محمد تاجیک :14فروردين ماه همزمان با سالروز تولد بانوي ارديبهشت سينماي ايران است. رخشان بنياعتماد فردا پنجاه و هفت ساله ميشود. فیلمسازی که سالهای زیادی از آخرین فیلمی که ساخته می گذرد ومدتهاست علاقه مندان جدی سینما فیلمی از این کار گردان محبوب ندیده اند . موضوعی که برای سینمای ایران بسیار باعث تاسف است .
به گزارش پارس توریسم ، اين كارگردان مطرح ومحبوب سينماي ايران كه با دستياري در فيلمهاي «آفتاب نشينها»، «گلهاي داوودي»، «تحفهها» و «تنوره ديو» فعاليت خود را در عالم فيلمسازي آغاز كرد، در دهه 70 با فيلمهاي سينمايي «نرگس»، «روسري آبي»، «بانوي ارديبهشت» و «زير پوست شهر»توانست يكي از مهمترین وجریان ساز ترین سينماگران اجتماعيساز ايران باشد.
او با «نرگس» كه برنده سيمرغ بلورين بهترين كارگرداني شد و در سالهاي بعد با ديگر فيلمهايش سيمرغ بهترين فيلم، فيلمنامه را گرفت و به نوعي ركوردار دارندگان سيمرغهاي جشنواره شد و با ساخت «گيلانه» نيز بعد از سالها اين اتفاق را تكرار كرد و سه سال گذشته هم براي «خونبازي» سيمرغ گرفت.
بنياعتماد پيش از ساخت فيلمهاي جريانساز به عنوان اولين كار بلند سينمايي در سال 66 «خارج از محدوده» را ساخت كه آن فيلم برنده جايزه جشنواره فيلمهاي كمدي ايتاليا شد و در سالهاي 67 و 68 به ترتيب «زرد قناري» و «پول خارجي» را جلوي دوربين برد تا اينكه در سال 70 «نرگس» را ساخت.
/مصائب فیلمسازی بانوی سینمای ایران/
رخشان بنی اعتماد از فیلمسازانی بوده که برای ساخت فیلمهایش با مشکلات بسیاری مواجه بوده .مثلا درباره فیلم زیر پوست شهر ،باران کوثری بازیگر سینمای ایران وفرزند خانم بنی اعتماد روایت جالبی از مشکلات ساخت این فیلم باز گو کرده است . باران کوثری در گفت وگویی با ماهنامه فیلم گفته :من با فیلمنامه زیر پوست شهر بزرگ شدم و مثل قصه های کودکان آن رااز حفظ بودم . خیلی بامزه بود وقتی رخشان بنی اعتماد من را حامله بود این فیلمنامه را نوشت اما اجازه ساخت نگرفت تا اینکه من شانزده ساله شدم !
/موضوعاتی که بنی اعتماد را درگیر می کنند/
رخشان بنی اعتماد دراین سالها خودش را فیلمسازی دانسته که به عمد به سراغ ساخت فيلمهاي اجتماعي نرفتهاست ، بلكه اين موضوعات هستند كه او انتخاب و درگير ميكنند و اين امر به نگاه او به جهان هستي باز ميگردد.»
/گرایش به طرح مسائل طبقه فرودست /
به غیر از فیلمهای بانوی اردی بهشت وخون بازی رخشان بنی اعتماد فیلمسازی بوده که در همه فیلمهایش دغدغه طرح مائل طبقه فرودست را داشته است .خود او در گفت وگویی با مسعود مهرابی در ماهنامه فیلم در زمان اکران فیلم خون بازی گفته :گرایشم به طرح مسائل طیقه فرودست جامعه بیشتر بوده و به دغدغه ذهنی ام نزدیک تر.اما این هم چیزی نیست که اصراری در آن داشته باشم .
/واقعیت و سینما /
در فیلمهای رخشان بنی اعتماد به واقعیتهای اجتماعی به خوبی پرداخته شده . البته واقعیتی که از ذهن فیلمساز گذشته است .خود خانم بنی اعتماد در مصاحبه ای با طهماسب صلح جو در ماهنامه فیلم در زمان اکران فیلم گیلانه گفته :وقتی ممادرباره فیلم واقع گرای اجتماعی حرف می زنیم به این معنی نیست که دوربین را بگذاریم وعین واقعیت را به تصویر بکشیم ونمایش بدهیم .این دیگر سینما نیست .وقتی می توانیم یک اثر را سینما بنامیم که واقعیت از ذهن فیلمساز بگذرد و نمایش داده شود .
/ فیلمساز عاشق مستند/
شیما غفاری روز نامه نگار در یادداشتی در خبر گزاری ایسنا در باره بنی اعتماد نوشته :بنياعتماد راباید فیلمسازی دانست که عاشق سینمای مستند است .خود او دراین باره گفته است: «اگر يك مقدار پولدار بودم و سر حال، هميشه مستند ميساختم، چون آنقدر مساله براي مطرح كردن در اين زمينه وجود دارد که خارج از تصور است.»
به دليل همين دغدغههاي هميشگي بنياعتماد است كه در كارنامه سه دهه فيلمسازياش در سينماي ايران، بيش از ده فيلم مستند شاخص ميبينيم، فيلمهايي كه در سالهاي مختلف فيلمسازياش حتي بعد از ساخت چند فيلم سينمايي داستاني ساخته ميشود.
/مستندبنی اعتماد ونجات 400خانوار/
از ساخت فيلمهاي مستندي همچون «فرهنگ مصرفي»، «تدابير اقتصادي» و «تمركز» كه در سالهاي 58 تا 65 براي تلويزيون ساخت تا فيلمهاي مستندي كه در سالهاي 70 تا 72 همچون «اين فيلمها رو به كي نشون ميدين؟» كه اين فيلم به وضعيت تاسفبار زندگي 400 خانوار از ساكنان گودهاي تهران پرداخت و همين فيلم مستند باعث شد شهردار وقت اين خانوارها را از آن منطقه به منطقه بهتري جا به جا كند و دو سال دوربين بنياعتماد و گروهش همراه اين خانوادهها سرگذشت آنها را دنبال كرد.
/روزگار ما/
بنياعتماد علاوه بر ساخت مستندهاي وقايعنگارانه اجتماعي تلخ، فيلم مستندي همچون «آخرين ديدار با ايران دفتري» را در سال 74 ساخت كه همراه با ايران دفتري چند روزي بر روي صحنه تئاتر واستوديو ژورك، مكانهاي يادآور يك عمر كار بازيگري او را به ياد آورد و در شرايط پرالتهاب و هيجانانگيز انتخابات رياست جمهوري در سال 80 «روزگار ما» را ساخت در حاليکه ده روز قبل از انتخابات تصميم به ساختش گرفت. فيلمي كه به گفته خودش «سندي است كه اگر روند اصلاحات به شكست برسد بايد در مقابل تاريخ جواب داد»
و در دو،سه سال گذشته بعد از «خونبازي» درحاليكه فيلم داستاني و سينمايي در اين دوسال نساخت، دو مستند تاثيرگذار جلوي دوربين برد.
مستندهاي «حياط خلوت خانه خورشيد» و «ما نيمي از جمعيت ايران هستيم»؛اولي دربارهي «خانهي خورشيد» به عنوان اولين مرکز کاهش آسيبهاي اعتيادي زنان بود و مستند ديگرش دربارهي وضعيت تشكلهاي زنان در آستانهي انتخابات اخير رياست جمهوري بود.
/ازپدر سینما تک فرانسه تا دکترای افتخاری لندن/
و اما در یکی دوسال اخير رخشان بني اعتماد براي مجموعهي آثار سينمايياش جايزهي معتبر هانري لانگ لوا ـ پدر سينما تك فرانسه ـ را دريافت كرده است. بنياعتماد دو سال قبل نيز دكتري افتخاري دانشگاه لندن را گرفته بود.
/ماجرای نمایش فیلمی از بنی اعتماد در دوهزار مدرسه درفرانسه /
نمایش فیلمهای خانم بنی اعتماد همواره بازتاب گسترده ای در کشورهای مختلف داشته است .مثلا فیلم «زیر پوست شهر»او از سوی سازمان سینما و دانشجویان فرانسه در بیش از دو هزار مدرسه این کشور به نمایش در آمد .
، هرساله هیاتی متشکل از ۲۰۰ تا ۳۰۰ استاد دانشگاه سینما از سوی این سازمان برای نمایش در دوره پیش دانشگاهی سه فیلم از سینمای جهان را انتخاب میکنند، که «زیر پوست شهر» از ایران نیز یکی از این انتخابهابوده است.
/تصویر مادر در سینمای بنی اعتماد به روایت آلن برونه/
بد نیست بدانید آلن برونه فيلمساز فرانسوي که كتابي درباره سينماي «رخشان بنياعتماد»
نوشته و از علاقهمندان سينماي رخشان بنياعتماد است سه سال پیش طي كنفرانسي در لندن مقالهاي باعنوان «مادر در سينماي بنياعتماد»،ارائه كرد و در سخنرانياش، به بررسي اهميت نقش و جايگاه مادر در سينماي بنياعتماد پرداخته بود . به گفته وي هيچ فيلمسازي به خوبي «رخشان بنياعتماد» نتوانسته تصوير مادر را در سينماي ايران خلق كند.

---
شطرنج توطئه
هوشنگ گلمكاني
از همان نخستين نما بر «صحنه» بودن مكان تاكيد ميشود. پرده روي يكي از پلههاي اصلي اندروني، رو به پايين، باز ميشود. در حالي كه منطق مكان، دليلي بر وجود پرده در آن نقطه ندارد و در صحنههاي بعد هم آن پرده را در آنجا نميبينيم. نخستين بار نماي عمومي خانه از نگاه «فروغ» در هالهاي از دود ناشي از سوزاندن برگها توسط راننده، مبهم و پررمز و راز جلوه ميكند. بارها فروغ را در نماهايي از پشت ميلهها ميبينيم كه چند بار ميلههاي پيچ در پيچ نردههاي ايوان نيز به آنها اضافه ميشود، تا به نمايش گرفتار بودن او در يك شبكه توطئهگر دلالت كند.
منزلت از دست رفته
ايرج كريمي
پرده آخر با دلبستگي به تاريخ سينما ساخته شده است. كريممسيحي حداكثر استفاده را از شيوهها و قالبهايي كه طي تاريخ سينما تكوين يافته، كرده و اصولاً بنيان كارش را بر اين شيوهها و قالبها نهاده است و هنرش در اين است كه با اين روش توانسته فيلم ايراني دلچسبي بسازد. گذشتهاي كه فيلم نشان ميدهد باوركردني و احساسكردني است. ولي با وجود اين اقناع رئاليستي، پرده آخر حكايتي تماشايي از صحنهسازي است. كار براي معاش، هنر و زندگي همه جا ساده نيست، اما ناممكن نيست. اين فيلم يكي از اين نمونههاست.
فاصله تكنيك با زبان هنري
پيروز كلانتري
فيلم را داراي ظرايف و ظرفيتهايي ميديدم كه ديدار چندباره آن را ممكن و دلنشين ميكرد اما به عنوان فيلمي ماندگار نميتوانستم آن را جدي بگيرم. بر اين تصور بودم كه كارگردان به منطق و حس خاص اثر خود دست نيافته است و مقصودش در دستيابي به كمال تكنيكي، او را به كلنجار رفتن بسيار با اجزاي شكلدهنده ژانر پليسي فيلم واداشته و از مقصد و مضمون فيلم كه از قرار عشق است، دور كرده است.
افسون نمايش
سوزان ايسكاف / ورايتي 18 مارس 1991
اين فيلم پليسي/ جنايي يكدست است و قابليت آن را دارد تا در تمام دنيا پخش تلويزيوني شود. كل بازي در يك پايان تئاتري ماهرانه آشكار ميشود؛ نمايش اغراقآميز كه طنز آن، پيوستن بازرس در پرده آخر نمايش است. «ماهايا پطروسيان» براي اجراي نقش دوگانه خود، شايان تجليل است. او به عنوان نديمه باوفاي بيوه، سحر و افسون جنبه نمايشي كار را آشكار ميسازد و در پشت صحنه به عنوان يك بازيگر دورهگرد واقعي، زيركي و ظرافت طبيعي براي بازي در سينما را نمايش ميدهد. تمايز بين اين دو روش او، كل داستان را پذيرفتني ميكند و به آن اعتبار ميبخشد.
نوعي سبك ارمني
محمدعلي سپانلو
پرده آخر ساخته واروژ كريممسيحي به نظرم چند حسن داشت و يك عيب. فيلم را كه تماشا ميكردم خيلي چيزها يادم آمد، از هملت تا فاني و الكساندر، از نمايش روحوضي تا آنچه فرنگيها «تئاتر بوف» ميگويند، از سبك فيلمهاي پليسي انگليسي تا فيلمبرداري با رنگهاي تيره مايل به قهوهاي به شيوه روسي و قفقازي، و سرانجام، دقت ويژه در تهيه اسباب صحنه و تدوين حركات بازيگرها... و همه اينها مجموعهاي پديد آوردند كه به نظر من نوعي «سبك ارمني» آمد. خب اينها همه حسن است. حالا بياييم سر عيبش؛ فيلمي از اين گونه، فيلمي كه در عمق آن ضربان آرامي از فلسفه به گوش ميرسد لازم است كه يك ساختمان ادبي هم داشته باشد و پرده آخر از چنان ساختماني بهره نبرده است.
مرور شناسنامه پرده آخر
اينك به چشم خود ببينيد حقيقت ما را
جواد طوسي
دهه 60 از جنبههاي گوناگون يك دوره قابل بحث در سينماي جديد ايران به شمار ميآيد. يكي از ويژگيهاي مثبت اين دوران، تنوع موضوعي و امكان ساخت بيدغدغه توليدات فرهنگي بود. «پرده آخر»محصول همين دوران تثبيت مديريت 10 ساله دولتي در سينماي ماست. حالا واقعبينانه بايد گفت باز گلي به جمال همان «سينماي گلخانهاي» مورد طعنه و انتقاد قرار گرفته اين دهه، زيرا آدمي با وسواس «واروژ كريممسيحي» توانست اولين فيلم بلند سينمايياش را بدون نگراني در اين مقطع بسازد.
مرور شناسنامه «پرده آخر» در عنوانبندياش نشان ميدهد كه مجموعهاي از افراد مستعد و خوشفكر و باانگيزه، زمينه ساخت يكي از آثار متفاوت و برتر سينماي اين دوران شدهاند. هماهنگي و انتخاب درست بازيگران و نقش مهم و تعيينكننده فيلمبردار، طراح صحنه و لباس، آهنگساز، تدوينگران و صدابردار، از نقاط قوت و ارزشمند اين فيلم هستند. بار اول كه «پرده آخر» را ديدم، ناخودآگاه فضا و حس و حال فيلم «شطرنج باد» (محمدرضا اصلاني/ 1355) و شيوه نورپردازي تيره و تند «هوشنگ بهارلو» برايم تداعي شد. آنجا هم با يك خانواده اشرافي رو به انقراض در تهران سال 1300 روبهرو بوديم كه براي تصاحب ثروت به جامانده به جان هم ميافتند. اما جدا از اين شباهت ظاهري، «واروژ كريممسيحي» در «پرده آخر» بيش از همه به «سنت نمايش» اداي دين ميكند و در امتدادش بازي هنرمندانهاي با واقعيت و توهم دارد. اين پردهبرداري غيرمستقيم از يك طبقه معاصر تاريخي به شكلي است كه گويي ما در حال تماشاي يك نمايشنامه هستيم. پرده در ابتدا كنار ميرود و آن زنگوله آويخته به نخ به صدا درميآيد و نمايشنامه با حضور «كامران ميرزا رفيعالملك» (داريوش ارجمند) آغاز ميشود.
با آمدن «گروه تروپ هنري جامي»به اين لوكيشن اصلي، موقعيت نمايشي مورد نظر فيلمساز و «بازي در بازي» شدن كار تشديد مييابد. بر اساس اين لحن و اجراي عامدانه، ديگر ما در مقام بيننده حيران ميمانيم كه چه كسي دارد نقش بازي ميكند و چه كسي حضور واقعي دارد. وضع به صورتي پيش ميرود كه حتي آدمهاي خارج از اين مجموعه مثل بازرس (جمشيد هاشمپور) و ماموران همراهش نيز به بازي گرفته ميشوند. حتي در انتها خود بازرس را كه از ميخچه پايش عذاب ميكشد ميبينيم كه با آن حالت مسخره كه لنگه پوتينش را به گردن آويخته، براي حاضرين در صحنه دست تكان ميدهد و آنجا را ترك ميكند. اين شيوه «بازي تو در تو» و محوريت «نمايش»در كليت فيلم به گونهاي است كه نهايتاً در برابر اين سوال از خود قرار ميگيريم كه واقعاً «پرده آخر»را چه كسي اجرا كرد و تغيير داد؟
اين بازي ميان «نمايش» و «واقعيت» و شك و يقين، در مورد نحوه حضور يكي از شخصيتهاي اصلي و كليدي (فروغ با بازي فريماه فرجامي) و شكل مواجهه او با رخدادها از جذابيت دراماتيك بيشتري برخوردار است.
بيننده در وهله اول بر اساس فرضيات و اطلاعات به دست آمده او را در ساحت يك «قرباني» ميپذيرد ولي به تدريج ميبينيم كه خود «فروغ» نيز وارد ماجرا ميشود و در عين حال كه (در جايگاه يك ناظر و بيننده) محاسباتش به هم ميخورد، ذهنيت ما (بهعنوان بيننده) را نيز به هم ميريزد.
«واروژ كريممسيحي» در فيلم بعدي خود (ترديد) نيز به اين وجه نمايشي (منتها نه با ظرافت پرده آخر) اهميت ميدهد و اينبار با برداشتي آزاد از «هملت» نسبت به «ويليام شكسپير» اداي دين ميكند. اما به نظر ميرسد مفاهيمي چون«ترديد»، «جنون»، «توهم و واقعيت» و... دست از سر اين فيلمساز كمكار ولي باذوق برنميدارد. تا پرده بعدي چه باشد...
خشت و آينه
بيپرده آخر...؟
شاپور عظيمي
1- اولين ساخته سينمايي واروژ كريممسيحي كه ساليان سال آخرين ساخته او نيز بود، در تاريخ سينماي ايران و در دوران سينماي پس از انقلاب، از آن فيلمهاي عجيب و غريبي است كه روزي روزگاري بايد از جهات مختلف به آن نگريست تا پي ببريم كه چگونه در برههاي، حمايت دولتي از سينماي ايران، تقريباً از فرط محبت داشت آن را از نفس ميانداخت. اين فيلم در اكران عمومياش شكست خورد اما پيش از آن و در يكي از دورههاي جشنواره فيلم فجر، چندين سيمرغ بلورين را تصاحب كرد كه البته در اكران عمومي به درد آن نخوردند. با آنكه اين فيلم را بخش خصوصي تهيه كرده بود اما سياستگذاران سينمايي در آن سالها به شدت از اين فيلم حمايت كردند. قرار بود سينمايي از جنس پرده آخر بتواند نبض بازار را در ميان مخاطبان در دست بگيرد و به نوعي معرف سينمايي باشد كه مورد تاييد بنياد سينمايي فارابي است؛ به عبارت ديگر سينمايي كه قرار بود هم نماد توانايي قصهگويي در سينماي ايران باشد و هم به لحاظ اجرا، صحنهپردازي، طراحي نور، بازيها و... استانداردي را براي سينماي ايران رقم بزند اما اين اتفاق به چند دليل رخ نداد.
2- داستان فيلم و طرح توطئههايي كه كامران ميرزا (داريوش ارجمند) و تاجالملوك (نيكو خردمند) براي عاصي كردن فروغالزمان (فريماه فرجامي) به كار ميبندند، فيلم را به سطح آثار آگاتاكريستي نزديك ميكند. حضور جامي (سعيد پورصميمي) و تروپ هنرياش و سپس نقشهاي كه ركني (جمشيد هاشمپور) براي ادامه داستان و پرده آخر آن دارد، ناگهان همهچيز را به هم ميريزد. به پايان داستان ميرسيم تقريباً همه راضياند به جز تاجالملوك كه عقلش را از دست داده است. واروژ با استفاده از عناصر نمايشي در يك فيلم سينمايي و شوخي بزرگي كه ركني آن را ترتيب داده تا دست كامران ميرزا و خواهرش را رو كند، پرده آخر را به اثري مفرح بدل ميكند. يعني تمامي عناصري كه ترس را ميآفرينند در انتها به يك مضحكه بزرگ بدل ميشوند. همه به اين بازي ميخندند اما خواهر كامران ميرزا نه. به اين ترتيب درونمايه اصلي فيلم كه همانا پيروزي عشق بر پول و دروغ است، به مخاطب عرضه ميشود و اين پرسش اصلي را در ذهن ميچرخاند كه تمام اين بازيها، توطئهها و حيلهگريها براي چه ترتيب داده شده است. در واقع پرده آخر فاقد آن خون و گرمايي است كه مخاطب از يك فيلم انتظار دارد. يكي از دلايل نبود چنين گرمايي را بايد در حجم صحنههاي داخلي نيز جستوجو كرد. فيلم مشحون از صحنههاي داخلي است. در بيرون عمارت تقريباً اتفاقي رخ نميدهد كه اگر هم بدهد، در محدودهاي است كه دوربين بازيگران را در كادر ميگيرد. فضاسازيها بهگونهاي عامدانه تئاترياند. توطئه گروه جامي (نقش بازي كردنهايشان) نيز به اين فضاي تئاتري دامن ميزند.
3- نكته ديگري كه در فيلم توجهها را به خود جلب ميكند شباهتهايي است كه ميان پرده آخر و بسياري از آثار بيضايي وجود دارد. كريممسيحي سالها دستيار بيضايي بوده و بسيار طبيعي است كه تاثير بيضايي حتي در جاهايي به ميزانسنها نيز كشيده شود. در تحليل فيلم كريممسيحي اين را نبايد فراموش كرد كه به دليل نبود سابقه فيلمسازي او تا پيش از پرده آخر تقريباً هيچ حدسي نميتوان زد كه كارگردان علاقهاش به تئاتر را از كجا آورده است. سالها پس از ساخته شدن فيلم اول، او در ترديد نشان داد كه به نمايش و آيينهاي نمايشي علاقه دارد. شايد نتوان به طور مشخص به اين يا آن اثر بيضايي اشاره كرد كه كريممسيحي در پرده آخر تحت تاثير آن بوده اما حال و هواي ميزانسنها در موارد بسياري بيضايي را به ياد ميآورد.
ماهايا پطروسيان در گفتوگو با «شرق» از بازي در پرده آخر ميگويد
پرده آخر مرا شوكه كرد
سعيده خدابخش
ماهايا پطروسيان اولين حضور حرفهاي خود در سينما را 20 سال پيش با بازي در فيلم سينمايي «پرده آخر» ساخته واروژ كريممسيحي تجربه كرد. او توانست براي بازي در اين فيلم از جشنواره فيلم فجر جايزه بهترين نقش مكمل زن را دريافت كند. پطروسيان با اينكه در فيلمهاي تاثيرگذاري مانند «هنرپيشه» نيز ايفاي نقش كرده است ولي متاسفانه سينماي او اين روزها به سمت فيلمهاي كمدي سوق پيدا كرده كه خودش دليل اين حضور را كليت سينماي ايران ميداند كه چند سالي است به سمت فيلمهاي كميك رفته است.به گفته پطروسيان، او همواره سعي كرده در كاراكترهايي ايفاي نقش كند كه به هيچ وجه شبيه يكديگر نباشند. او نظر بسياري از منتقدان مبني بر اينكه اين روزها پطروسيان در فيلمهاي كمدي بازي ميكند كه كاراكترها به شدت به يكديگر شبيه هستند را كاملاً رد ميكند. با ماهايا پطروسيان به خاطر بيستمين سالگرد «پرده آخر» و حضورش در سينما در اين 20 سال گفتوگويي كرديم كه ميخوانيد.
- به عنوان اولين سوال ميخواهم بپرسم چطور شد براي بازي در فيلم سينمايي «پرده آخر» انتخاب شديد؟
در آن سال من دانشجوي تئاتر بودم و به تازگي كار در تئاتر را شروع كرده بودم. در «خواستگاري چخوف» و «عشق و مرگ» نقش كوتاهي بازي كرده بودم كه به اين واسطه واروژ مرا براي اين كار انتخاب كرد. براي اولين بار بود كه با ايشان آشنا شده بودم ولي ميدانستم كه سالها دستيار آقاي بيضايي بوده و چندين كار مستند انجام داده است. همين پيشينه از ايشان براي من كه تازهكار بودم كافي بود تا از اين نقش استقبال كنم. به هر حال من نزد ايشان رفتم و ايشان براي من كليت قصه را تعريف كردند و بعد هم در مورد نقشي كه بايد بازي ميكردم، صحبت كرديم.
واروژ چند قسمت از مونولوگهاي نقشم را به من داد و قرار شد بروم و در خانه تمرين كنم و بعد بيايم و اجرا كنم تا ببيند اساساً از پس اين نقش برميآيم يا خير.
- با توجه به قصه «پرده آخر» درام قصه را بازيگران ميساختند. آيا اين مساله به تمرين در حضور كارگردان بستگي ندارد؟
ببينيد اين قصه متعلق به بازيگران دورهگردي است كه مهمترين نمايش در زندگي واقعي را اجرا ميكنند و با شما موافقم، بايد بتوانند درام قصه را بسازند، اما من قرار بود تمرين كنم و بيايم در مقابل كارگردان اجرا كنم تا به اين واسطه كارگردان ببيند ميتوانم كليت را اجرا كنم و بعد در حضور او براي به دست آمدن درام تلاش كنم.
- در مورد پذيرفته شدن در نقش صنم ميگفتيد.
بله، من در خانه مونولوگهايم را تمرين كردم و گريم شدم، بعد براي تست رفتم. وقتي اجرا كردم آقاي واروژ مرا براي ايفاي نقش در كاراكتر صنم پذيرفت.
- با توجه به اينكه اولين كارتان بود و واروژ كريممسيحي را نميشناختيد پس طبيعتاً نميدانستيد كار خوب ميشود، چگونه ريسك حضور در اين فيلم را پذيرفتيد؟
به هر حال با شناختي كه از كريممسيحي پيدا كرده بودم و بعد از خواندن فيلمنامه متوجه شدم از نظر نمايشي و درام درست و خوب نوشته شده است. از همان ابتدا متوجه شدم كار شاخصي است اما نميدانستم موفق ميشود يا خير. نكته ديگري كه در اين فيلم نظر مرا جلب كرد اين بود كه تيم «پرده آخر» همه چه پشت صحنه، چه جلوي دوربين حرفهاي بودند و اين اتفاق براي بازيگر تازهكاري مثل من امتياز خيلي مهمي بود.
- آيا وقتي كار شروع شد همان گونه كه تصور ميكرديد همه چيز پيش رفت؟
بله، واروژ كريممسيحي بسيار با وسواس و دقت صحنهها را فيلمبرداري ميكرد، ميزانسنها به خوبي به بازيگران داده ميشد و از زحماتي كه واروژ ميكشيد كاملاً متوجه شدم كه با كارگردان خبرهاي روبهرو هستم. اين كار بسيار سخت و سنگين بود و به دليل اينكه تغيير فصل داشتيم بايد تايم بالايي را براي آن ميگذاشتيم. نكته جالب اين است كه با توجه به اينكه كار طولاني بود من اصلاً خسته نشدم و دنبال اين بودم كه كار باكيفيت ارائه دهم، البته در آن زمان همه بازيگرها دنبال اين بودند كه كار خوب ارائه دهند و صرفاً دنبال اتمام كار و دريافت دستمزدشان نبودند.
- احساستان چه بود وقتي براي اولين بار تصويرتان را روي پرده سينما ديديد؟
باور كنيد وقتي فيلم را روي پرده ديدم كاملاً شوكه شدم. مونتاژ فيلم هم به درستي صورت گرفته بود، فيلم به درستي و كامل در تمام اجزاي خود حرفهاي جدي براي گفتن داشت و من واقعاً بعد از ديدن اين فيلم روي پرده به خودم به خاطر حضور در اين فيلم افتخار كردم.
- چه ويژگياي در كارهاي واروژ كريممسيحي وجود دارد كه همه بازيگرها دوست دارند با او كار كنند؟
اجازه بدهيد اول به اين نكته اشاره كنم كه به نظر من حيف است كه كسي مانند واروژ آنقدر كم كار ميكند و به نظرم بايد فضايي مهيا شود كه اين هنرمند بتواند استعدادهايش را به كار ببرد. آنچه يك بازيگر را مشتاق كار با ايشان ميكند شناخت از سينما و فيلمنامه است. به نظر من واروژ حاضر نيست به هر قيمتي كار كند و به دليل حساسيتهايي كه دارد نتيجه كارش درخشان ميشود. متاسفانه واروژ با فاصله كار ميكند و ما كمتر ميتوانيم از آثار ايشان بهرهمند شويم و حيف است شخصي مثل ايشان در 20 سال فقط دو كار داشته باشد.
- چه اتفاقي ميافتد كه بازيگري مثل شما با بازي در فيلمهاي تاثيرگذاري مانند «پرده آخر» و «هنرپيشه» در فيلمهاي سينمايي «ازدواج در وقت اضافه» و «تاكسي نارنجي» ايفاي نقش ميكند؟
ببينيد سينماي امروز ما ديگر مانند دهه 60 و اوايل 70 نيست. در آن زمان 30 تا 35 فيلم ساخته ميشد كه حداقل هفت هشت فيلم ارزشمند در ميان آنها حضور داشت اما امروزه 50، 60 فيلم ساخته ميشود و بايد بگويم كليت سينماي ما به سمت فيلمهاي كمدي ميرود و من به عنوان يك بازيگر فقط بايد سعي كنم نقش را به خوبي ايفا كنم. من به عنوان يك بازيگر وقتي شروع كردم هدفم نه ثروت بود و نه شهرت، ميخواستم به عنوان كسي كه درس بازيگري خواندهام كار مفيدي ارائه دهم.
اين نكته را در نظر بگيريد زماني كه من وارد سينما شدم براي خانمهاي بازيگر شرايط بسيار سخت بود، حتي روي بيلبوردها نميتوانستند عكس خانمها را به وضوح نشان دهند و شهرت بازيگران زن فقط منوط به تواناييهاي آنها بود و بايد بگويم زنهاي سينماي بعد از انقلاب به كلي نظر مردم نسبت به بازيگران زن را تغيير دادند. خانوادههايي كه اجازه نميدادند دخترانشان وارد سينما شوند با ديدن اين بازيگران نظرشان عوض شد و با حضور دخترانشان در سينما مخالفتي نداشتند.
بايد به اين نكته اشاره كنم كه محور اصلي سينماي فرهنگي به دليل تغييرات سياسي تغيير كرده است و سينماي ما به سويي ميرود كه بيشتر به گيشه و بازگشت سرمايه فكر ميكند. من همواره معتقد بودم هنرمند واقعي احتياج به حمايت ندارد ولي متاسفانه باندها و گروهها باعث ميشوند افراد كارآمد كنار گذاشته شوند.
- قبول داريد كه در سالهاي اخير ديگر شاهد وسواس شما در انتخاب نقشهايتان نيستيم؟
خير، قبول ندارم. من عاشق كارم هستم و اين مساله باعث ميشود هر كاري را قبول نكنم و در كارهايي كه شما معتقد هستيد ضعيف بوده است من سعي كردم به عنوان يك بازيگر كارم را به درستي انجام دهم و سعي كردهام همه كارهايي كه انتخاب ميكنم به لحاظ كاراكتر متفاوت باشد.
- البته به نظر من كاراكتر شما در «تاكسي نارنجي» و «ازدواج به سبك ايراني» خيلي با هم متفاوت نيست؟
به هر حال درست است كه هر دو اين نقشها نقش پيرزن است اما به لحاظ تيپ و كاراكتر فرق داشتهاند. من اگر پيشنهادهاي متوسطي دارم نهايت كاري كه ميكنم اين است كه نقشم را به درستي بازي كنم، ميتوانم سالي چندين فيلم، تله و سريال كار كنم ولي همواره از اين كار پرهيز كردهام.
- در ابتداي كارهايتان به وضوح معلوم بود كه شما دوست داريد كاراكترهاي مختلف را تجربه كنيد.
بله، بازيگري براي من كشف است و من لذت ميبرم. بازيگري براي من يك كار روتين نيست كه صبحها بروم گريم شوم و برگردم. شايد اين مساله به اين دليل است كه به لحاظ مالي هيچ وابستگياي به اين حرفه ندارم. چيزي كه من را وابسته به اين حرفه كرد همين كشف بود. سعي من بر اين بوده است كه از كارم لذت ببرم. هرگز گريم برايم در كارها مهم نبوده است چون معتقدم اساساً كار بازيگر اين است كه با گريمهاي مختلف نقشهاي مختلف را بازي كند و نگران چهرهاش نباشد.
- آيا علاقه شخصي شما كار در آثار طنز است يا...؟
امروزه بيشتر كارهاي طنز ساخته ميشود و روند فيلمسازي در كشور ما به سمت طنز رفته است. به نظر من ژانر فيلم مهم نيست. هر فيلمي در هر ژانري ميتواند ساخته شود ولي بايد در ژانر خودش موفق عمل كند. ما در عين ناباوري برخي از فيلمها را ميبينيم كه در ژانر طنز به خوبي ساخته شدهاند ولي منتقدان با آن مشكل داشتهاند.
- به نظر من هم در پارهاي از مواقع طنزستيزي را در منتقدان شاهد هستيم.
بله، همواره منتقدان ما سراغ نداشتههايمان را ميگيرند. به نظر من بايد به لحاظ كيفي بررسي شود، نه كمي. برخي از آثار هستند كه نه منتقدان را راضي ميكنند، نه تماشاگران را. خب آن كار بد است و بحثي هم نيست، اما اينكه به صرف اينكه طنز بود فيلم را بزنيم از نظر من كار درستي نيست.
در بسياري از كشورها جشنوارههايي وجود دارند كه صرفاً كارهاي كمدي را ارزيابي ميكنند ولي در كشور ما اگر به تاريخ جشنواره فجر هم بنگريم به روشني درمييابيم اين مساله توسط منتقدان كاملاً ناديده گرفته ميشود. حتي اكبر عبدي هم كه به نظر من يكي از بهترين كمدينهاي كشور ماست تنها زماني در جشنواره فجر مورد توجه قرار ميگيرد كه كار جدي كرده باشد.
- حرف آخر؟
همان طور كه همه ميدانيم شرايط امروز سينماي ما بحراني است. وضعيت اقتصادي و اجتماعيمان نيز در شرايط سختي است. اميدوارم تمهيداتي براي درازمدت انديشيده شود تا به اين واسطه به شرايطي برسيم كه فيلمهايي مانند «پرده آخر» ساخته شوند كه بتوانيم بعد از گذشت سالها باز هم با سرافرازي در موردشان صحبت كنيم.
بسياري از خوشيها و ناخوشيها بعد از 20 سال فراموش ميشوند اما فيلم پرده آخر هنوز در ياد سينمادوستان باقي مانده است و به گمانم باقي خواهد ماند چون به تاريخ سينما پيوسته است. 20 سال پيش وقتي در جشنواره نهم فيلم فجر پرده آخر را ديدم باورم نميشد تماشاگر فيلمي تا اين حد بيعيب و نقص هستم. يكي از معيارهاي سنجش فيلم خوب و كارگرداني پاكيزه اين است كه بازيگرها بهترين نقشآفريني خود را انجام دهند و در واقع به درجهاي نائل شوند كه در زبان خودماني ميگوييم «ديگه از اين بهتر نميشه»، يعني همان حالتي كه در پرده آخر شاهدش بوديم. بهترين بازيگرها، بهترين بازي خود را ارائه دادند. ماهايا پطروسيان با اين فيلم كشف شد. فريماه فرجامي، داريوش ارجمند، نيكو خردمند و سعيد پورصميمي غوغا كردند. جمشيد هاشمپور آنچنان روحي به بازرس ركني بخشيد كه هنوز اين شخصيت به بركت آن زنده و حي و حاضر است. تاثيري كه كريممسيحي از تئاتر و به خصوص خداوندگار تئاتر يعني شكسپير پذيرفته است انكارناپذير است. اين تاثير وقتي با علاقه، تبحر و وسواس سينمايي او آميخته ميشود حاصلش دو فيلم خوب در كارنامه واروژ است كه هر دو از بهترينهاي سينماي ما هستند. بسياري اوقات فكر كردهام كه چرا واروژ با اين همه توان، سالي، دو سالي، سه سالي يك بار فيلم نساخته است. اما خوب كه نگاه ميكنم ميبينم كار بدي هم نكرده چون بسياري، بسيار فيلم ساختهاند اما انگشتشمارند آنها كه بيش از يك فيلم شاخص داشته باشند كه اين كارگردان فهيم در زمره همان انگشتشمارهاست و اگر راستش را بخواهيد منحصر به فرد است چون تنها كسي است كه تمام آثارش جزء آثار برتر سينماي ما هستند. 20سالگي پرده آخر مبارك و فرخنده هم براي ما، هم براي سينما، هم براي واروژ كريممسيحي.
بيست سال پيش در چنين روزي... پرده آخر
ما رفتني هستيم ما مردهايم
زاون قوكاسيان
پرده آخر كه تا دو سال پيش كه «ترديد» اكران شد اولين و آخرين فيلم سينمايي واروژ كريممسيحي بود 20ساله شد. دوست داشتم درباره پرده آخر به مناسبت 20سالگياش با واروژ گپ بزنم و از او بخواهم از پرده آخر بگويد. به مناسبت بزرگداشت پرده آخر حرفهايش را از اين فيلم، از اين نوع سينما و از خودش بگويد. به ديدارش هم رفتم. در آن تهران شلوغ، در آن تهران مبهوتشده از سقوط هواپيماي اروميه، در آن تهران سرد، به ديدارش هم رفتم و در ذهنم همه روزها را دوره كردم. خيلي از وقايع سينمايي ايران را هم زير و رو كردم. سوالهايم را مرتب كردم. نوار توي ضبط صوت را هم چك كردم. هر كاري كه لازم بود كردم، يك گفتوگو، بخشي فارسي، بخشي ارمني، بخشي پرحرارت و پر از يادآوري، بخشي پر از حسرت و سرد را انتظار داشتم. به ديدارش هم رفتم و همه اينها ارجمند، پطروسيان، فريماه، پورصميمي و... جلوي چشمم آمدند و رفتند. روبهروي هم نشستيم من و واروژ كريممسيحي و گفتم از 20سالگي پرده آخر. هر دو ما ميدانستيم 20سالگي پرده آخر بهانه است. هر دو ميدانستيم كه پرده آخر ناگهان با درخشش خود چگونه نورباران كرد و چگونه خاموش شد. حالا به اين بهانه واروژ حرف بزند و بگويد آه اي روزهاي گذشته چقدر ممنونم كه پرده آخر را ساختم و در يك مراسم بزرگداشت بعد از اين جملات مرسوم براي واروژ دست بزنيم كه اين فيلم را ساختي و اين فيلم مثلاً يكي از فيلمهاي درخشان پس از انقلاب خواهد بود. واروژ گفت: نه به مناسبت 20سالگي پرده آخر و نه به هيچ دليل ديگري حرفي ندارم كه بزنم. و اين طور شد كه ما روبهروي هم نشستيم و هيچ حرفي نزديم. حتي از ترديد.
وقتي از منزل واروژ بيرون آمدم و توي اتوبوسي كه به اصفهان برم ميگرداند به پرده آخر و واروژ فكر ميكردم. فيلم در نهمين دوره جشنواره فجر 8 جايزه گرفت. نقدهاي زيادي كه بسياري از آنها ستايشآميز بود درباره پرده آخر نوشته شد. پرده آخر به عنوان پديدهاي در سينماي ايران معرفي شد. گروهي از بهترين بازيگران سينماي ايران بهترين كارهايشان را در اين فيلم ارائه كردند و همچنان، واقعاً هنوز همچنان، بهترين فيلمشان را پرده آخر ميدانند و واروژ كريممسيحي كارگرداني باانديشه و صاحب سبك معرفي شد. فيلمي كه همه از هر گروه آن را تاييد كردند. فيلمي كه متفاوت بود، سالم بود، حرف داشت، قصه فيلم چندلايه بود. هرچند دشوار اما تماشاگر با آن ارتباط برقرار ميكرد. فيلم همه چيز تمام بود. اما يكهو همه چيز تمام شد. همه سر و صداها پايان گرفت و پرده آخر به خانه آخر رسيد. چرا اين طور شد؟ همه ناكاميها از خود فيلم شروع شد. بيماري، طول كشيدن فيلمبرداري براي رسيدن به صحنههاي نابتر و اصيلتر. پرده آخر كه فيلمي صد درصد براي گيشه نبود و تهيهكنندهاي كه بالاخره تواني دارد كه از كف ميرود. همه اين چند نكته را ميشود به حساب وسواسهاي كارگرداني گذاشت. در همان ديدار واروژ گفت فقط دلم ميخواست دو فصل ديگر هم در پرده آخر ميبود كه نشد و نماند و نگرفتيم. اما طبيعي بود كه بعد از «پرده آخر» او «پردههاي آخر» ديگري بسازد كه نشد. اين مهمترين تكه قضيه است. فيلمسازي كه تعداد جايزههايش رشكبرانگيز است ديگر نتوانست فيلم بسازد. چرا نتوانست؟ و چرا مسوولان حتي براي تشويق از او نپرسيدند چرا نميسازي؟ مگر مسوولان بايد بپرسند؟ سينما كه خصوصي است. كاملاً درست است خصوصي است براي بعضيها، و عمومي است براي بعضي ديگر.
پرده آخر فيلمي چندلايه بود. وقتي در تاريكي راه از اتوبوس بيرون را نگاه ميكنم آنها ميآيند. همان گروه روحوضي كه در اين فيلم ديگر ميگويند ما رفتني هستيم، ما مردهايم. ديگر روحوضي در كار نيست. انگار اين جوان ارمني ايراني فراموش كرده كه سينما هنر گرانبهايي است. اما همين جوان لاي همه اين مريضيها كه توي جسم و جانش تلنبار ميشود باز هم ميخواهد فيلم بسازد. اما نه تهيهكننده دولتي و نه غيردولتي به كسي كه در كارنامه پرده آخر را دارد روي خوش نشان نميدهد و در اين مشقت او زير بار تدوين، فيلمها را تدوين ميكند به اميد اينكه فيلمي بسازد و گاهي يكي از نشريات سراغي از او ميگيرد. «چه كار ميكنيد اين روزها؟ فيلمي در دست تهيه داريد؟» واروژ: «چند سناريوي خوب براي فيلم دارم.» و اين داستان ادامه پيدا ميكند تا همين يكي دو سال پيش تا ترديد. بعضي وقتها كارگردانها خودشان به ته خط ميرسند. بعضي وقتها عدهاي به كارگردانها حتي خود كارگردانهاي خوشآب و رنگ، به كارگردانهاي محجوب ميقبولاندند در بورس جاي ماست نه تو. بعضي وقتها بعضي كارگردانها قرار است ديده نشوند و حرفشان خريدار نداشته باشد. واروژ توسط خود ما اذيت شد و آزار ديد. ما همان مجموعهاي كه فيلم ميسازيم است، همان دايره دولتي و غيردولتي با اداهاي سينمايي را ميگويم. بنابراين هر فيلم كسي مانند واروژ ميتواند فيلم آخر او باشد و 20 سال منتظر بماند تا فيلم بعدي و بعد هم بزرگداشت برايش بگيريد. هرچند هنوز همان كادر پرده آخر حاضر است براي يك پرده آخر ديگر خيلي كارهاي مهم بكند و واقعاً از ته دل هم هر كار بكند. اما قرار نيست متوليان محترم به يك كارگردان همه چيز بدهند و به يكي هيچ چيز. اين حرف اصلاً بوي ترحم و غيره نميدهد. حق واروژ بوده و هست كه بيشتر از اينها فيلم بسازد و سينماي ايران را غني كند همان طور كه بسياري از كارگردانان در ولايتها و ايالتها و كشورها فيلم ساختند و سينماي ايران را غني نكردند.
حالا واروژ بيايد چي بگويد. ممنونم كه اينجا به مناسبت 20 سالگي پرده آخر هستيد. با هم يك بار ديگر اين فيلم را ببينيم و ببينيم واروژ 67 ساله در آن زمان چگونه شد كه ديگر هيچ فيلمي نساخت و فقط سعي كرد زنده بماند تا يك روز يك فيلم ديگر بسازد.
در بحثها و بازيهاي البته جدي مربوط به انتخاب بهترينهاي سينماي ايران، عموماً به اين ديدگاه برميخوريم كه به عنوان بهترين فيلم اول يك كارگردان، در سينماي پيش از انقلاب، «خشت و آينه» ابراهيم گلستان و در سالهاي بعد از انقلاب، «پرده آخر» واروژ كريممسيحي مطرح ميشوند.
براي اين دومي، «بوتيك» حميد نعمتالله را يك هماورد اساسي ميدانم و جالب اينجاست كه هر دو فيلم از يك وجه فرعي ولي بااهميت ديگر هم از نمونههاي مثالزدني به شمار ميروند: كار دقيق گروه بازيگران كه به دليل نوع ساختار هر دو فيلم، مناسبات و همكاريشان با يكديگر هم به اندازه بازي فردي تكتكشان قابل بررسي است.
در «پرده آخر»، اين ويژگي تنها به كيفيات بازيگري منحصر نميشود و افزون بر آن، فيلم از پايه و مبنا بر پديده نقش بازي كردن، دنياي نمايش و فاشسازيها و نهانكاريهايي كه اين دنيا امكانش را فراهم ميكند، تكيه دارد.
آدمها و بيش از همه كامران ميرزا (داريوش ارجمند) و گروه نقشآفرينان زيردستش ميكوشند با اجراي قطعات نمايشي جنونآميزي كه مرحله به مرحله چيده و آماده شدهاند، فروغ (فريماه فرجامي) را به آستانه جنون بكشانند. اين جمله به همان ميزان كه ميتواند خط داستاني كلي فيلم را به اختصار توضيح دهد، نشانهاي از ارتباط تماتيك اين داستان با «تيارت» و نمايش هم به حساب ميآيد و از همين دريچه است كه عنصر «بازي در بازي» به طور طبيعي به يكي از مهمترين خصلتهاي حاضر در دل چنين ساختاري بدل ميشود.
جامي (سعيد پورصميمي) و چهار همراهش (ماهايا پطروسيان، غلامحسين لطفي، شهين عليزاده و مرتضي ضرابي) در مواقع معدودي «خودشان» هستند و در اغلب زمان حضورشان به دليل آنكه دارند نقشها يا «نقش در نقش»هايي را جلوي فروغ بازي ميكنند، ما با تمهيد نمايشي آگاهانه فيلم كه خصلت هميشگي اين نوع ساختار هم هست، از پي نبردن به ماهيت واقعيشان گيج ميشويم. جايي كه صنم (پطروسيان) ميكوشد از فروغ كمك بگيرد و ادعا ميكند كه همه آنچه فروغ ديده، بازيهاي يك گروه «تيارت» بوده و آنها حالا ميخواهند جان او را هم بگيرند، يكي از پيچيدهترين موقعيتهاست. چون ما به عنوان بيننده ميپنداريم ديگر همه چيز لو رفته و اصل ماجرا رو شده، اما بعدتر كه مرگ ساختگي او را به دست همان گروه تئاتري ميبينيم، درمييابيم حتي اين لو دادن بازي هم خودش بخشي از بازي بوده است.
اين را مثال زدم تا به ميزان چندلايگي كار بازيگران «پرده آخر» اشاره كنم. آنان بايد گاه به گونهاي بازي كنند كه فروغ و ما هر دو فريب بخوريم و باورشان كنيم (مانند صحنه گورستان و بازي و گريم و صداي غريب پورصميمي).
گاه بايد فروغ را فريب و اطلاعات اصلي را به ما بدهند (مانند صحنه كشته شدن صنم) و گاه در دو مرحله، فريب و بعد ايجاد باور به بيگناهيشان را پيش رويمان بگذارند (مانند صحنه نبش قبر كه به شك كردن فروغ به خود پليس ميانجامد و آشفتهحالي او را حتي براي پليس هم به عنوان يك احتمال جدي مطرح ميكند).
اين ميان، نقش دو نفر به شكلي خاصتر از اعضاي گروه نمايشي كه به طور مستقيم درگير بازي و بازي در بازي هستند، پيچيده به چشم ميآيد: ارجمند و جمشيد هاشمپور.
اولي به دليل پنهانكاري كامران ميرزا در خصوص عشقش به فروغ، بايد بخشي از بازي در بازي را جلوي فروغ و براي ديوانه كردن او انجام دهد و بخش عمدهتر و نهانتر را جلوي خواهرش ملوك (نيكو خردمند) كه نبايد سر سوزني از اين عشق بو ببرد. در نتيجه وقتي به آن بخش درخشان لرزش دست راست كامران ميرسيم، ارجمند دارد گرهي را از درام فيلم ميگشايد كه به واسطه بازي در بازي خود او زده شده بود.
او نميگذاشت خواهر به دل از كف دادنش پي ببرد در حالي كه همزمان به ما گراهايي ميداد و ضمناً ميزان اين رفتار را هم بايد به اندازهاي تنظيم ميكرد كه بيننده حس نكند ملوك با آن پسزمينه و تسلط، كمهوش يا نادقيق است.
همين «كنترل» و نگه داشتن اندازه رو كردن يا مخفي كردن حس دروني و اصلي شخصيتي كه دارد طور ديگري وانمود ميكند (يعني همان چيزي كه مبناي بازي در بازي را شكل ميدهد) در بازي هاشمپور نيز موج ميزند: شخصيت بازرس كه او بر عهده دارد، با سابقه هممدرسهاي بودن با كامران ميرزا در ظاهر با او ميگويد و ميخندد، دوستانه رفتار ميكند و حتي ميتواند همان ظن فروغ به همدستي او با كامران را براي مخاطب هم در لحظاتي پديد بياورد.
اما آن لحظههاي كليديتري كه بازرس كمي خندهاش را ميخورد و بدون درآمدن كامل از حالت بازي در بازياش، با لبخندي خفيف در گوش كامران ميرزا حرف ميزند و برخي دروغها يا ناهمگونيهاي ميان حرفهايش را به ياد او ميآورد، بيننده به واقع ميماند كه او را چگونه آدمي و داراي چه موضع و نگاهي بداند؟ همين خصلت، كليد فرم معمايي فيلم ميشود و در تمام بخشهايي كه ما با او و پليسهاي زيردستش همراهيم، به روشني با «خود» شخصيت سر و كار داريم كه به شكلي دلپذير و باورپذير، در مقابل كامران ميرزا و ملوك جلوهاي تعديلشده مييابد و در لفاف نازكي از آن نقش بازي كردن، پيچيده ميشود.
و بالاخره بعد از يادآوري احترامآميز بازي دقيق حسين محجوب به نقش يك مالخر يهودي كه در زمان خود، لهجه و حركاتش مقاديري هم جنجال مربوط به زير سوال بردن اقليتهاي مذهبي هم به پا كرد (و اين، فارغ از قضاوت درباره موضوع از منظر اخلاقي، نشانه تاثيرگذاري بازياش بود)، بايد به خودفرجامي به عنوان هسته مركزي همه اين فريب خوردنها اشاره كرد كه نه فقط درخشش و دستاوردش در «پرده آخر»، بلكه حتي رخسار و رنگ و رويش هم امروز به شكل غمانگيزي از دست رفته و دستنيافتني به نظر ميرسد.
همان طور كه اين ميزان مهارت و چندلايگي و جذابيت كار واروژ در به هم گره زدن بازيهاي بازيگران با تار و پود روايت معمايي مبتني بر ساختار «بازي در بازي»، امروز و با دستاورد آشفته و پراكندهاي چون «ترديد»، دريغانگيز و غيرقابل برگشت به چشم ميآيد. به سر رسيدن يك دوران، مضمون اصلي «پرده آخر» در رويكردش نسبت به واپسين بازماندههاي قجر بود. تاريخ تكرار ميشود و به تلخي، دوران ديگران هم به سرميآيد.
فريماه فرجامي از بازي در پرده آخر ميگويد
با فروغ يك سال زندگي كردم
فريماه فرجامي بازيگر سالهاي دور سينماي ايران است. همان بازيگري كه فيلمهاي بزرگان سينماي ايران با حضورش شكل ميگرفتند. «علي حاتمي» و «داريوش مهرجويي» و «مسعود كيميايي» و «رخشان بنياعتماد» هر كدام برايش نقشهايي را آفريدند كه با بازي او شكل ديگري گرفت. «پرده آخر» هم يكي از اين فيلمها بود؛ اثري كه بار ديگر توانايي و هنرش را ثابت كرد. هر چند در اين سالها خبري از او نيست. او بيش از هشت سال است كه در تنهايي و بيماري خود مانده است. كسي نميداند كه بر او چه گذشته است اما «مسعود كيميايي» هنوز او را اين طور توصيف ميكند: «هنوز همان فرشته بود كه شكستگي را نميداند اما شكسته بودنش.»
در معدود گفتوگوهايي كه او انجام داده است اين نكتهها درباره فيلمي كه 20 سال از خلقش ميگذرد خواندني است.
---
هيچ كس در هيچ زمان نميتواند به تو بگويد كه بلدي يا ميتواني. كسي در اين مورد كمك واقعي نميتواند بكند. اصلاً چيزي درون آدم نيست كه آدم حس كند ميتواند، كه بازيگر است و... يا اگر هست حس آدم به آدم نميگويد. آدم بايد خودش به آن برسد. در بازيگري حس غريبي نهفته است. زماني كه بازي نميكنم، بسيار افسردهام و زماني كه بعد از چند ماه بيكاري دوباره شروع ميكنم، انگار يك مرتبه نفس ميكشم. خيلي از مواقع وقتي دوباره به نقش و بازي خودم نگاه ميكنم، غبطه ميخورم كه كاش ميشد دوباره اين نقش را بازي كرد. با واروژ در خيلي از موارد مشترك نبوديم. بحثها ميكرديم و نميشد و من از او خواهش ميكردم اجازه دهد تا يك بار من به آن روش و سياقي كه فكر ميكنم درست است و بهتر است، بازي كنم و نشان دهم و او هميشه ميپذيرفت. بارها رخ داد كه موقع ديدن فيلمهاي ظاهرشده، دريافتم كه نظر او صحيحتر است، با همه اينها باز اصرار ميكردم. براي من شناخت يك شخصيت به مرور اتفاق ميافتد. من همانقدر كه بدانم كيست كافي است. خودم در ذهنم برايش يك پيشينه ميسازم. از فروغ در «پرده آخر» در ذهن خودم يك گذشته ساختم، در دوراني كه با همسرش- قبل از مرگ او- زندگي ميكرده است. اما آنقدر به گذشته نميروم كه در قعر گذشته گم شوم. بايد آينده اين شخصيت برايم جذاب باشد. كافي است بتوانم شخصيت را باور كنم. بدانم كه زنده است و زندگي ميكند. از لحظهاي كه همكاري در يك فيلم را شروع ميكنم، عملاً با آن شخصيت زندگي ميكنم.
يك سالي با «فروغ» زندگي كردم. در يك توطئه طولاني عليه او در كنارش بودم، درون من بود. پس كاملاً حس ميكردم چه ميكند. «پرده آخر» طولانيترين فيلمي بود كه من در آن كار كردهام. اما با اين حال برايم جذابيتي داشت كه خيلي از فيلمهاي ديگر نداشتند. واروژ مردي است با تحمل فوقالعاده غريب و از دموكراتمنشترين آدمهايي كه ديدهام. اين تجربهاي ارزشمند براي من بود. دو مساله در پرده آخر برايم بسيار مهم است:
1- محرميتي كه نويسنده/ كارگردان با تماشاگر دارد و با فروغ ندارد، يعني يك رشته اتفاق ميافتد كه تماشاگر ميبيند، اما فروغ نميبيند. حتي گروه بازيگران هم ميبينند. نويسنده/ كارگردان با تماشاگر راحتتر و نزديكتر است.
2- شرافتي كه اين بازيگر/ مطربها دارند و نشان ميدهند. هنرمندها در اين فيلم بسيار شريف تصوير شدهاند. در هيچ كاري نديدهام كه يك بازيگر تئاتر، اينقدر شريف تصوير شود. بازيگران هيچ كدام دست به كار خلافي نميزنند. هيچ كدام تا آخر نميدانند كه خيانتي در كار است و وقتي ميفهمند، ميخواهند بروند و در توطئه شركت نكنند. حتي كامران هم كه نمايشنامه را نوشته، در نقش يك هنرمند در لحظه آخر پشيمان ميشود. نكته مهم، مساله بازي و واقعيت است. قصه مال دورهاي است كه هنوز تئاتري به وجود نيامده. آنها از همه چيز ميگذرند تا به هنر، خلق و زدن حرفشان برسند. هنرمنداني كه در هر سختي اجتماعي و در هر دوره تاريخي كه بتوانند حرفشان را بزنند، خلق كنند، اما حاضر نميشوند شرافتشان لكهدار شود. براي آفرينش هنر هر نوع سازشي را با جامعه، با محيط و با فشارهاي سياسي و فرهنگي ميكنند، اما شرافتشان را فدا نميكنند.
|
| |
| سعيده خدابخش - مانلي فخريان | |
|
- در «ديگري» به وضوح پيداست با وجود صحنههاي چشمنواز قصد شما مدهوش كردن تماشاگر به واسطه اين طبيعت نيست؟ |
احمد محمداسماعيلي:روياها چه موقعي بيدار ميشوند؟ كابوسها و تراژدي براي رخشانه، داوود، بيبي، حميد و مهسا با ورود خبر بازگشت ايوب شكل ميگيرد. ايوبي كه صبرش همانند ايوب پيامبر است و سالها در سكوت و تنهايي سپري كرده است. ورود غيرمترقبه ايوب آرامش ظاهري خانواده را برهم ميريزد. حضوري كه حتي ميتوانست بعد فاجعهآميزي داشته باشد. باز هم شاهديم كه ايوب نظير دهههاي گذشته با ايثار و ازخودگذشتگي رد و نشانش را از زندگي خانوادهاش محو ميكند تا شايد آنها دوباره به آرامش گذشته برسند.
به گزارش پارس توریسم ،در اين جلسه كه به همت گروه كودك و نوجوان مركز سيمافيلم در محل مجتمع فرهنگي فرشته برگزار شد، چهرههاي شاخصي چون ابراهيم فروزش، فرشته طائرپور، مرضيه برومند، حميد جبلي، ايرج طهماسب، محمدعلي طالبي، كامبوزيا پرتوي، مسعود كرامتي، وحيد نيكخواهآزاد، غلامرضا رمضاني، علي مصفا، عليرضا داوودنژاد، فريدون حسنپور حضور داشتند.اين همانديشي با سخنان سهيل جهانبيگلري، مدير گروه كودك و نوجوان مركز سيمافيلم درباره وضعيت فعلي فيلمهاي كودك و نوجوان و برنامهريزي براي احياي اين ژانر آغاز شد كه پس از آن فرشته طائرپور به عنوان يكي از پيشكسوتان اين عرصه به ايراد سخنراني پرداخت. طائرپور با ابراز اميدواري از اقدام سيمافيلم براي بازگشت به دوران درخشان دهه 60، ضرورت پخش تخصصي فيلمهاي كودك و نوجوان را يادآور شد.
مرضيه برومند كه پروژه جديدش را در اطراف تهران كليد ميزند و پيش از سفرش در اين محفل حاضر شده بود، سخنران بعدي جلسه بود. او با اعلام اين مطلب كه قسم خورده در مورد سينماي كودك حرف نزند، اما در مورد تلويزيون چنين نظري ندارد، با ابراز گلايه از بودجههاي اندك پروژههاي« الف»، خواهان افزايش بودجه و دستمزدها در اين زمينه شد تا فيلمساز فارغ از دغدغههاي مالي و جلسات اصلاح برآورد بتواند آنچه كه ميخواهد را با كيفيت مطلوب بسازد.
عليرضا داوودنژاد كه پس از فيلم موفق «نياز» سالها از سينماي كودك و نوجوان دور بوده نفر بعدي بود كه پشت تريبون قرار گرفت و صحبت خود را به گلايه از وضعيت سينما، رسوخ شبكههاي ماهوارهاي، تهديد فيلمهاي ويدئويي خياباني و پخش فراوان فيلمهاي خارجي از شبكههاي داخلي اختصاص داد. او با بيان ضرورت مديريت فرهنگي و نقش آن در بهبود وضعيت فعلي به سخنان خود پايان داد.
وحيد نيكخواهآزاد، تهيهكننده و كارگردان فيلمهاي كودك و نوجوان هم با ذكر خاطرهاي از مدرسه كارگاهي فيلمنامهنويسي سوره، چند راهحل از جمله اطمينان به فيلمسازان باسابقه و پرهيز از سپردن كار به كساني كه اغلب كارهايشان به علت كيفيت نازل آرشيو ميشود، ارائه كرد. او ضمن تشكر از فعاليتهاي سيما فيلم، خواهان اعتماد بيشتر تلويزيون به فيلمسازان باسابقه اين حوزه شد.
ابراهيم فروزش، از فيلمسازان پيشكسوت كه با وجود موفقيت فراوان بينالمللي، فيلمهايش كمتر رنگ پرده را ديده است هم ضمن گلايه از وضعيت نامناسب اكران اينگونه فيلمها، خواهان پاسخ به اين پرسش شد كه طي 40 سال براي سينماي كودك و نوجوان چه كردهايم؟
در پايان حميد جبلي، لحظهاي پشت تريبون قرار گرفت و با بيان اين مطلب كه تمايلي به سخنراني ندارد و فقط براي ديدار دوستان در اين جلسه حاضر شده است، سن را ترك كرد.حسنختام جلسه نيز سخنراني حسن اسلاميمهر، رئيس مركز سيمافيلم بود كه به نقش فيلمهاي فرهنگي در مديريت فرهنگي، نقش راهبردي فرهنگ در سياست، آمادگي سيما فيلم براي احياي ژانر كودك و ابلاغ پيام حمايت رئيس سازمان صدا و سيما از فعاليت در اين حوزه اختصاص داشت
| فيلم من به شدت بر واقعيت متکي است | |
|
![]() درباره آدمهاي جنگ بوده و در آخرين ساخته اش يعني «بيداري رؤياها»، به سرنوشت زناني پرداخته که جنگ، زندگي آنها را تغيير داده است و تماشاي آن به يادمان مي آورد که در اين شهر هنوز زناني هستند که پس از گذشت ساليان سال از وقوع جنگ، براي بازگشت عزيزانشان منتظر وقوع يک معجزه هستند. فيلم تازه باشه آهنگر که در جشنواره بيست و هشتم فيلم فجر روي پرده رفت (فارغ از کيفيت آن) اثر متفاوتي در سينماي دفاع مقدس و سندي براي زنده بودن اين سينماست. به اين بهانه، با او به گفتگو نشستيم. *** ![]() * در فيلمهاي اخيرتان، زنها نقش پررنگ تري دارند و شايد بتوان گفت که نقش اصلي فيلمهايتان هستند. چرا؟ ** همان طور که گفتيد، در چهار فيلمي که ساخته ام، زنها نقش اصلي را برعهده دارند. از نگاه ديگر، نقش اصلي در جامعه بيشتر بر عهده آنهاست. پس راحيل و مريم در «نيمه گمشده»، پروين در «نبات داغ»، مينا و گونا در «فرزند خاک» و رخشانه در «بيداري رؤياها» به دليل واقع گرايي، در بطن داستان حضوري جدي دارند. زنان را نمي توان و نبايد در حاشيه ديد يا به حاشيه راند. * زن فيلم «بيداري رؤياها» را شايد بتوان غمگين ترين زن فيلمهايتان دانست. چرا او اين گونه است؟ ** شايد چون شخصيت تراژيک تري دارد. بار درام زندگي، بيش از ديگران، بر دوش اوست. اوست که قرباني اصلي است؛ راهي به جايي ندارد؛ بايد خانه را ترک کند. اوست که روي او معامله صورت مي گيرد و اوست که حرام مي شود، اما سکانس پاياني فيلم و قدرت تصميم گيري اش، از او زني متفاوت مي سازد. * فيلم بر پايه يک داستان واقعي ساخته شده و تا حد بسيار زيادي متکي بر واقعيت است. چرا در اين درام واقعي دست نبرديد تا سينمايي ترش کنيد؟ اينهمه تأکيد بر ديالوگ به جاي تصوير از کجا مي آيد؟ ** کاملاً حرفتان را قبول دارم. فيلم به شدت بر واقعيت متکي است؛ واقعيتي که واکنش اطرافيان را بر مي انگيزد. نمي دانم چرا فکر مي کنيد ديالوگها سينمايي نيست؟! بسياري از واقعيتهاي پيرامون ما که اتفاق؛ درامي قوي هستند، با ديالوگ وحرف زدن پيش برده مي شوند. آثار بسياري از سينماگران جهاني نيز بر پايه ديالوگ پيش مي رود. قصه «بيداري رؤياها» د ر يک خانه، آدمهاي گريزان از هم و در چند روز مي گذرد. به نظرم، تصاوير خانه اي گرفته و غم زده به جاي خانه اي که بايد شادي ورود ايوب را جشن بگيرد، به قدر کفايت سينمايي است! شما را به صحنه خروج رخشانه از خانه، بازکردن ريسه هاي لامپ از سر در خانه وکوچه، دادن خبر توسط دو مأمور، آماده سازي خانه براي ميهمانان و عروسي غم زدگان ارجاع مي دهم. در بطن فضاي خانه، مخالف خواني حسي ديده مي شود و دوربين رها در ميان آدمها، به وجه سينمايي رئاليستي، کمک شاياني مي کند. * ريتم فيلم در شروع و پايان متناسب است، اما در ميانه، کشداروطولاني به نظر مي رسد. چرا؟ ** درست است. در ميانه فيلم، يعني پس از دادن خبر، تمام انرژي آدمهاي خانه و حس کار وتلاش، سفر، برنامه ريزي براي عروسي، کربلا رفتن بي بي و ... به يکباره تخليه مي شود و رکود حسي و چه کنم،چه کنم ها آغازمي شود.به نوعي، آدمها در مقابل خبر هولناک آچمز مي شوند. ريتم اين آدمها با ريتم وقايع همخوان است، اما پس از خارج شدن رخشانه از خانه به دليل عمل وعکس العمل، ريتم فيلم دوباره جان مي گيرد. * درباره انتخاب نقشها بگوييد. چرا امين حيايي را براي اين نقش انتخاب کرديد که کيلومترها از نقش و حتي تصوير ذهني مخاطب از او فاصله دارد؟ ** امين حيايي از سرمايه هاي بي نظير سينماي ايران است. او قابليتهاي فراواني در بازي دارد که تا کنون فقط از بخشهايي از آن استفاده کرده است. به نظرم با اين نقش، بخش ديگري از اين قابليتها که عميق تر هم هست، رو نمايي شده است. بسياري از هنر پيشه ها، در چند بعد قابليتهاي خود را عيان مي کنند و اگر آنها قدر خود را بدانند و فيلم سازان هم به آنها اعتماد کنند، در جامعه سينمايي ايران که دچار فقر بازيگري است، تا حدودي کاستيها را جبران مي کند. البته اين قابليتها در بازيگران زيادي مثل پرستويي، امين حيايي و... وجود دارد، اما براي حيايي تا کنون اين اتفاق نيفتاده بود که اميدوارم اين روند ادامه پيدا کند. تماشاگر هم ابتدا با پيش فرض وارد مي شود، اما به نظرم کم کم عادت مي کند. قبول دارم که راه سختي را در پيش گرفتم، اما از اين اتفاق راضي ام. * فيلم در خط طولي فيلمنامه و پردازش شخصيتها، مردد است و به آدمها و موقعيتهاي متعدد سرک مي کشد و به همين خاطر، پراکنده به نظر مي رسد. در اين باره بگوييد. ** چقدر خوب بود محمد رضا گوهري نويسنده فيلمنامه به اين سؤال پاسخ مي داد، اما نگاهي که در پردازش شخصيتها وجود دارد، اصلاً کلاسيک نيست وبه قول نويسنده، بيشتر ميني ماليستي است. او در ديگر فيلمنامه هايش هم اين روند را دنبال مي کند، اما نمونه و مصداق شما براي اين پراکندگي ها چيست؟ * نمونه اش سقط جنين رخشانه! ** بله، کسان ديگري هم به اين قضيه اشاره کرده اند، اما بايد بگويم که بيشتر به واسطه معصوميت رخشانه و طفلي که هنوز پا به اين دنيا نگذاشته و بحران عميق تري ايجاد کرده است. مي بينيد که تأثير جنگ روي نسلهاي بعدي هم وجود خواهد داشت. * در باره شرايط توليد فيلم در ژانر دفاع مقدس بگوييد. از مسائل و مشکلات پيش رو و کمبودها و...؟ ** از سينماي جنگ و مشکلات آن خيلي حرف زده اند و زده ايم. آن قدر شرايط براي اين گونه سينما سخت شده است که براي ساخت فيلمهاي بعدي که ممکن است مضمون جنگي داشته باشد، گاهي دچار ترديد مي شوم. از شروع ايده تا باروري آن، تحقيقات ميداني و کتابخانه اي، روند نگارش فيلمنامه، ماجراي تصويب آن چندين و چند سال مي گذرد. هيچ کس شجاعت تصويب فيلمنامه اي را که بر واقعيتها وفادار است، ندارد. آدم را به يکديگر پاس مي دهند. در فيلمنامه دست مي برند. شعار به آن اضافه و آن را دچار جرح وتعديل مي کنند و در نهايت هم فيلمنامه را تصويب نمي کنند. اگر هم تصويب و برايش پروانه ساخت صادر شود، اين مجوز براي بسياري از نهادها و سازمانها فاقد ارزش است.فيلمنامه تصويبي بايد در شورا هاي متعدد هر جايي که قرار است با فيلم همکاري کند تصويب شود. اگر نشود، دستتان از همه جا کوتاه است ! در سينماي ايران، جايي که بتوان فيلمهاي شهري جنگي در آن توليد شود، وجود ندارد. امکانات لجستيک به راحتي به دست نمي آيد. تدارکات نظامي ضعيف است و جلوه هاي ميداني ديگر کاربرد خود را از دست داده اند و متخصص و امکانات جلوه هاي ويژه رايانه اي در کشور ما ضعيف است و بودجه اي براي استفاده و حضور در کشورهاي پيشرفته وجود ندارد و هنرپيشه هاي معروف (به دلايلي که همه ما مي دانيم وبسياري از اين دليلها هم درست است) در اين فيلمها بازي نمي کنند.اما پس از اتمام فيلم، از آن به عنوان ويترين جشنواره استفاده مي شود و پس از آن، ديگر کسي کاري به فيلم و سازنده آن ندارد. به هنگام اکران فيلم هم، در تبليغات تلويزيوني و شهري آن طور که شايسته است، به آن فضا داده نمي شود و در نهايت فيلم با اکران ضعيف از سينما ها خداحافظي مي کند.اگر واقعيت چيزي غير از اين چيزهايي که گفتم است، بررسي کنيد که چرا فيلمسازان مهم کشور، ديگر به اين نوع سينما کاري ندارند! |
/مشکوکم/
او در بخشهایی از گفت وگوی خود با روز نامه شرق گفته است :من مشکوکم به اینکه انگار برنامه ریزی شده است که این سریال دیده نشود .اگرچه همه شواهد شک مرا توجیه می کند و دامن می زند ولی به دلیل حسن نیت مدیرانی که درطول ساخت این مجموعه با آنها همکاری داشته ام از صمیم قلب آرزو می کنم این شک من یک توهم دایی جان ناپلئونی باشد...
/استقبال نه چندان مناسب منتقدان/
بهتر است بدانید که سریال پرانتز باز بااستقبال نه چندان مناسبی از سوی منتقدان مواجه شده است .
/زمان داور خوبی است /
اما کیومرث پوراحمد در گفت وگوی دیگری بازینب علیپور تهرانی درهفته نامه سروش گفته است :لازم است بگویم من تمام کارهایی که ساخته ام با یک میزان دقت وسواس و حساسیت ساخته ام و به همان میزان که برای سایر کارهایم زمان وانرژی صرف کرده ام برای این کار هم وقت گذاشتم اما به هرحال اتفاقی است که افتاده و ظاهذا آن طور که باید مورد توجه قرار نگرفته است .اما من به یک نکته خیلی معتقدم . اینکه زمان داور خوبی است . خیلی ها معتقدند این سریال نتوانسته مثل سریالهای گذشته با مخاطب ارتباط برقرار کند اما تا پنج سال آینده اگر سه بار دیگر از همین شبکه پخش شد ویا سایر شبکه ها سریال خوبی بوده است .در غیر این صورت سریال بدی است وماندگار نمی شود .
/عذرخواهی وزباله دانی تلویزیون /
پور احد درادامه گفت وگوی خود با سروش گفته : اگر این سریال(دومرتبه )پخش نشود به زباله دان تاریخ تلویزیون می رود بنابراین اگر کار خوبی نبوده من همین جااز تاریخ سینما وتلویزیون به خاطر ساخت این سریال عذرخواهی می کنم .
/کلطفی ها ونامهربانیها/
وی دومرتبه تاکید کرده :احساس می کنم پرانتز باز با یکسری کم لطفی ها و نامهربانی ها روبرو شد به دلیل اینکه اطلاع رسانی درباره پخش ومعرفی این سریال و حتی زمان پخ و تکرار آن ضعیف بود واصلا زیر نویس نمی شد .
/طناز طباطبایی : مخاطب عام کاررا دوست دارد/
از سویی دیگر طناز طباطبایی بازیگر این سریال در گفت وگوی دیگری باهفته نامه سروش گفته :همین چند وقت اخیر در جاهای مختلفی مثل سو پر مارکت وقتی مرا دیده اند از کار تعریف کرده اند .این نشان می دهد که کار ونقش من را باور کرده اند و با آن ارتباط برقرار کرده اند . شاید اگر من قبل از پخش این سریال در خیابان راه می رفتم خیلی جلب توجه نمی کردم . اما امروز همه مرا می شناسند .پس من تاکید می کنم که برخلاف تصور خیلی ها مخاطب عام کار را دوست دارد .این اتفاق هم دقیقا همان چیزی بود که می خواستیم .قرار نبود کاری ساخته شود که منتقدان از آن خوششان بیاید .
/حقایقی درباره کیومرث پور احمد /
چند سال پیش که مراسم بزرگداشت پور احمد برگزار شده بود دکتر امید روحانی بااشاره به اینکه شهید آوینی پوراحمد را بسیار دوست داشت با نقل قولی از شهید آوینی گفته بود :پوراحمد نمونه آن چیزی است که سینمای ایران می تواند باشد."
بد نیست بدانید درهمین مراسم خسرو شکیبایی، یکی دیگر از هنرمندان حاضر در مراسم بزرگداشت کیومرث پوراحمد، بود . اوحرفهای تکان دهنده ای گفته بود : "زمانی که در این فیلم پوراحمد از مرگ خود صحبت کرد، چشمان من پر از اشک شد. اما امیدوارم وی زمانی به این روز برسد که تمام کارهای خود را انجام داده باشد. من فقط به عنوان تشکر در اینجا حاضر شده بودم و سپاسگزارم."(خبرگزاری مهر - سال ۱۳۸۵)
/پور احمد به روایت فرهادی/
اصغر فرهادی هم در این مراسم بزرگداشت گفته بود : "پوراحمد از جمله افرادی است که هر چه می گوید روی ماجراست و در پشت آن چیزی نیست. او در همه گونه های سینمایی فیلم ساخت و این از خصوصیات وی محسوب می شود. این کارگردان بعد از "قصه های مجید" خود را به آن نوع سینما محدود نکرد، بلکه سعی داشت فیلم های دیگری را هم کار کند. او همیشه جزو اولین کسانی بود که بعد از ساخت فیلم هایم به من زنگ می زد و تبریک می گفت."
/هنرمندی استثنایی به روایت داوود نژاد/
علیرضا داودنژاد هم درباره همکار خود گفته بود : "در این کشور 70 میلیونی چند نفر از خواب بلند شده اند و چند نفر از آنها قصه می نویسند و چند تا از این قصه ها فیلم می شود و اینکه از میان فیلم هایی که بر اساس قصه ها نوشته می شود، چه تعداد مخاطب پیدا می کنند. حس می کنم این بزرگداشت بیشتر از اینکه به کیومرث پوراحمد چیزی اضافه کند، به ما اضافه خواهد کرد. ما اینجا جمع شدیم که بگوییم ما هنرمندی استثنایی داریم که دوستش داریم."
/مصائب بی پایان کیومرث پور احمد/
کیومرث پوراحمد (متولد روز بیست و پنجم آذر سال ۱۳۲۸) و دانشآموخته کارگردانی سینما است.او کارش را با نقدنویسی آغاز کرد و از ۱۳۵۳ با دستیاری در مجموعه تلویزیونی آتش بدون دود وارد سینما شد.ازمیان آثار او میتوان به فیلمهای بلند ناتوره، بی بی چلچله، لنگرگاه، شکار خاموش، شرم، نان و شعر، به خاطر هانیه ، خواهران غریب و شب یلدا ،اشاره کرد . همچنین مجموعه داستانی قصههای مجید ،ازاین کارگردان است.
/مشکلاتی از آغاز فیلمسازی/
اما پور احمداز کار گردانانی بوده که برای فیلمسازی با مشکلات بسیاری مواجه بوده است . این مشکلات از زمانی که او فیلمسازی را شروع کرده وجودداشته است . خود پور احمد دوسال پیش در گفت و گویی باهفته نامه شهروند امروز می گوید :وقتی جنگ شروع شد آن زمان در کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان بودم به عنوان یک ایرانی فیلمساز احساس کردم باید کاری کنم .با یک گروه ۴ - ۵ نفره و با یک پیکان استیشن رفتیم دزفول واهواز ومی خواستیم بریم سمت آبادان که درست وقتی رسیدیم سه راه شادگان ،درست خبر رسید که آبادان محاصره شده و نتوانستیم برویم آبادان .البته بعد رفتیم بند ماهشهر و قرار بود با " هاور کرافت " مارا ببرند آبادان که نشد .رفته بودیم فیلم بگیریم . البته طرحی که به کانون پیشنهاد کردم کودکان جنگ بود یک مقدار فیلم گرفتیم وآمدیم تهران .ما مقدار زیادی فیلم گرفته بودیم از آواره های آبادای که از شهر فرار کرده بودندزن وبچه مرد با لنگه کفش و دمپایی و ... از آخرین نفرهایی که از شهر زده بودند بیرون،ُبا بعضی هایشان مصاحبه کرده بودیم .وقتی اینها را نمایش دادیم .یک آقایی وسط صحبتها در جلسه بلند شد وگفت شما حق ندارید از بدبختیها وفلاکتها حرف بزنید باید راجع به سلحشوری ها و ایثار حرف بزنید وجلسه به هم خورد ....
پوراحمد درادامه توضیح می دهد که البته من معتقدم مااشتباه نکرده بودیم ما مشاهداتمان را ضبط کرده بودیم منتهی حرف آن آقا به نوعی درست بود... با آن واکنش من دفتر فیلمسازی جنگ را درذهنم بستم ...
/مصائب اتوبوس شب/
پور احمد حتی وقتی می خواست اتوبوس شب را نیز بسازد با مشکلاتی مواجه شد . خو او دراین باره گفته :قصه واقعی فیلم اتوبوس شب برای حبیب احمدزاده در سن ۱۵-۱۶ سالگی اتفاق افتاده است .خود حبیب احمدزاده در همین سن و سال در آبادان می ماند وهشت سال می جنگد ...عکسهایش است که در آن سن تفنگی که در دستش است ازقد خودش بلندتر است ....
/ماجرای ساخته نشدن فیلم شاه بابازی پرستویی وکارگردانی پوراحمد/
پوراحمد در همان مصاحبه خود با شهروند امروز به ساخته نشدن فیلم شاه و رابطه آن باساخت فیلم " اتوبوس شب " اشاره کرده ومی گوید : سال ۶۸یا ۷۰بود که که دو سه سال از وقت وعمرم را گذاشتم فیلمنامه را نوشتم وچند بار بازنویسی کردم پرویز پرستویی قرار بود محمد رضا شاه باشد . پریوش نظریه نقش فرح را داشت که چه قدر هم به چهره اش می آمد آقای انتظامی قرار بود شریف امامی شود اکبر عبدی هم قرار بود هویدا شود.دفتر زده بودیم وهزینه کرده بودیم پرستویی می رفت کلاس زبان فرانسه می رفت تمرین اسکی روی آب ....به خاطر کم ظرفیتی عده ای فیلم در مرحله پیش تولید متوقف ماند. برای ساخت اتوبوس شب این تجربه تلخ را داشتم . می ترسیدم وفکر می کردم که عده ای نشسته اند و می گویند کیومرث پوراحمد ؟غلط می کند فیلم جنگی بسازد . نباید بسازد چون خودی نیست ... منتهی خوب بسترش را حبیب احمدزاده فراهم کرده بوداصلا حبیب موتور فیلم بود .
/ماجرای کشف شب یلدا/
اینکه پوراحمد معتقد است که زمان داور بسیار خوبی برای سنجیدن کیفیت یک اثر است به تجربه او در فیلم " شب یلدا " بر می گردد. پور احمدبارها درباره این فیلم گفته :شب یلدا پس از اکران کشف شد و دیده شد. من زیاد از دوستان واطرافیان و غریبه ها شنیده ام که فیلم را ۵بار ۶بار و ۱۶ بار دیده اند . آقای در سوئد به من می گفت فیلم را سی چهل بار دیده است .
/شب یلدا دیگر تکرار نمی شود/
البته از نظر پوراحمد فیلمی چون شب یلدا دیگر تکرار نمی شود بخشی از هر فیلمی که آدم می سازد حدیث نفس است . دوز و در جه این حدیث نفس در شب یلدا بیشترین حد است بنابراین دیگر تکرار نمی شود .
آقای پور احمد بعد از این فیلم مرده ای!
جالب است بدانید بعد از یکی از اکرانهای دانشجویی فیلم " شب یلدا "یکی از دانشجویان بلند شد وگفت شما آقای پور احمد بعد از این فیلم مرده ای!پوراحمد می پرسد چرا ؟ آن دانشجو در پاسخ می گوید :برای اینکه دیگر نمی توانی بهتر از این فیلم بسازی !پور احمد نیز می گوید :من سعی خودم را می کنم اگر موفق نشدم انا لله وانا الیه راجعون و اگر موفق شدم که ....
/زیادی بومی هستند/
پور احود فیلمسازی بوده که حتی خودش نیز اعتقادداشته که بخشی از آثارش با بخشی از مخاطبان ارتباط برقرار نمی کند .خود او دراین باره گفته : به خاطر هانیه را خیلی دوست دارم ولی اصلا با تماشاچی خارجی ارتباط برقرار نمی کند .یا فیلم شرم جزو فیلمهای خوب من است ولی تماشاگرخارجی آن را نمی فهمد ...دوست منتقدی می گفت فیلمهای تو زیادی بومی هستند که نتوانسته اند در خارج از کشور حضور گسترده ومستمر داشته باشند ...
فیلمشناسی :
تاتوره (1363): ورود كیومرث پوراحمد به عرصه فیلمسازی حرفهای. به سنت آن سالها، اثری متعهد در باب ظلم و ستمی كه بیگانگان به بومیان جنوب روا میدارند. داود رشیدی و پروانه معصومی، بازیگران نخست فیلماند.
بیبی چلچله (1363):پوراحمد به فضای ذهنی و احساسیاش نزدیكتر میشود. با داستان غمباری از رابطه بین یك كودك با یك راننده كامیون. بر اساس داستانی از ژوزه هائودودواسكونسلوس. باز داود رشیدی نقش نخست را بازی میكند.
لنگرگاه (1367): بعد از چند فیلم نوجوانانه خارج از جریان اصلی فیلمسازی، لنگرگاه، حركت پوراحمد به سمت فیلمسازی برای مخاطب گستردهتر است. داستان عصیان نرم دو نوجوان، با همراهی علیرضا خمسهی در حال ستاره شدن، به عنوان نمك ماجرا. فیلمساز جای پایش را محكم میكند.
شكار خاموش (1368):پوراحمد دامنه فیلمسازیاش را گسترش میدهد. در دوران رونق كمدیهای كودكانه، شكار خاموش را با حضور خمسه و مهدی هاشمی میسازد. هر چند كه در گیشه به موفقیت چندانی نمیرسد.
شرم صبح روز بعد، سفرنامه شیراز و نان و شعر: (1370 تا 1372): هر چهار فیلم از یك مجموعه تلویزیونی بسیار موفق با عنوان قصههای مجید بیرون میآیند. پوراحمد چهار سال از بهترین بخش دوران فیلمسازیاش را پای مجموعه داستان مرادی كرمانی میریزد و محصول خوبی هم برداشت میكند. منتقدها این فیلمها را تحسین كردند و مردم مجموعه تلویزیونی را. سفرنامه شیراز بینظیر است. شرم برای بیننده تلویزیون، بیش از حد پیچیده و صبح روز بعد، موفقترین فیلمها به لحاظ اقبال مردمی. نان و شعر كه پس از پایان تولید مجموعه و مستقیما برای سینما ساخته شد، مستحق توجه بیشتری است. یكی از شخصیترین آثار كیومرث پوراحمد.
به خاطر هانیه (1373): بازگشت پوراحمد به فیلمهای كانونی آغاز دوران فیلمسازی، با اقبال منتقدان روبهرو میشود، هر چند تماشاگر چندانی پیدا نمیكند. باز با یكی از همان نوجوانهای شیرین و احساساتی، اما كلهشق پوراحمدی روبهرو هستیم، از نوع جنوبیاش!
خواهران غریب (1374):كیومرث پوراحمد داستان جذاب اریش كستنر را زمینهساز كارش قرار داد و براساس قصه دو كودك دوقلو كه پدر و مادرشان را پس از طلاق به هم نزدیك میكنند، پرفروشترین فیلم سال را ساخت. خسرو شكیبایی، در اوج فعالیت حرفهایاش قرار دارد و كودكان فیلم، به سنت آثار فیلمساز، به اندازه كافی تودلبرو و شیریناند. ترانههای ناصر چشمآذر، از جمله براساس ملودی نازنین مریم، از مهمترین عوامل جذابیت فیلم بود.
شب یلدا (1380): بعد از شش سال دوری از سینما، و عزیمت پوراحمد به تلویزیون برای ساخت مجموعه تلویزیونی موفق سر نخ، پوراحمد بازگشت تا یكی از شخصیترین آثار كارنامهاش را بسازد. داستان تلخ فیلم، ریشه در زندگی خصوصی كارگرداناش دارد و محمدرضا فروتن كه از طریق بازی در یكی از نقشهای مجموعه سرنخ، به فیلمهای مسعود كیمیایی راه یافته بود و به یكی از ستارههای سینمای ایران تبدیل شده بود، با بازی در شاهنقش شب یلدا، جای پایش را در سینمای ایران محكمتر كرد. هنوز خیلیها پوراحمد را به عنوان كارگردان این فیلم میشناسند.
گل یخ (1383): پوراحمد تصمیم گرفت موفقیت شب یلدا را در گیشه تكرار كند. پس شجاعانه سراغ طرح اصلی یكی از فیلمهای ایرانی مشهور و پرفروش قبل از انقلاب، سلطان قلبها رفت، در آغاز فیلم نام محمد علی فردین را آورد، اما اثری از این عشق و علاقه در فیلم نیست. گل یخ شاید بدترین اثر كارنامه فیلمسازی پوراحمد است، نه به این خاطر كه قرار بوده یك فیلم پرفروش بازاری باشد، بیشتر به این دلیل كه خوب و گرم ساخته نشده است. فیلم نه فروخت، و نه منتقدها دوستاش داشتند.
نوك برج (1384): پوراحمد میخواست نوك برج را هم با دستهبندی “ساخت یك فیلم دیگر برای پول”، در كنار نوك برج قرار دهد، اما اتفاقا این یكی، خیلی بیشتر از قبلی كار میكند. هم فیلم بهتری است و هم فروش خیلی بهتری نسبت به قبلی داشت.
اتوبوس شب (1385): سالها بعد از شب یلدا، پوراحمد با اتوبوس شب، بار دیگر با آغوش گرم منتقدها و جوایز ریز و درشت جشنها و جشنوارههای داخلی مواجه شد. این فیلمی است با داستانی بر بستر دفاع مقدس كه با نگاه خاص پوراحمد در هم تنیده شده. فیلمی كه به قول خود فیلمساز، در سالهای جنگ نمیشد آن را ساخت.
در دوران نوجوانی اولین کتابهایی که خواندم کتابهای پلیسی بود سرنخ شاید محبوبیت قصه های مجید را نداشت ولی درژانر پلیسی یک اتفاق بود . این سریال مولفه های ایرانی داشت پلیس اش بازپرسش قاتلش مقتولش ،ارتباط ها وهمه چیزش ایرانی است .