روايت اصغر هاشمي از مرگ همسرش پس از یک عمل جراحی /هفته نامه سلامت
افسانه بهرامي - کارگردان خوشنام کشورمان از مرگ تلخ همسرش پس از باي پس معده ميگويد نهاله، همسر اصغر هاشمي، کارگردان خوشنام سينما و تلويزيون کشورمان، چندي پيش، پس از جراحي بايپس معده درگير عوارض اين عمل شد و با دو فرزند و همسرش براي هميشه خداحافظي کرد. اين گفتگو در حالي انجام شد که اصغر هاشمي هنوز در بغض و حيرت از دست دادن همسرش است؛ با اين حال، با همان صداقت و صراحتي که هميشه از او سراغ داشتهايم، پابهپاي ما تا انتهاي اين گفتگو آمد تا شايد بتواند از اين طريق جلوي مرگ ديگراني را بگيرد که هنوز به جاي تغيير ذهن خود به دنبال تغيير جسم خود هستند. خواهش ميکنم. بالاخره اتفاق تلخي است که افتاده. سلامت : چرا نهاله -همسرتان- رفت سراغ جراحي؟ نهاله کمکم طي سالها و با توجه به زايمانهايي که داشت افزايش وزن پيدا کرد. تا جايي که من در پروندههاي پزشکياش خواندم حدودا 119 تا 120 کيلو بود و چاقي آزاراش ميداد. براي کم کردن وزن راههاي مختلفي را رفت. طب سوزني، سونا، انرژي درماني اما با هيچ کدام به آن نتيجه مطلوب نرسيد. سلامت : بههرحال براي خانمها نگاه و ديد همسر مهم است. شما چه نقشي در باورها يا تغيير باورهاي نهاله داشتيد؟ من بارها به نهاله گفته بودم براي انجام هر کاري ذهن انسان بايد آمادگيهاي لازم را پيدا کند. لاغر شدن ابتدا بايد در ذهن اتفاق بيفتد. بايد کنترل ذهن را طوري به دست بگيري که در جهت کم خوردن به بدن فرمان بدهد. اين مسير بهتر از هر راه ديگري جواب ميدهد اما نهاله بارها از جراحي گفته بود و من هميشه مخالفت کرده بودم. سلامت : پس چه شد که قضيه جراحي قطعي شد؟ چند ماه قبل از اين عمل، نهاله به خاطر آسيبي که به پايش وارد شده بود مجبور شد يک ماه پايش را گچ بگيرد. در اين مدت وزنش بالاتر رفت و راه رفتن با گچ و عصاي زير بغل را برايش سختتر کرد و اين مشکل، تصميم جراحي را قطعيتر کرد. سلامت : چرا از بين تمامي جراحيها، بايپس معده انتخاب شد؟ خواهر دستيار من و دختر همکارش در آموزش و پرورش از اين روش استفاده کرده بودند. هر دو هم راضي بودند. البته از آن جايي که من سرگرم کار بودم خيلي در جزييات موضوع نبودم اما در کل در نتيجه جست و جوها و تحقيقاتي که انجام داد و صحبتهايي که با دکترش داشت اين شيوه عمل و يکي از جراحان بهنام در اين زمينه را انتخاب کرد. در واقع همان دکتري را انتخاب کرد که دختر همکارش را هم عمل کرده بود و قرار شد در همان بيمارستان که يکي از خوشنامترين بيمارستانهاي خصوصي کشورمان است، عمل بشود. سلامت : شما سالها در برابر جراحي مقاومت کرديد، پس چهطور شد که اينبار موافقت کرديد؟ تا آخرين دقيقههاي قبل از عمل برگه رضايت عمل را امضا نکردم اما در شرايط سختي بودم. از يک طرف ميترسيدم اين وزن بالا بعدا مشکلات قلبي و تنفسي برايش ايجاد کند. از طرف ديگر يکي از اقوام خودمان که جراح است اين عمل را زياد نگرانکننده نميدانست. خودش و منشي دکتر هم در همان لحظات آخر بحثهايي عليه آقايان راه انداختند؛ جملاتي مثل اينکه: «هر کاري بايد بکنيم اجازهاش دست آقايان است؛ از پاسپورت گرفتن تا عمل و...» و خلاصه با توجه به تمامي اين مسايل تحت شرايط سختي قرار گرفتم و امضا کردم. انگار يک نيروي عجيبي براي انجام حتمي اين عمل در ذهنش شروع به فعاليت کرده بود. سلامت : بعد چه اتفاقي افتاد؟ نهاله ساعت 45/7 صبح وارد اتاق عمل شد. 6 بعداز ظهر (بعد از 9 ساعت)، کاملا هوشيار، در حالي که حتي اسم مرا صدا کرد از اتاق عمل به بخش آي.سي.يو منتقل شد. از آنجا که خواهر نهاله قبل از عمل از دکتر خواسته بود حتي اگر حالش خوب هم بود به آي.سي.يو منتقل بشود دکترش بعد از جراحي 12 ساعت نهاله را در آي.سي.يو نگاه داشت. روز بعد از منتقل شدن به بخش، وقتي رفتم پيشاش، از تهوع، استفراغ و درد شاکي بود. ميگفتند چون عملاش طولاني بوده تهوع طبيعي است و بهخاطر داروهاي بيهوشي است. آن شب خواهرم (که کنارش مانده بود) ميگفت تا صبح از درد بيتابي ميکرده و پرستارها ميگفتند تحملاش پايين است و گويا يکي دو بار هم بنا به دستور دکتر، مخدر براي کنترل دردش تزريق کردند. سلامت : اين همه درد و بيتابي، پزشک و پرستارها را نگران نکرد؟ اين سوال ما هم هست. اين درد و بيتابي نهاله تا بعد از ظهر که رفتم ملاقاتش ادامه داشت. پايان وقت ملاقات به محض اينکه رسيدم خانه، بچه برادرم که کنارش مانده بود تماس گرفت و گفت که نهاله حالش بد شده و رفته آي.سي.يو. وقتي رسيدم بالاي سرش بيحال و خوابآلوده بود. پرستارها گفتند مخدر تزريق کرديم، با باجناقام که جراح است تماس گرفتم. بعد هم دکترجراحش آمد. يکي از احتمالات بدحالي، آمبولي مطرح شد. قرار شد فردا سيتياسکن کنند اما با رفتن باجناقم ساعت 30/1 صبح دکترش گفت من اتاق عمل را آماده کردم. تصميم گرفتم دوباره عملاش کنم. ساعت 45/1صبح او را به اتاق عمل بردند و ساعت 30/4 صبح عمل تمام شد. بماند که در تمام اين مدت ما پشت در اتاق عمل بهطور مداوم ميپرسيديم کي عمل تمام ميشود؟ نميدانيد چه اضطراب و استرسي داشتيم. سلامت : بعد از عمل چه شد؟ نهاله بعد عمل کاملا بيهوش بود. گفتند خوابآور تزريق کرديم و دکترش هم گفت: «نگران نباشيد آمبولي نبوده. چند تا بخيه باز شده بود. من دوباره جراحي کردم.» صبح که آمدم بالاي سر نهاله با وضع نامتعارفي روبهرو شدم. کلي لوله و دمودستگاه و سرم به او وصل بود. رفتم بالاي سرش. دستاش را گرفتم. به سختي به من گفت: «تشنمه!» پرستارها از من خواستند با او حرف نزنم. گفتند داروي خوابآور زديم. از آنها اجازه خواستم و با يک گاز نمدار لب و دهانش را خيس کردم. نيم ساعتي بالاي سرش ماندم. بعد از ما خواستند آنجا را ترک کنيم. خواستم بعد از ظهر بچهها را بياورم مادرشان را ببينند. سرپرستار گفت امروز عيد فطر است و شلوغ است. ساعت 7 شب بياييد. عصري که رفتم دو تا از دوستهايش را نگران داخل بيمارستان ديدم. خواهر خانمام که خواهرش را در اين وضعيت ديده بود بارها سراغ دکتر را از پرستارها گرفته بود. گفته بودند دکتر رفته شمال. پرستارها ميگفتند ما تلفني با دکتر در تماس هستيم. از ساعت 30/6 بعدازظهر ديگر عکسالعملي نداشت. رفته بود کما و من نميدانستم. ساعت 30/8 شب باجناقام رفت بالاي سرش. پروندهاش را خواند و چند باري با صداي بلند صدا کرد: «نهاله، نهاله!» چهره باجناقام تو هم رفت... مدام ميگفتيم دکتر کجاست؟ گفتند توي راهه. خواهر خانمام با موبايلاش تماس گرفت. دختر دکتر گفت تو راه هستيم. من به دکتر پيامک زدم که دکتر حال همسرم اصلا خوب نيست. 35/11 دقيقه شب دکتر آمد. اما انگار همه چيز تمام شده بود. سلامت : شکايت کرديد؟ فکر ميکنيد قصوري صورت گرفته؟ با مشورتي که با باجناقام کرديم، ديديم اين روند پيگيري ماهها طول ميکشد و در اين مدت جنازه هم کلي در پزشک قانوني اذيت ميشود و روي همين اصل نرفتيم. بهنظر من آن همه درد و بيتابي بايد دليلي داشته باشد. نهاله بعد از عمل خيلي بيتاب بود. چرا بقيه مريضها اين حالت را نداشتند؟
نهاله در روزهاي آخر تب و تاب عجيبي داشت. انگار اجل دنبالش کرده بود. پس از سالها انرژيدرماني و رژيم و طبسوزني و به هر دري زدن براي لاغري، اينبار ميخواست آخرين راه را هم امتحان کند. همسرش سالها با اين خواستهاش جنگيده بود اما اين بار انگار نميشد. خواهرش هم نگران بود. نهاله ميخواست يکبار ديگر سبکبال و سبکوزن راه برود. اما نماند و نشد. نهاله از کدام راه رفت که برنگشت؟ ...
سلامت : ببخشيد که بهخاطر اين گفتگو يکبار ديگر در حال و هواي روزهاي سختي که داشتيد قرار ميگيريد.
هرچند که تا اينجاي گزارش بارها سکوت و بغض آقاي هاشمي حرفهايش را بريده بريده ميکرد اما هيچ کدام از اين بغضها به اندازه گريه پاياني اين کارگردان که با اين جمله مخلوط شده بود تاثرانگيزتر نبود: «خيلي تلخه آدم کسي را که هيچ بيمارياي نداره از دست بده، در حالي که دکترش به خودش و خواهرش گفته بود اين عمل برايش در حد «فان» است!»