال است که از سینمای کودک فاصله گرفته‌ و بیشتر در زمینه سوژه‌های اجتماعی متمرکز شده‌ام، اما این به معنای ترک کردن سینمای کودک و نوجوان نیست. کانون، خانه من است و من خودم را متعلق به آنجا می‌دانم. امروز دوستان من در کانون در حال تلاش و خدمت هستند و شاهد فعالیت‌های خوبی از آنها هستيم که نمی‌گذارند این سینما دچار رکود شود. من هم حتما در برنامه‌هایم همکاری با آنها و کار برای کودک را دارم.
در این 2 فیلم آخر که با کانون همکاری نداشتید و آقای سبط‌احمدی تهیه‌کننده فیلم‌هایتان بودند، تجربه کار با تهیه‌کننده مستقل را چطور دیدید؟
من با هر دوطرف تجربه کاری خوبی داشتم و شاهد تلاش دوستان بودم. همگی سعی داشتند فیلم خوبی ارائه دهند و رضایت عوامل را جلب کنند. تفاوت خاصی بین کار با این 2 گروه برایم نبود.
2 فیلم «هامون و دریا» و «زمانی برای دوست داشتن» شما مربوط به سال‌های گذشته است که هنوز اکران نشده‌اند. با توجه به اینکه جای فیلم‌های کودک و نوجوان بشدت در سینمای ما خالی است، نظر شما درباره به نمایش درنیامدن فیلم‌هایتان چیست؟
هر دوی این فیلم‌ها مجوز نمایش دارند اما از اینکه چرا تاکنون به نمایش درنیامده‌اند، اطلاع درستی ندارم. خیلی حیف است که سینمای کودک حامی ندارد و دارد به فراموشی سپرده می‌شود. مخاطبان ما خوراک فرهنگی نیاز دارند و باید شرایطی فراهم شود که سرمایه‌گذاران و کارگردانان جذب فیلمسازی برای این گروه مخاطبان شوند.

تهیه‌کننده: علیرضا سبط ‌احمدی
مدیر فیلمبرداری: فریدون شیردل
طراح صحنه و لباس: محمدهادی فودی
طراح چهره‌پردازی: بیژن محتشم
تدوین: بهرام دهقان
صداگذار: جهانگیر میرشکاری

گفت‌وگوي «ايران» با ابراهيم فروزش، كارگردان «سنگ اول»

 

داستان سنگ قبر آبرومندانه در روستايي دور

ابراهيم فروزش از سينماگراني است كه به فضاهاي بومي و روستايي علاقه زيادي نشان داده است. بعد از فيلم «كليد» او فقط يك بار ديگر در «زماني براي دوست داشتن» فضاي شهري را تجربه كرده و باقي آثارش در همين فضا روايت مي‌شوند. اين كارگردان 70ساله سينماي ايران در سال 74 فيلم «خمره» را با اقتباس از داستان هوشنگ مرادي كرماني جلوي دوربين برد و حالا پس از سال‌ها بار ديگر با داستان ديگري از اين نويسنده موفق «سنگ اول» را روانه جشنواره كرده است. «سنگ اول» كه هفتمين كار فروزش پس از كليد، خمره، مرد كوچك، بچه‌هاي نفت، هامون و دريا و زماني براي دوست داشتن است در بخش مسابقه سينماي ايران به نمايش درآمد. گفت‌وگوي ما در روز نمايش «سنگ اول» در سينماي اهالي رسانه و منتقدان شكل گرفت، نشست خبري فيلم به دليل كسالت وي برگزار نشد اما شب همان روز فرصتي دست داد تا با اين كارگردان گفت‌وگويي داشته باشيم كه مي‌خوانيد.

[افروز عيوض خاني ]

■ آقاي فروزش، براي دومين بار پس از «خمره» از داستان‌هاي هوشنگ مرادي كرماني در فيلم آخرتان استفاده كرده‌ايد، لطفاً بفرماييد داستان‌هاي اين نويسنده چه ويژگي‌هايي دارد كه شما را به اين كار ترغيب مي‌كند؟
بله، من در سال 64 از «داستان آن خمره» هوشنگ مرادي كرماني براي فيلم «خمره» استفاده كردم و حالا پس از 24 سال بار ديگر به سراغ داستاني از ايشان رفته‌ام. از كارهاي ايشان استقبال مي‌كنم مشروط بر اينكه بتوانم از عهده اقتباسش برآيم. اين كار را هم با خواندن كتاب «تنور» مرادي كرماني انتخاب كردم و راغب شدم كه فيلمنامه آن را بنويسم.
■ خود ايشان هم در نوشتن فيلمنامه كمك كرد؟
خير، شخصاً نوشتم. اما از نظر احترام، ايشان هم مطالعه كرد و نظراتي داشت كه از آنها استفاده كردم.
■ شخصيت يا ماجرايي هم به داستان اصلي اضافه كرديد؟
نه، يكي دو مورد نظر داد كه اصلاح كردم.
■ به نظرم كيومرث پوراحمد در يكي از اپيزودهاي «قصه‌هاي مجيد» داستاني نزديك به اين داستان را روايت مي‌كند. در آن داستان به واسطه شوخي مجيد درخصوص خواب خود، بي‌بي تصور مي‌كند مرگ به سراغش مي‌آيد، پس به دنبال لباس مشكي براي مجيد و حلاليت از اطرافيان مي‌افتد و... حالا با توجه به اين كه هر دو داستان را هوشنگ مرادي كرماني نوشته است، این شباهت مشكلي از نظر شما نبود؟
اين قسمت از سريال «قصه‌هاي مجيد» را من نديده‌ام، اما با توجه به اين كه نويسنده پس از سال‌ها داستان «سنگ اول» را در مجموعه «تنور» نوشته قطعاً تفاوت‌هايي دارد. به هر حال اين فاصله چند ساله باید داستان ديگري را شكل داده باشد، اما فكر مي‌كنم خود نويسنده بايد به اين پرسش شما پاسخ بدهد. فكر مي‌كنم تفاوت اساسي در سريال بودن «قصه‌هاي مجيد» و فيلم بودن «سنگ اول» باشد. شايد هم واقعاً شباهت‌هايي وجود داشته باشد.
■ يكي از ويژگي‌ فيلم شما طنز نهفته در كار است كه معمولاً در آثار مرادي كرماني ديده مي‌شود، اين موضوع براي شما تا چه حدي اهميت داشت؟
داستان فيلم يك كمدي موقعيت ايجاد مي‌‌كند. فيلمي است كه شخصيت محور است و شخصيت اصلي به زعم خودش دارد كار درستي مي‌كند اما وقتي اطرافيان او را نفي مي‌كنند و بعد پيرو كار او به دنبال سنگ قبر مي‌روند، خود به خود نوعي طنز آميخته با مسائل جدي پيدا مي‌كند. لايه ظاهري اين طنز است اما لايه باطني آن را مخاطب آگاه بايد پيدا كند چرا كه مضمون فيلم فوق‌العاده نقادانه است، يعني وقتي ما خودمان يك كار را تقبيح مي‌كنيم چرا خودمان اين كار غلط را انجام مي‌دهيم. اين الگو يك نمونه است كه آن را به كل جامعه تعميم بدهيم به كارهاي خطايي كه در اثر سوء رفتارها پديد مي‌آيد. من سعي كردم آنچه در داستان بود قدري تعميم بدهم و بدون آنكه وارد كمدي‌هاي سطحي بشوم كار را دنبال كنم.
■ اساساً نماد سنگ قبر در فيلم به عنوان عنصري از فضاي شهري است كه وقتي وارد روستا مي‌شود اصالت فضا و صميميت ميان آدم‌ها را از بين مي‌برد. تصور مي‌كردم كه اين ايده در ادامه فيلم گسترش پيدا كند و كل بافت و روابط آدم‌ها را بر هم بزند در حالي كه چنين نمي‌شود.
سؤال اين است كه چرا سنگ قبر؟ براي اينكه آدم‌ها از سنگ قبر، قبر، قبرستان و موضوعات اينچنيني بري هستند و از آن دوري مي‌كنند، ولي وقتي دستاويز اين داستان سنگ قبر شده چنان آشتي‌كناني با اين مسئله ايجاد مي‌شود كه اگر نويسنده هر عامل ديگري را انتخاب مي‌كرد، كمي زودتر مورد توجه شخصيت‌هاي داستان قرار مي‌گرفت و از آن تقليد مي‌كردند، اما سنگ قبر را به دليل تمام كراهت‌هاي قضيه انتخاب كرده كه يعني اگر بحث تقليد پيش رو باشد حتي از سنگ قبر هم عده‌اي نمي‌گذرند.
■ وقتي كه در فيلم شما تقليد كردن و در اينجا سنگ قبر خريدن كار نادرستي فرض مي‌شود، تماشاگر انتظار دارد كه سازنده اثر آن را رد كند، اما در آن خواب پايان فيلم مي‌بينيم كه همه مخالفان حسنعلي مرده‌اند و او پيروزمندانه در قبرستان شيك پر از سنگ قدم مي‌زند و به عكس مخالفان با عصايش ضربه مي‌زند. هر چند اين سكانس خواب حسنعلي است اما نوعي تأييد ديدگاه سازنده به شمار مي‌آيد. اين طور نيست؟
ما مي‌توانستيم به جاي تمهيد خواب‌ آخر شخصيت داستان، واقعيت را در 70 سالگي او نمايش بدهيم. اولاً كه اين 40 سال آينده معلوم نيست فضا چه شكلي شود. شروع قصه ما به روز است و در زمان حاضر اتفاق مي‌افتد اما چون خواب و خوابزدگي و حالت‌هاي ماليخوليايي به عنوان يك ترجيع بند در فيلم ديده مي‌شود منطقي بود كه پيري خودش را هم در خواب ببيند. يكي از مسائل فيلم باردار بودن همسر حسنعلي است و در حالي كه قرار است نوزادي متولد شود او به فكر مرگ خود است. يعني اين تولد و مرگ در تقابل با يكديگرند.
■ بله، هميشه يكي از عناصر اصلي طنز و كمدي از اين نوع تناقض‌ها مي‌آيد.
از نظر من فيلم دولايه دارد، يكي لايه بيروني كه مخاطب عام با آن ارتباط برقرار مي‌كند و لايه دروني كه منتقدان بايد حرف‌هاي فيلم را بشكافند و براي ديگران توضيح بدهند.
■ چرا در آغاز فيلم كابوس حسنعلي را نمي‌بينيم، در طول فيلم هم خواب‌هاي او نمايش داده نمي شوند، اما خواب آخر كه پيري اوست مي‌بينيم؟
در قسمت‌هاي ديگر او خوابش را تعريف مي‌كند كه طنز خاص خود در آن مطرح مي‌شود تا خواب آخر فيلم را درست ببنديم.
■ عمد شما روي طنز بودن خواب بوده است؟
بله، اما چرا چنين كرده‌ايم. اين يك نوع تعليق در فيلم است كه تماشاگر فكر كند واقعاً او پير شده اما يك دفعه مي‌بينيم آن ترجيع بند دارد تكرار مي‌شود و ديروز همان و روزگار همان. در اينجا هم باز طنزي در قالب قصه آمده است.
■ شما در فيلمتان از دو گروه بازيگر استفاده كرده‌ايد، يكي بازيگران حرفه‌اي و دومي بازيگران محلي. البته بازيگران حرفه‌اي به خوبي از عهده كارشان برآمده اند، مي‌خواهم بدانم دليل اينكه از بازيگراني مثل محسن طنابنده و انديشه فولادوند استفاده كرديد چه بود؟
البته من با واژه نابازيگر كاملاً مخالفم. آنچه مسلم است اين كه هر كسي كه جلوي دوربين بيايد تبديل به يك بازيگر مي‌شود، اما وقتي من به يك محل مي‌روم، بخصوص كه اكثر فيلم‌هاي من در شهرستان‌ها و روستاها مي‌گذرد. بنابراين اگر به آن جغرافيا و براي همه نقش‌ها بازيگران حرفه‌اي ببريم، در وهله اول به دروغ يك لهجه را به مخاطب تحميل مي‌كنيم، لهجه‌اي كه بسيار ناشيانه از طرف بازيگران ساخته مي‌شود، چرا وقتي در جاهايي كه استعدادهايي وجود دارند از افراد محلي استفاده نكنيم. اما اين هم درجه‌بندي مي‌شود و بايد ديد آيا نقش‌هاي اساسي هم مي‌تواند توسط بازيگران محلي ايفا شود؛ خوشبختانه محسن طنابنده و انديشه فولادوند توانستند قالب خودشان را بشكنند و وارد اين نقش‌ها شوند. اين نقش‌ها نمي‌توانست توسط يك محلي اجرا شود چون آن آدم محلي فقط مي‌تواند نقش خودش را بازي كند نه نقش طولاني و اصلي را. اين دو بازيگر گرچه هيچ يك ملايري نبودند اما توانستند ظرف يك هفته لهجه را بگيرند. لهجه ملايري هم يكي از شعبه‌هاي لري است.
■ به نظر مي‌رسد اين دو بازيگر كاملاً موفق بودند خصوصاً انديشه فولادوند.
حقيقت اين است دوستي كه با اين دو كار مي‌كرد كار بسيار سختي داشت و با كمك هر دو بازيگر از عهده اين كار برآمدند.

ابراهيم فروزش و 4 دهه فعاليت در سينما

 
ابراهيم فروزش امسال و در بيست و دومين دوره جشنواره فيلم‌هاي كودكان و نوجوانان كه در همدان برگزار شد، خوش درخشيد. او در شب اختتاميه بارها به جايگاه اهداي جوايز فراخوانده شد تا جوايز خود را براي فيلم‌هاي «هامون و دريا» و «زماني براي دوست داشتن» دريافت كند. فروزش هر دوي اين فيلم‌ها را سال گذشته كارگرداني كرد. هامون و دريا را براي كانون ساخت و زماني براي دوست داشتن را به تهيه‌كنندگي بخش خصوصي و بنياد سينمايي فارابي مقابل دوربين برد. فروزش در دوران فعاليت خود در سينما پرونده‌اي پرارزش براي خود رقم زده است كه در مطلب ذيل نگاهي گذرا داريم به 39 سال فعاليت او در سينما.

ابراهيم فروزش 69 سال پيش در تهران متولد شد. 30 ساله بود كه از دانشكده هنرهاي دراماتيك در رشته كارگرداني سينما فارغ‌التحصيل شد و از يك سال بعدش مديريت مركز سينمايي كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان را به عهده گرفت. اين مديريت به مدت 7 سال طول كشيد و بنابر عقيده بسياري از صاحب‌نظران فعاليت كانون در زمينه توليد فيلم در اين مدت يكي از پربارترين مقاطع خود را گذرانده است. در اين مدت 7 سال حدود 70 فيلم كوتاه و بلند (زنده و نقاشي متحرك)‌ در كانون توليد شد. فروزش در جايي راجع به وضعيت آن سال‌ها گفته است: سال‌ها از آن زمان مي‌گذرد و خوشبختانه مركز سينمايي كانون همچنان به عنوان يك واحد فعال و پرثمر پابرجاست. آن چيزهايي كه در سال‌هاي گذشته مي‌توانست به عنوان مشكلات مطرح باشد، در واقع بيشتر مشكلات امروز است، در آن سال‌ها هم ما در تنگناهاي مالي و كمبودهاي وسايل بوديم. مركز سينمايي كانون فعاليت خودش را از يك اتاق شروع كرد و با همت دوستان گسترش يافت. به موازات اين گسترش نيروي زيادي صرف كرديم تا فيلمسازان برجسته كشور را به مركز سينمايي جلب و جذب كنيم، چون بودجه كم بود و نمي‌توانستيم خطر كنيم و با تازه‌كارها شروع كنيم. اما همين كه امكانات بهتري به دست آورديم جوان‌هاي مستعد را هم به همكاري دعوت كرديم و خيلي‌ها تجربه اولشان را از كانون شروع كردند. در ضمن ما نبايد سينماي نقاشي متحرك را فراموش كنيم. در ايران پايه اساسي توليد فيلم‌هاي نقاشي متحرك اولين بار در كانون گذاشته شد.

بدين ترتيب ابراهيم فروزش با توجه به اين كه خود جزو موسسان بخش فيلمسازي و نخستين سرپرست اين بخش در كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان بود و از جمله موثرترين افراد كانون در جذب نيروهاي بالقوه به اين عرصه به شمار مي‌رفت، بسياري از بهترين فيلمسازان و هنرمندان سينماي ايران زير چتر كانون و به اتكاي شخص فروزش در اين نهاد گرد آمدند و گنجينه‌اي ارزشمند از فيلم‌هاي كوتاه و بلند را در آنجا به يادگار نهادند. در واقع ابراهيم فروزش از پيشگامان سينماي كودك و نوجوان در ايران است. در سال‌هايي كه اصولا مقوله‌اي به نام سينماي كودك و نوجوان در ايران هويت قابل تاملي نداشت، او با مديريت خود و سپس نگارش فيلمنامه چند اثر انيميشن، عملا باعث راه‌اندازي و تقويت شاخه‌اي از سينماي كودك و نوجوان شد كه امروزه به اصطلاح «فيلم براي كودكان» موسوم شده است.

اولين تجربه ابراهيم فروزش در زمينه كارگرداني يك مستند 9 دقيقه‌اي به نام ارگ بم بود كه همان‌طور كه از نامش پيداست درباره شهرستان بم و جلوه‌هاي تاريخي آن در ارگ ساخته شده بود. اين فيلم كوتاه محصول سال 1351 است. از يك سال بعدش فروزش وارد عرصه فيلمنامه‌نويسي شد كه اختصاص به سينماي كودك داشت و در حوزه انيميشن قرار مي‌گرفت. سياه‌پرنده (مرتضي مميز، 1352)‌، من آنم كه... (علي‌اكبر صادقي، 1352)‌، رخ (علي‌اكبر صادقي، 1353)‌ و زال و سيمرغ (علي‌اكبر صادقي 1356)‌ از جمله اين آثار است. فيلم سياه‌پرنده يك انيميشن 10 دقيقه‌اي بود كه راجع به يك پرنده تيره است كه مظهر ترس و تخريب است و بايد نابود شود در حالي كه پرنده‌اي سياه و كوچك مي‌تواند مظهر نيكي باشد. فيلم ديگر، من آنم كه ... نقاشي متحرك 11 دقيقه‌اي بود كه در آن داستان در يك صفحه شطرنج مي‌گذرد. مهره‌ها در اين صفحه در حال حركت هستند و در هر حركت صحنه شطرنج شكل تازه‌اي به خود مي‌گيرد اما دو مهره باقي‌ مي‌مانند كه بازي را ادامه مي‌دهند. در رخ كه انيميشني 10 دقيقه‌اي است باز حكايت راجع به مهره‌هاي شطرنج در ميان است و در زال و سيمرغ همان‌طور كه از عنوانش پيداست، داستان راجع به فرازي از شاهنامه فردوسي است و ماجراي رها كردن زال فرزند سام نريمان در كوه و پرورش او نزد سيمرغ و بازگشت زال نزد سام را در عرض 25 دقيقه با موسيقي مجيد انتظامي كه از اولين تجربه‌هاي موسيقي فيلمش به حساب مي‌آيد بازگو مي‌كند. فروزش طي اين 5 اثر رهيافت‌هاي مختلفي از خود نشان داد و از مستند راجع به ميراث‌هاي پرافتخار ملي (ارگ بم)‌ تا اثري روشنفكرانه و پرابهام (سياه‌پرنده)‌ و نيز آثاري كه در راستاي برقراري ارتباط كودكان با رگ و ريشه‌هاي خويش ساخته شده است (زال و سيمرغ و من آنم كه...)‌ در اين دو فيلم اخير ظرايف هويت ملي ما، با زباني ساده و قابل فهم براي قشر كودك ترسيم مي‌شود و البته در اين بين مي‌توان زال و سيمرغ را جزو نمونه‌هاي پرجلوه و درخشان انيميشن در ايران دانست (مجموعه آن دوران اصولا همچنان دوران طلايي انيميشن به حساب مي‌آيد)‌.

ابراهيم فروزش در سال‌هاي پس از انقلاب اسلامي، ترجيح داد به فيلمسازي به شكل جدي‌‌تري بپردازد و از همين رو با كنار گذاشتن سمت مديريت بخش سينمايي كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان، به كارگرداني روي آورد.
اولين فيلم او در مقطع پس از انقلاب، فيلم 37 دقيقه‌اي «خودم، من خودم» است كه از روي فيلمنامه‌اي از عباس كيارستمي و با تدوين او ساخته شد. اين فيلم راجع به روحيه استقلال‌طلبي كودكان در مرحله‌اي از روند رشدشان است، آن‌سان كه خودشان مايلند كارهاي خويش را انجام دهند. در همين سال (1364)‌ او يك فيلم 59 دقيقه‌اي با نام نگاه ساخت كه براساس طرحي از عبدالله عليمراد شكل گرفته بود: مستندي زنده و انيميشن درباره ساخت فيلم‌هاي عروسكي. اين آثار پشتوانه‌اي بود براي آن كه سرانجام فروزش در سال 1365 اولين فيلم بلند سينمايي‌اش را با نام كليد بسازد، فيلمي براساس فيلمنامه‌اي از عباس كيارستمي.  كليد داستاني بسيار ساده دارد: مادر براي خريد از خانه بيرون مي‌رود و دو فرزند خردسالش را در منزل تنها مي‌گذارد. اميرمحمد چهارساله است و برادرش كمتر از يك سال دارد. اميرمحمد براي نگهداري از برادرش دچار مشكلاتي مي‌شود. همسايه‌اي متوجه موقعيت بحراني آنها مي‌شود، اما كسي نمي‌تواند در را باز كند، چون كليد به جالباسي آويزان است و اميرمحمد قدش به آن نمي‌رسد. كليد به رغم برخورداري از حال و هواي كودكانه، لحن نماديني دارد و به همين دليل به فيلمي مهم و به‌شدت اجتماعي در ميان آثار پس از انقلاب تبديل مي‌شود. اين فيلم سرشار از حس و حال است و ضرباهنگ دروني آن و تعليق‌هاي ساده و تكان‌دهنده‌اش، نمونه‌اي موفق از يك ساختار دراماتيك از يك موضوع ساده به شمار مي‌آيد.

فروزش پس از كليد، زنبق‌هاي وحشي را در سال 1367 مي‌سازد كه اثري 45 دقيقه‌اي است و درباره دو پسر نوجوان است كه با ديدن قايق‌هاي محلي بچه‌هاي يك بندر شمالي از قوطي كبريتي قايق مي‌سازند و هر دو سوار بر آن روي مرداب حركت مي‌كنند. فروزش در اين فيلم تلاش مي‌كند كه هم به شيوه فيلم‌هاي كانوني دلبستگي خويش را به واقعيت‌هاي روزمره حفظ كند و هم با مخاطب كودك و نوجوان خويش رابطه برقرار كند. بنابراين داستاني تعريف مي‌شود كه دربرگيرنده هردوي اين دلمشغولي‌ها باشد. داستان تا يك‌سوم پاياني، پرداختي واقع‌گرايانه و كانوني دارد اما از زماني كه مي‌خواهد تصويرگر روياي بچه‌ها باشد به فانتزي ناقصي دست پيدا مي‌كند كه در مجموع ساختار اثر جا نمي‌افتد چرا كه فيلم فاقد پيش‌زمينه‌اي است كه بتواند براي اين بخش فانتزي بسترسازي كند.

در سال 1371 فروزش براساس داستاني از هوشنگ مرادي كرماني، فيلم خمره را مي‌سازد كه به اعتقاد بسياري از صاحب‌نظران و تحليلگران سينماي ايران جزو بهترين كارهاي اين فيلمساز به حساب مي‌آيد. خمره داستان مدرسه‌اي در يك روستاي كويري است كه تنها منبع آب آن، خمره‌اي ترك‌برداشته شده است. معلم از دانش‌آموزان مي‌خواهد براي تعمير آن اقدامي انجام دهند اما پس از راه‌حل‌هاي گوناگون كه هريك به نوعي به بن‌بست مي‌خورد، سرانجام پيرزني از اهالي روستا با جمع‌آوري پول از مردم خمره‌اي ديگر از شهر مي‌آورد و به روستا منتقل مي‌سازد. خمره فيلمي آكنده از حال و حسي زنده و پوياست و تصويري بشدت باورپذير از مناسبات معيشتي حاشيه كوير به دست مي‌دهد، آن‌سان كه به خوبي ارزش نمادين خمره آب در يك برهوت انساني عيان مي‌شود.
اين شيء در واقع اشاره به نياز انسان‌ها دارد و فروزش با بهره‌گيري از لنز وايد و عدسي‌هاي باز به خوبي توانسته است اين فضا را تداعي كند.

فروزش پس از خمره، آثار كوتاه و بلند ديگري ساخت كه از آن جمله مي‌توان به مستند نخل (درباره مراسم سنتي عزاداري محرم در گناباد) و بچه‌هاي نفت اشاره كرد. دو فيلم آخر او‌ هامون و دريا و زماني براي دوست داشتن در جشنواره كودك و نوجوان امسال (همدان) با موفقيت مواجه شدند و جوايزي نيز دريافت داشتند. فعاليت قريب به 40 سال اين هنرمند در امر مديريت و فيلمسازي از جمله نقاط ممتاز و شاخص سينماي ايران به شمار مي‌رود؛ آن‌سان كه نقش بسيار موثر او در مناسبات سينماي كودك را هرگز نمي‌توان انكار كرد.

مهرزاد دانش‌