تبليغاتX
سینماگران ما
آخرین اخبار و گفت وگوها درباره کار گردانان سینمای ایران به روایت محمد تاجیک
 

محمد تاجیک :14فروردين ماه همزمان با سال‌روز تولد بانوي ارديبهشت سينماي ايران است. رخشان بني‌اعتماد فردا پنجاه و هفت  ساله مي‌شود. فیلمسازی که سالهای زیادی از آخرین فیلمی که ساخته می گذرد ومدتهاست علاقه مندان جدی سینما فیلمی از این کار گردان محبوب ندیده اند . موضوعی که برای سینمای ایران بسیار باعث تاسف است .

به گزارش پارس توریسم ، اين كارگردان مطرح ومحبوب سينماي ايران كه با دستياري در فيلم‌هاي «آفتاب نشين‌ها»، «گل‌هاي داوودي»، «تحفه‌ها» و «تنوره ديو» فعاليت خود را در عالم فيلمسازي آغاز كرد، در دهه 70 با فيلمهاي سينمايي «نرگس»، «روسري‌ آبي»، «بانوي ارديبهشت» و «زير پوست شهر»توانست يكي از مهمترین وجریان ساز ترین  سينماگران اجتماعي‌ساز ايران باشد.

او با «نرگس» كه برنده سيمرغ بلورين بهترين كارگرداني شد و در سالهاي بعد با ديگر فيلمهايش سيمرغ بهترين فيلم، فيلم‌نامه را گرفت و به نوعي ركوردار دارندگان سيمرغهاي جشنواره شد و با ساخت «گيلانه» نيز بعد از سالها اين اتفاق را تكرار كرد و سه سال گذشته هم براي «خون‌بازي» سيمرغ گرفت.

بني‌اعتماد پيش از ساخت فيلمهاي جريان‌ساز به عنوان اولين كار بلند سينمايي در سال 66 «خارج از محدوده» را ساخت كه آن فيلم برنده جايزه جشنواره فيلم‌هاي كمدي ايتاليا شد و در سالهاي 67 و 68 به ترتيب «زرد قناري» و «پول خارجي» را جلوي دوربين برد تا اينكه در سال 70 «نرگس» را ساخت.

 

/مصائب فیلمسازی بانوی سینمای ایران/

  رخشان بنی اعتماد از فیلمسازانی بوده که برای ساخت فیلمهایش با مشکلات بسیاری مواجه بوده .مثلا درباره فیلم زیر پوست شهر ،باران کوثری بازیگر سینمای ایران وفرزند خانم بنی اعتماد روایت جالبی از مشکلات ساخت این فیلم باز گو کرده است . باران کوثری در گفت وگویی با ماهنامه فیلم گفته :من با فیلمنامه زیر پوست شهر بزرگ شدم و مثل قصه های کودکان آن رااز حفظ بودم . خیلی بامزه بود وقتی رخشان بنی اعتماد من را حامله بود این فیلمنامه را نوشت اما اجازه ساخت نگرفت تا اینکه من شانزده ساله شدم !

  /موضوعاتی که بنی اعتماد را درگیر می کنند/

رخشان بنی اعتماد دراین سالها خودش را فیلمسازی دانسته که  به عمد به سراغ ساخت فيلم‌هاي اجتماعي نرفته‌است ، بلكه اين موضوعات هستند كه او انتخاب و درگير مي‌كنند و اين امر به نگاه او به جهان هستي باز مي‌گردد.»

/گرایش به طرح مسائل طبقه فرودست /

 به غیر از فیلمهای بانوی اردی بهشت وخون بازی رخشان بنی اعتماد فیلمسازی بوده که در همه فیلمهایش دغدغه طرح مائل طبقه فرودست را داشته است .خود او در گفت وگویی با مسعود مهرابی در ماهنامه فیلم در زمان اکران فیلم خون بازی گفته :گرایشم به طرح مسائل طیقه فرودست جامعه بیشتر بوده و به دغدغه ذهنی ام نزدیک تر.اما این هم چیزی نیست که اصراری در آن داشته باشم .

/واقعیت و سینما /

 در فیلمهای رخشان بنی اعتماد به واقعیتهای اجتماعی به خوبی پرداخته شده . البته واقعیتی که از ذهن فیلمساز گذشته است .خود خانم بنی اعتماد در مصاحبه ای با طهماسب صلح جو در ماهنامه فیلم در زمان اکران فیلم گیلانه گفته :وقتی ممادرباره فیلم واقع گرای اجتماعی حرف  می زنیم به این معنی نیست که دوربین را بگذاریم وعین واقعیت را به تصویر بکشیم ونمایش بدهیم .این دیگر سینما نیست .وقتی می توانیم یک اثر را سینما بنامیم که واقعیت از ذهن فیلمساز بگذرد و نمایش داده شود .

 / فیلمساز عاشق مستند/

شیما غفاری روز نامه نگار در یادداشتی در خبر گزاری ایسنا در باره بنی اعتماد نوشته :بني‌اعتماد راباید فیلمسازی دانست که عاشق سینمای مستند است .خود او دراین باره   گفته است: «اگر يك مقدار پول‌دار بودم و سر حال، هميشه مستند مي‌ساختم، چون آنقدر مساله براي مطرح كردن در اين زمينه وجود دارد که خارج از تصور است.»

به دليل همين دغدغه‌هاي هميشگي بني‌اعتماد است كه در كارنامه سه دهه فيلم‌سازي‌اش در سينماي ايران، بيش از ده فيلم مستند شاخص مي‌بينيم، فيلمهايي كه در سالهاي مختلف فيلم‌سازي‌اش حتي بعد از ساخت چند فيلم سينمايي داستاني ساخته مي‌شود.

 /مستندبنی اعتماد ونجات 400خانوار/

از ساخت فيلمهاي مستندي همچون «فرهنگ مصرفي»، «تدابير اقتصادي» و «تمركز» كه در سالهاي 58 تا 65 براي تلويزيون ساخت تا فيلمهاي مستندي كه در سالهاي 70 تا 72 همچون «اين فيلم‌ها رو به كي نشون ميدين؟» كه اين فيلم به وضعيت تاسف‌بار زندگي 400 خانوار از ساكنان گودهاي تهران پرداخت و همين فيلم مستند باعث شد شهردار وقت اين خانوارها را از آن منطقه به منطقه بهتري جا به جا كند و دو سال دوربين بني‌اعتماد و گروهش همراه اين خانواده‌ها سرگذشت آنها را دنبال كرد.

 /روزگار ما/

بني‌اعتماد علاوه بر ساخت مستندهاي وقايع‌نگارانه اجتماعي تلخ، فيلم مستندي همچون «آخرين ديدار با ايران دفتري» را در سال 74 ساخت كه همراه با ايران دفتري چند روزي بر روي صحنه تئاتر واستوديو ژورك، مكان‌هاي يادآور يك عمر كار بازيگري او را به ياد آورد و در شرايط پرالتهاب و هيجان‌انگيز انتخابات رياست جمهوري در سال 80 «روزگار ما» را ساخت در حاليکه ده روز قبل از انتخابات تصميم به ساختش گرفت. فيلمي كه به گفته خودش «سندي است كه اگر روند اصلاحات به شكست برسد بايد در مقابل تاريخ جواب داد»

و در دو،سه سال گذشته بعد از «خون‌بازي» درحاليكه فيلم داستاني و سينمايي در اين دوسال نساخت، دو مستند تاثيرگذار جلوي دوربين برد.

مستندهاي «حياط خلوت خانه خورشيد» و «ما نيمي از جمعيت ايران هستيم»؛اولي درباره‌ي «خانه‌ي خورشيد» به عنوان اولين مرکز کاهش آسيب‌هاي اعتيادي زنان بود و مستند ديگرش درباره‌ي وضعيت تشكل‌هاي زنان در آستانه‌ي انتخابات اخير رياست جمهوري بود. 

/ازپدر  سینما تک فرانسه تا دکترای افتخاری لندن/

و اما در یکی دوسال  اخير رخشان بني اعتماد براي مجموعه‌ي آثار سينمايي‌اش جايزه‌ي معتبر هانري لانگ لوا ـ پدر سينما تك فرانسه ـ را دريافت كرده است. بني‌اعتماد دو سال قبل نيز دكتري افتخاري دانشگاه لندن را گرفته بود.

/ماجرای نمایش فیلمی از بنی اعتماد در دوهزار مدرسه درفرانسه /

نمایش فیلمهای خانم بنی اعتماد همواره بازتاب گسترده ای در کشورهای مختلف داشته است .مثلا  فیلم  «زیر پوست شهر»او  از سوی سازمان سینما و دانشجویان فرانسه  در بیش از دو هزار مدرسه این کشور به نمایش در آمد .

، هرساله هیاتی متشکل از ۲۰۰ تا ۳۰۰ استاد دانشگاه سینما از سوی این سازمان برای نمایش در دوره پیش دانشگاهی سه فیلم از سینمای جهان را انتخاب می‌کنند، که «زیر پوست شهر» از ایران نیز یکی از این انتخابهابوده است.

 /تصویر مادر در سینمای بنی اعتماد به روایت آلن برونه/

 بد نیست بدانید آلن برونه  فيلمساز فرانسوي  که  كتابي درباره‌ سينماي «رخشان بني‌اعتماد» 
نوشته و  از علاقه‌مندان سينماي رخشان بني‌اعتماد است سه سال پیش طي كنفرانسي در لندن مقاله‌اي باعنوان «مادر در سينماي بني‌اعتماد»،ارائه كرد و در سخنراني‌اش، به بررسي اهميت نقش و جايگاه مادر در سينماي بني‌اعتماد پرداخته بود . به گفته وي هيچ فيلمسازي به خوبي «رخشان بني‌اعتماد» نتوانسته تصوير مادر را در سينماي ايران خلق كند.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 10:26  توسط محمد تاجیک  | 


 
يك افسون، يك توطئه
 
 
 
در آخرين ماه تابستان 1370صحبت از فيلم «پرده آخر» در محافل سينمايي و ادبي جريان داشت. هنرمندان و سينماگران و نويسندگان هر كدام نظري درباره اولين ساخته «واروژ كريم‌مسيحي» داشتند؛ تدوينگري كه پس از 20 سال پا به عرصه‌اي ديگر از سينما گذاشته بود. آنان در اين فيلم حرمت هنرمند را ديده بودند و براي 110دقيقه فراموش كرده بودند كه همه زندگي «بازي» بيش نيست. در اين مطلب نكته‌هايي كه منتقدان و نويسندگان آن سال‌ها و اكنون درباره فيلم اشاره كرده‌اند، آورده شده است.

---

شطرنج توطئه
هوشنگ گلمكاني

از همان نخستين نما بر «صحنه» بودن مكان تاكيد مي‌شود. پرده روي يكي از پله‌هاي اصلي اندروني، رو به پايين، باز مي‌شود. در حالي كه منطق مكان، دليلي بر وجود پرده در آن نقطه ندارد و در صحنه‌هاي بعد هم آن پرده را در آنجا نمي‌بينيم. نخستين بار نماي عمومي خانه از نگاه «فروغ» در هاله‌اي از دود ناشي از سوزاندن برگ‌ها توسط راننده، مبهم و پررمز و راز جلوه مي‌كند. بارها فروغ را در نماهايي از پشت ميله‌ها مي‌بينيم كه چند بار ميله‌هاي پيچ در پيچ نرده‌هاي ايوان نيز به آنها اضافه مي‌شود، تا به نمايش گرفتار بودن او در يك شبكه توطئه‌گر دلالت كند.

منزلت از دست رفته
ايرج كريمي

پرده آخر با دلبستگي به تاريخ سينما ساخته شده است. كريم‌مسيحي حداكثر استفاده را از شيوه‌ها و قالب‌هايي كه طي تاريخ سينما تكوين يافته، كرده و اصولاً بنيان كارش را بر اين شيوه‌ها و قالب‌ها نهاده است و هنرش در اين است كه با اين روش توانسته فيلم ايراني دلچسبي بسازد. گذشته‌اي كه فيلم نشان مي‌دهد باوركردني و احساس‌كردني است. ولي با وجود اين اقناع رئاليستي، پرده آخر حكايتي تماشايي از صحنه‌سازي است. كار براي معاش، هنر و زندگي همه جا ساده نيست، اما ناممكن نيست. اين فيلم يكي از اين نمونه‌هاست.

فاصله تكنيك با زبان هنري
پيروز كلانتري

فيلم را داراي ظرايف و ظرفيت‌هايي مي‌ديدم كه ديدار چندباره آن را ممكن و دلنشين مي‌كرد اما به عنوان فيلمي ماندگار نمي‌توانستم آن را جدي بگيرم. بر اين تصور بودم كه كارگردان به منطق و حس خاص اثر خود دست نيافته است و مقصودش در دستيابي به كمال تكنيكي، او را به كلنجار رفتن بسيار با اجزاي شكل‌دهنده ژانر پليسي فيلم واداشته و از مقصد و مضمون فيلم كه از قرار عشق است، دور كرده است.

افسون نمايش
سوزان ايسكاف / ورايتي 18 مارس 1991

اين فيلم پليسي/ جنايي يكدست است و قابليت آن را دارد تا در تمام دنيا پخش تلويزيوني شود. كل بازي در يك پايان تئاتري ماهرانه آشكار مي‌شود؛ نمايش اغراق‌آميز كه طنز آن، پيوستن بازرس در پرده آخر نمايش است. «ماهايا پطروسيان» براي اجراي نقش دوگانه خود، شايان تجليل است. او به عنوان نديمه باوفاي بيوه، سحر و افسون جنبه نمايشي كار را آشكار مي‌سازد و در پشت صحنه به عنوان يك بازيگر دوره‌گرد واقعي، زيركي و ظرافت طبيعي براي بازي در سينما را نمايش مي‌دهد. تمايز بين اين دو روش او، كل داستان را‌ پذيرفتني مي‌كند و به آن اعتبار مي‌بخشد.

نوعي سبك ارمني
محمدعلي سپانلو

پرده آخر ساخته واروژ كريم‌مسيحي به نظرم چند حسن داشت و يك عيب. فيلم را كه تماشا مي‌كردم خيلي چيزها يادم آمد، از هملت تا فاني و الكساندر، از نمايش روحوضي تا آنچه فرنگي‌ها «تئاتر بوف» مي‌گويند، از سبك فيلم‌هاي پليسي انگليسي تا فيلمبرداري با رنگ‌هاي تيره مايل به قهوه‌اي به شيوه روسي و قفقازي، و سرانجام، دقت ويژه در تهيه اسباب صحنه و تدوين حركات بازيگرها... و همه اينها مجموعه‌اي پديد آوردند كه به نظر من نوعي «سبك ارمني» آمد. خب اينها همه حسن است. حالا بياييم سر عيبش؛ فيلمي از اين گونه، فيلمي كه در عمق آن ضربان آرامي از فلسفه به گوش مي‌رسد لازم است كه يك ساختمان ادبي هم داشته باشد و پرده آخر از چنان ساختماني بهره نبرده است.
 
 
 
مرور شناسنامه پرده آخر
 
اينك به چشم خود ببينيد حقيقت ما را
 
 
 جواد طوسي

 

دهه 60 از جنبه‌هاي گوناگون يك دوره قابل بحث در سينماي جديد ايران به شمار مي‌آيد. يكي از ويژگي‌هاي مثبت اين دوران، تنوع موضوعي و امكان ساخت بي‌دغدغه توليدات فرهنگي بود. «پرده آخر»‌محصول همين دوران تثبيت مديريت 10 ساله دولتي در سينماي ماست. حالا واقع‌بينانه بايد گفت باز گلي به جمال همان «سينماي گلخانه‌اي» مورد طعنه و انتقاد قرار گرفته اين دهه، زيرا آدمي با وسواس «واروژ كريم‌مسيحي» توانست اولين فيلم بلند سينمايي‌اش را بدون نگراني در اين مقطع بسازد.

مرور شناسنامه «پرده آخر» در عنوان‌بندي‌اش نشان مي‌دهد كه مجموعه‌اي از افراد مستعد و خوش‌فكر و باانگيزه، زمينه ساخت يكي از آثار متفاوت و برتر سينماي اين دوران شده‌اند. هماهنگي و انتخاب درست بازيگران و نقش مهم و تعيين‌كننده فيلمبردار، طراح صحنه و لباس، آهنگساز، تدوينگران و صدابردار، از نقاط قوت و ارزشمند اين فيلم هستند. بار اول كه‌ «پرده آخر» را ديدم، ناخودآگاه فضا و حس و حال فيلم «شطرنج‌ باد» (محمدرضا اصلاني/ 1355) و شيوه نورپردازي تيره و تند «هوشنگ بهارلو» برايم تداعي شد. آنجا هم با يك خانواده اشرافي رو به انقراض در تهران سال 1300 روبه‌رو بوديم كه براي تصاحب ثروت به جامانده به جان هم مي‌افتند. اما جدا از اين شباهت ظاهري، «واروژ كريم‌مسيحي» در «پرده آخر» بيش از همه به «سنت نمايش» اداي دين مي‌كند و در امتدادش بازي هنرمندانه‌اي با واقعيت و توهم دارد. اين پرده‌برداري غيرمستقيم از يك طبقه معاصر تاريخي به شكلي است كه گويي ما در حال تماشاي يك نمايشنامه هستيم. پرده در ابتدا كنار مي‌رود و آن زنگوله آويخته به نخ به صدا درمي‌آيد و نمايشنامه با حضور «كامران ميرزا رفيع‌الملك» (داريوش ارجمند) آغاز مي‌شود.

با آمدن «گروه تروپ هنري جامي»‌به اين لوكيشن اصلي، موقعيت نمايشي مورد نظر فيلمساز و «بازي در بازي» شدن كار تشديد مي‌يابد. بر اساس اين لحن و اجراي عامدانه، ‌ديگر ما در مقام بيننده حيران مي‌مانيم كه چه كسي دارد نقش بازي مي‌كند و چه كسي حضور واقعي دارد. وضع به صورتي پيش مي‌رود كه حتي آدم‌هاي خارج از اين مجموعه مثل بازرس (جمشيد هاشم‌پور) و ماموران همراهش نيز به بازي گرفته مي‌شوند. حتي در انتها خود بازرس را كه از ميخچه پايش عذاب مي‌كشد مي‌بينيم كه با آن حالت مسخره كه لنگه پوتينش را به گردن آويخته، براي حاضرين در صحنه دست تكان مي‌دهد و آنجا را ترك مي‌كند. اين شيوه «بازي تو در تو» و محوريت «نمايش»‌در كليت فيلم به گونه‌اي است كه نهايتاً در برابر اين سوال از خود قرار مي‌گيريم كه واقعاً «پرده آخر»‌را چه كسي اجرا كرد و تغيير داد؟

اين بازي ميان «نمايش» و «واقعيت» و شك و يقين، در مورد نحوه حضور يكي از شخصيت‌هاي اصلي و كليدي (فروغ با بازي فريماه فرجامي) و شكل مواجهه او با رخدادها از جذابيت دراماتيك بيشتري برخوردار است.

بيننده در وهله اول بر اساس فرضيات و اطلاعات به دست آمده او را در ساحت يك «قرباني»‌ مي‌پذيرد ولي به تدريج مي‌بينيم كه خود «فروغ» نيز وارد ماجرا مي‌شود و در عين حال كه (در جايگاه يك ناظر و بيننده) محاسباتش به هم مي‌خورد، ذهنيت ما (به‌عنوان بيننده) را نيز به هم مي‌ريزد.

«واروژ كريم‌مسيحي» در فيلم بعدي خود (ترديد) نيز به اين وجه نمايشي (منتها نه با ظرافت پرده آخر) اهميت مي‌دهد و اين‌بار با برداشتي آزاد از «هملت» نسبت به «ويليام شكسپير» اداي دين مي‌كند. اما به نظر مي‌رسد مفاهيمي چون‌«ترديد»، «جنون»، «توهم و واقعيت» و... دست از سر اين فيلمساز كم‌كار ولي باذوق برنمي‌دارد. تا پرده بعدي چه باشد...
 
 
 
 
خشت و آينه
 
بي‌پرده آخر...؟
 
 
 شاپور عظيمي

1- اولين ساخته سينمايي واروژ كريم‌مسيحي كه ساليان سال آخرين ساخته او نيز بود، در تاريخ سينماي ايران و در دوران سينماي پس از انقلاب، از آن فيلم‌هاي عجيب و غريبي است كه روزي روزگاري بايد از جهات مختلف به آن نگريست تا پي ببريم كه چگونه در برهه‌اي، حمايت دولتي از سينماي ايران، تقريباً از فرط محبت داشت آن را از نفس مي‌انداخت. اين فيلم‌ در اكران عمومي‌اش شكست خورد اما پيش از ‌آن و در يكي از دوره‌هاي جشنواره فيلم‌ فجر، چندين سيمرغ بلورين را تصاحب كرد كه البته در اكران عمومي به درد آن نخوردند. با آنكه اين فيلم را بخش خصوصي تهيه كرده بود اما سياستگذاران سينمايي در آن سال‌ها به شدت از اين فيلم حمايت كردند. قرار بود سينمايي از جنس پرده آخر بتواند نبض بازار را در ميان مخاطبان در دست بگيرد و به نوعي معرف سينمايي باشد كه مورد تاييد بنياد سينمايي فارابي است؛ به عبارت ديگر سينمايي كه قرار بود هم نماد توانايي قصه‌گويي در سينماي ايران باشد و هم به لحاظ اجرا، ‌صحنه‌پردازي، طراحي نور، بازي‌ها و... استانداردي را براي سينماي ايران رقم بزند اما اين اتفاق به چند دليل رخ نداد.

2- داستان فيلم و طرح‌ توطئه‌‌هايي كه كامران ميرزا (داريوش ارجمند) و تاج‌الملوك (نيكو خردمند) براي عاصي كردن فروغ‌الزمان (فريماه فرجامي) به كار مي‌بندند،‌ فيلم را به سطح آثار آگاتاكريستي نزديك مي‌كند. حضور جامي (سعيد پورصميمي) و تروپ هنري‌اش و سپس نقشه‌‌اي كه ركني (جمشيد هاشم‌پور) براي ادامه داستان و پرده آخر آن دارد، ناگهان همه‌چيز را به هم مي‌ريزد. به پايان داستان مي‌رسيم تقريباً همه راضي‌اند به جز تاج‌الملوك كه عقلش را از دست داده است. واروژ با استفاده از عناصر نمايشي در يك فيلم سينمايي و شوخي بزرگي كه ركني آن را ترتيب داده تا دست كامران ميرزا و خواهرش را رو كند، پرده آخر را به اثري مفرح بدل مي‌كند. يعني تمامي عناصري كه ترس را مي‌‌آفرينند در انتها به يك مضحكه بزرگ بدل مي‌شوند. همه به اين بازي مي‌خندند اما خواهر كامران ميرزا نه. به اين ترتيب درونمايه اصلي فيلم كه همانا پيروزي عشق بر پول و دروغ است، به مخاطب عرضه مي‌شود و اين پرسش اصلي را در ذهن مي‌چرخاند كه تمام اين بازي‌ها،‌ توطئه‌ها و حيله‌گري‌ها براي چه ترتيب داده شده است. در واقع پرده آخر فاقد آن خون و گرمايي است كه مخاطب از يك فيلم انتظار دارد. يكي از دلايل نبود چنين گرمايي را بايد در حجم صحنه‌هاي داخلي نيز جست‌وجو كرد. فيلم مشحون از صحنه‌هاي داخلي است. در بيرون عمارت تقريباً اتفاقي رخ نمي‌دهد كه اگر هم بدهد، در محدوده‌اي است كه دوربين بازيگران را در كادر مي‌گيرد. فضاسازي‌ها به‌گونه‌اي عامدانه تئاتري‌اند. توطئه گروه جامي (نقش ‌بازي‌ كردن‌هايشان) نيز به اين فضاي تئاتري دامن مي‌زند.

3- نكته ديگري كه در فيلم توجه‌‌ها را به خود جلب مي‌كند شباهت‌‌هايي است كه ميان پرده آخر و بسياري از آثار بيضايي وجود دارد. كريم‌مسيحي سال‌ها دستيار بيضايي بوده و بسيار طبيعي است كه تاثير‌ بيضايي حتي در جاهايي به ميزانسن‌ها نيز كشيده شود. در تحليل فيلم كريم‌مسيحي اين را نبايد فراموش كرد كه به دليل نبود سابقه فيلمسازي او تا ‌پيش از پرده آخر تقريباً هيچ حدسي نمي‌توان زد كه كارگردان علاقه‌اش به تئاتر را از كجا‌ آورده است. سال‌ها پس از ساخته‌ شدن فيلم اول، ‌او در ترديد نشان داد كه به نمايش و آيين‌هاي نمايشي علاقه دارد. شايد نتوان به طور مشخص به اين يا آن اثر بيضايي اشاره كرد كه كريم‌مسيحي در پرده آخر تحت‌ تاثير آن بوده اما حال و هواي ميزانسن‌ها در موارد بسياري بيضايي را به ياد مي‌‌آورد.
 
 
 
 
ماهايا پطروسيان در گفت‌وگو با «شرق» از بازي در پرده آخر مي‌گويد
 
پرده آخر مرا شوكه كرد
 
 
 سعيده خدابخش


ماهايا پطروسيان اولين حضور حرفه‌اي خود در سينما را 20 سال پيش با بازي در فيلم سينمايي «پرده آخر» ساخته واروژ كريم‌مسيحي تجربه كرد. او توانست براي بازي در اين فيلم از جشنواره فيلم فجر جايزه بهترين نقش مكمل زن را دريافت كند. پطروسيان با اينكه در فيلم‌هاي تاثيرگذاري مانند «هنرپيشه» نيز ايفاي نقش كرده است ولي متاسفانه سينماي او اين روزها به سمت فيلم‌هاي كمدي سوق پيدا كرده كه خودش دليل اين حضور را كليت سينماي ايران مي‌داند كه چند سالي است به سمت فيلم‌هاي كميك رفته است.به گفته پطروسيان، او همواره سعي كرده در كاراكترهايي ايفاي نقش كند كه به هيچ وجه شبيه يكديگر نباشند. او نظر بسياري از منتقدان مبني بر اينكه اين روزها پطروسيان در فيلم‌هاي كمدي بازي مي‌كند كه كاراكترها به شدت به يكديگر شبيه هستند را كاملاً رد مي‌كند. با ماهايا پطروسيان به خاطر بيستمين سالگرد «پرده آخر» و حضورش در سينما در اين 20 سال گفت‌وگويي كرديم كه مي‌خوانيد.
 


- به عنوان اولين سوال‌ مي‌خواهم بپرسم چطور شد براي بازي در فيلم سينمايي «پرده آخر» انتخاب شديد؟

در آن سال من دانشجوي تئاتر بودم و به تازگي كار در تئاتر را شروع كرده بودم. در «خواستگاري چخوف» و «عشق و مرگ» نقش كوتاهي بازي كرده بودم كه به اين واسطه واروژ مرا براي اين كار انتخاب كرد. براي اولين بار بود كه با ايشان آشنا شده بودم ولي مي‌دانستم كه سال‌ها دستيار آقاي بيضايي بوده و چندين كار مستند انجام داده‌ است. همين پيشينه از ايشان براي من كه تازه‌كار بودم كافي بود تا از اين نقش استقبال كنم. به هر حال من نزد ايشان رفتم و ايشان براي من كليت قصه را تعريف كردند و بعد هم در مورد نقشي كه بايد بازي مي‌كردم، صحبت كرديم.

واروژ چند قسمت از مونولوگ‌هاي نقشم را به من داد و قرار شد بروم و در خانه تمرين كنم و بعد بيايم و اجرا كنم تا ببيند اساساً از پس اين نقش بر‌مي‌آيم يا خير.

- با توجه به قصه «پرده آخر» درام قصه را بازيگران مي‌ساختند. آيا اين مساله به تمرين در حضور كارگردان بستگي ندارد؟

ببينيد اين قصه متعلق به بازيگران دوره‌گردي است كه مهم‌ترين نمايش در زندگي واقعي را اجرا مي‌كنند و با شما موافقم، بايد بتوانند درام قصه را بسازند، اما من قرار بود تمرين كنم و بيايم در مقابل كارگردان اجرا كنم تا به اين واسطه كارگردان ببيند مي‌توانم كليت را اجرا كنم و بعد در حضور او براي به دست آمدن درام تلاش كنم.

- در مورد ‌پذيرفته شدن در نقش صنم مي‌گفتيد.

بله، من در خانه مونولوگ‌هايم را تمرين كردم و گريم شدم، بعد براي تست رفتم. وقتي اجرا كردم آقاي واروژ مرا براي ايفاي نقش در كاراكتر صنم پذيرفت.

- با توجه به اينكه اولين كارتان بود و واروژ كريم‌مسيحي را نمي‌شناختيد پس طبيعتاً نمي‌دانستيد كار خوب مي‌شود، چگونه ريسك حضور در اين فيلم را ‌پذيرفتيد؟

به هر حال با شناختي كه از كريم‌مسيحي پيدا كرده بودم و بعد از خواندن فيلمنامه متوجه شدم از نظر نمايشي و درام درست و خوب نوشته شده است. از همان ابتدا متوجه شدم كار شاخصي است اما نمي‌دانستم موفق مي‌شود يا خير. نكته ديگري كه در اين فيلم نظر مرا جلب كرد اين بود كه تيم «پرده آخر» همه چه پشت صحنه، چه جلوي دوربين حرفه‌اي بودند و اين اتفاق براي بازيگر تازه‌كاري مثل من امتياز خيلي مهمي بود.

- آيا وقتي كار شروع شد همان گونه كه تصور مي‌كرديد همه چيز پيش رفت؟

بله، واروژ كريم‌مسيحي بسيار با وسواس و دقت صحنه‌ها را فيلمبرداري مي‌كرد، ميزانسن‌ها به خوبي به بازيگران داده مي‌شد و از زحماتي كه واروژ مي‌كشيد كاملاً متوجه شدم كه با كارگردان خبره‌اي روبه‌رو هستم. اين كار بسيار سخت و سنگين بود و به دليل اينكه تغيير فصل داشتيم بايد تايم بالايي را براي آن مي‌گذاشتيم. نكته جالب اين است كه با توجه به اينكه كار طولاني بود من اصلاً خسته نشدم و دنبال اين بودم كه كار با‌كيفيت ارائه دهم، البته در آن زمان همه بازيگرها دنبال اين بودند كه كار خوب ارائه دهند و صرفاً دنبال اتمام كار و دريافت دستمزدشان نبودند.

- احساس‌تان چه بود وقتي براي اولين بار تصويرتان را روي پرده سينما ديديد؟

باور كنيد وقتي فيلم را روي پرده ديدم كاملاً شوكه شدم. مونتاژ فيلم هم به درستي صورت گرفته بود، فيلم به درستي و كامل در تمام اجزاي خود حرف‌هاي جدي براي گفتن داشت و من واقعاً بعد از ديدن اين فيلم روي پرده به خودم به خاطر حضور در اين فيلم افتخار كردم.

- چه ويژگي‌اي در كارهاي واروژ كريم‌مسيحي وجود دارد كه همه بازيگرها دوست دارند با او كار كنند؟

اجازه بدهيد اول به اين نكته اشاره كنم كه به نظر من حيف است كه كسي مانند واروژ آنقدر كم كار مي‌كند و به نظرم بايد فضايي مهيا شود كه اين هنرمند بتواند استعدادهايش را به كار ببرد. آنچه يك بازيگر را مشتاق كار با ايشان مي‌كند شناخت از سينما و فيلمنامه است. به نظر من واروژ حاضر نيست به هر قيمتي كار كند و به دليل حساسيت‌هايي كه دارد نتيجه كارش درخشان مي‌شود. متاسفانه واروژ با فاصله كار مي‌كند و ما كمتر مي‌توانيم از آثار ايشان بهره‌مند شويم و حيف است شخصي مثل ايشان در 20 سال فقط دو كار داشته باشد.

- چه اتفاقي مي‌افتد كه بازيگري مثل شما با بازي در فيلم‌هاي تاثيرگذاري مانند «پرده آخر» و «هنرپيشه» در فيلم‌هاي سينمايي «ازدواج در وقت اضافه» و «تاكسي نارنجي» ايفاي نقش مي‌كند؟

ببينيد سينماي امروز ما ديگر مانند دهه 60 و اوايل 70 نيست. در آن زمان 30 تا 35 فيلم ساخته مي‌شد كه حداقل هفت هشت فيلم ارزشمند در ميان آنها حضور داشت اما امروزه 50، 60 فيلم ساخته مي‌شود و بايد بگويم كليت سينماي ما به سمت فيلم‌هاي كمدي مي‌رود و من به عنوان يك بازيگر فقط بايد سعي كنم نقش را به خوبي ايفا كنم. من به عنوان يك بازيگر وقتي شروع كردم هدفم نه ثروت بود و نه شهرت، مي‌خواستم به عنوان كسي كه درس بازيگري خوانده‌ام كار مفيدي ارائه دهم.

اين نكته را در نظر بگيريد زماني كه من وارد سينما شدم براي خانم‌هاي بازيگر شرايط بسيار سخت بود، حتي روي بيلبوردها نمي‌توانستند عكس خانم‌ها را به وضوح نشان دهند و شهرت بازيگران زن فقط منوط به توانايي‌هاي آنها بود و بايد بگويم زن‌هاي سينماي بعد از انقلاب به كلي نظر مردم نسبت به بازيگران زن را تغيير دادند. خانواده‌هايي كه اجازه نمي‌دادند دختران‌شان وارد سينما شوند با ديدن اين بازيگران نظرشان عوض شد و با حضور دختران‌شان در سينما مخالفتي نداشتند.

بايد به اين نكته اشاره كنم كه محور اصلي سينماي فرهنگي به دليل تغييرات سياسي تغيير كرده است و سينماي ما به سويي مي‌رود كه بيشتر‌ به گيشه و بازگشت سرمايه فكر مي‌كند. من همواره معتقد بودم هنرمند واقعي احتياج به حمايت ندارد ولي متاسفانه باندها و گروه‌ها باعث مي‌شوند افراد كارآمد كنار گذاشته شوند.

- قبول داريد كه در سال‌هاي اخير ديگر شاهد وسواس شما در انتخاب نقش‌هايتان نيستيم؟

خير، قبول ندارم. من عاشق كارم هستم و اين مساله باعث مي‌شود هر كاري را قبول نكنم و در كارهايي كه شما معتقد هستيد ضعيف بوده است من سعي كردم به عنوان يك بازيگر كارم را به درستي انجام دهم و سعي كرده‌ام همه كارهايي كه انتخاب مي‌كنم به لحاظ كاراكتر متفاوت باشد.

- البته به نظر من كاراكتر شما در «تاكسي نارنجي» و «ازدواج به سبك ايراني» خيلي با هم متفاوت نيست؟

به هر حال درست است كه هر دو اين نقش‌ها نقش پيرزن است اما به لحاظ تيپ و كاراكتر فرق داشته‌اند. من اگر پيشنهاد‌هاي متوسطي دارم نهايت كاري كه مي‌كنم اين است كه نقشم را به درستي بازي كنم، مي‌توانم سالي چندين فيلم، تله و سريال كار كنم ولي همواره از اين كار پرهيز كرده‌ام.

- در ابتداي كارهايتان به وضوح معلوم بود كه شما دوست داريد كاراكترهاي مختلف را تجربه كنيد.

بله، بازيگري براي من كشف است و من لذت مي‌برم. بازيگري براي من يك كار روتين نيست كه صبح‌ها بروم گريم شوم و برگردم. شايد اين مساله به اين دليل است كه به لحاظ مالي هيچ وابستگي‌اي به اين حرفه ندارم. چيزي كه من را وابسته به اين حرفه كرد همين كشف بود. سعي من بر اين بوده است كه از كارم لذت ببرم. هرگز گريم برايم در كارها مهم نبوده است چون معتقدم اساساً كار بازيگر اين است كه با گريم‌هاي مختلف نقش‌هاي مختلف را بازي كند و نگران چهره‌اش نباشد.

- آيا علاقه شخصي شما كار در آثار طنز است يا...؟

امروزه بيشتر كارهاي طنز ساخته مي‌شود و روند فيلمسازي در كشور ما به سمت طنز رفته است. به نظر من ژانر فيلم مهم نيست. هر فيلمي در هر ژانري مي‌تواند ساخته شود ولي بايد در ژانر خودش موفق عمل كند. ما در عين ناباوري برخي از فيلم‌ها را مي‌بينيم كه در ژانر طنز به خوبي ساخته شده‌اند ولي منتقدان با آن مشكل داشته‌اند.

- به نظر من هم در پاره‌اي از مواقع طنز‌ستيزي را در منتقدان شاهد هستيم.

بله، همواره منتقدان ما سراغ نداشته‌هايمان را مي‌گيرند. به نظر من بايد به لحاظ كيفي بررسي شود، نه كمي. برخي از آثار هستند كه نه منتقدان را راضي مي‌كنند، نه تماشاگران را. خب آن كار بد است و بحثي هم نيست، اما اينكه به صرف اينكه طنز بود فيلم را بزنيم از نظر من كار درستي نيست.

در بسياري از كشورها جشنواره‌هايي وجود دارند كه صرفاً كارهاي كمدي را ارزيابي مي‌كنند ولي در كشور ما اگر به تاريخ جشنواره فجر هم بنگريم به روشني در‌مي‌يابيم اين مساله توسط منتقدان كاملاً ناديده گرفته مي‌شود. حتي اكبر عبدي هم كه به نظر من يكي از بهترين كمدين‌هاي كشور ماست تنها زماني در جشنواره فجر مورد توجه قرار مي‌گيرد كه كار جدي كرده باشد.

- حرف آخر؟

همان طور كه همه مي‌دانيم شرايط امروز سينماي ما بحراني است. وضعيت اقتصادي و اجتماعي‌مان نيز در شرايط سختي است. اميدوارم تمهيداتي براي دراز‌مدت انديشيده شود تا به اين واسطه به شرايطي برسيم كه فيلم‌هايي مانند «پرده آخر» ساخته شوند كه بتوانيم بعد از گذشت سال‌ها باز هم با سرافرازي در موردشان صحبت كنيم.
 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 21:16  توسط محمد تاجیک  | 

 
 
 مينو فرشچي ‌

بسياري از خوشي‌ها و ناخوشي‌ها بعد از 20 سال فراموش مي‌شوند اما فيلم پرده آخر هنوز در ياد سينمادوستان باقي مانده است و به گمانم باقي خواهد ماند چون به تاريخ سينما پيوسته است. 20 سال پيش وقتي در جشنواره نهم فيلم فجر پرده آخر را ديدم باورم نمي‌شد تماشاگر فيلمي تا اين حد بي‌عيب و نقص هستم. يكي از معيارهاي سنجش فيلم خوب و كارگرداني پاكيزه اين است كه بازيگرها بهترين نقش‌آفريني خود را انجام دهند و در واقع به درجه‌اي نائل شوند كه در زبان خودماني مي‌گوييم «ديگه از اين بهتر نميشه»، يعني همان حالتي كه در پرده آخر شاهدش بوديم. بهترين بازيگرها، بهترين بازي‌ خود را ارائه دادند. ماهايا پطروسيان با اين فيلم كشف شد. فريماه فرجامي، داريوش ارجمند، نيكو خردمند و سعيد پورصميمي غوغا كردند. جمشيد هاشم‌پور آنچنان روحي به بازرس ركني بخشيد كه هنوز اين شخصيت به بركت آن زنده و حي و حاضر است. تاثيري كه كريم‌مسيحي از تئاتر و به خصوص خداوندگار تئاتر يعني شكسپير پذيرفته است انكارناپذير است. اين تاثير وقتي با علاقه، تبحر و وسواس سينمايي او آميخته مي‌شود حاصلش دو فيلم خوب در كارنامه واروژ است كه هر دو از بهترين‌هاي سينماي ما هستند. بسياري اوقات فكر كرده‌ام كه چرا واروژ با اين همه توان، سالي، دو سالي، سه سالي يك بار فيلم نساخته است. اما خوب كه نگاه مي‌كنم مي‌بينم كار بدي هم نكرده چون بسياري، بسيار فيلم ساخته‌اند اما انگشت‌شمارند آنها كه بيش از يك فيلم شاخص داشته باشند كه اين كارگردان فهيم در زمره همان انگشت‌شمارهاست و اگر راستش را بخواهيد منحصر به فرد است چون تنها كسي است كه تمام آثارش جزء آثار برتر سينماي ما هستند. 20سالگي پرده آخر مبارك و فرخنده هم براي ما، هم براي سينما، هم براي واروژ كريم‌مسيحي.
 
 
 
 
بيست سال پيش در چنين روزي... پرده آخر
 
ما رفتني هستيم ما مرده‌ايم
 
 
 زاون قوكاسيان

 

پرده آخر كه تا دو سال پيش كه «ترديد» اكران شد اولين و آخرين فيلم سينمايي واروژ كريم‌مسيحي بود 20ساله شد. دوست داشتم درباره پرده آخر به مناسبت 20سالگي‌اش با واروژ گپ بزنم و از او بخواهم از پرده آخر بگويد. به مناسبت بزرگداشت پرده آخر حرف‌هايش را از اين فيلم، از اين نوع سينما و از خودش بگويد. به ديدارش هم رفتم. در آن تهران شلوغ، در آن تهران مبهوت‌شده از سقوط هواپيماي اروميه، در آن تهران سرد، به ديدارش هم رفتم و در ذهنم همه روزها را دوره كردم. خيلي از وقايع سينمايي ايران را هم زير و رو كردم. سوال‌هايم را مرتب كردم. نوار توي ضبط صوت را هم چك كردم. هر كاري كه لازم بود كردم، يك گفت‌وگو، بخشي فارسي، بخشي ارمني، بخشي پرحرارت و پر از يادآوري، بخشي پر از حسرت و سرد را انتظار داشتم. به ديدارش هم رفتم و همه اينها ارجمند، پطروسيان، فريماه، پورصميمي و... جلوي چشمم آمدند و رفتند. روبه‌روي هم نشستيم من و واروژ كريم‌مسيحي و گفتم از 20سالگي پرده آخر. هر دو ما مي‌دانستيم 20سالگي پرده آخر بهانه است. هر دو مي‌دانستيم كه پرده آخر ناگهان با درخشش خود چگونه نورباران كرد و چگونه خاموش شد. حالا به اين بهانه واروژ حرف بزند و بگويد آه اي روزهاي گذشته چقدر ممنونم كه پرده آخر را ساختم و در يك مراسم بزرگداشت بعد از اين جملات مرسوم براي واروژ دست بزنيم كه اين فيلم را ساختي و اين فيلم مثلاً يكي از فيلم‌هاي درخشان پس از انقلاب خواهد بود. واروژ گفت: نه به مناسبت 20سالگي پرده آخر و نه به هيچ دليل ديگري حرفي ندارم كه بزنم. و اين طور شد كه ما روبه‌روي هم نشستيم و هيچ حرفي نزديم. حتي از ترديد.

وقتي از منزل واروژ بيرون آمدم و توي اتوبوسي كه به اصفهان برم ‌مي‌گرداند به پرده آخر و واروژ فكر مي‌كردم. فيلم در نهمين دوره جشنواره فجر 8 جايزه گرفت. نقدهاي زيادي كه بسياري از آنها ستايش‌آميز بود درباره پرده آخر نوشته شد. پرده آخر به عنوان پديده‌اي در سينماي ايران معرفي شد. گروهي از بهترين بازيگران سينماي ايران بهترين كارهايشان را در اين فيلم ارائه كردند و همچنان، واقعاً هنوز همچنان، بهترين فيلم‌شان را پرده آخر مي‌دانند و واروژ كريم‌مسيحي كارگرداني باانديشه و صاحب سبك معرفي شد. فيلمي كه همه از هر گروه آن را تاييد كردند. فيلمي كه متفاوت بود، سالم بود، حرف داشت، قصه فيلم چندلايه بود. هرچند دشوار اما تماشاگر با آن ارتباط برقرار مي‌كرد. فيلم همه چيز تمام بود. اما يكهو همه چيز تمام شد. همه سر و صداها پايان گرفت و پرده آخر به خانه آخر رسيد. چرا اين طور شد؟ همه ناكامي‌ها از خود فيلم شروع شد. بيماري، طول كشيدن فيلمبرداري براي رسيدن به صحنه‌هاي ناب‌تر و اصيل‌تر. پرده آخر كه فيلمي صد درصد براي گيشه نبود و تهيه‌كننده‌اي كه بالاخره تواني دارد كه از كف مي‌رود. همه اين چند نكته را مي‌شود به حساب وسواس‌هاي كارگرداني گذاشت. در همان ديدار واروژ گفت فقط دلم مي‌خواست دو فصل ديگر هم در پرده آخر مي‌بود كه نشد و نماند و نگرفتيم. اما طبيعي بود كه بعد از «پرده آخر» او «پرده‌هاي آخر» ديگري بسازد كه نشد. اين مهم‌ترين تكه قضيه است. فيلمسازي كه تعداد جايزه‌هايش رشك‌برانگيز است ديگر نتوانست فيلم بسازد. چرا نتوانست؟ و چرا مسوولان حتي براي تشويق از او نپرسيدند چرا نمي‌سازي؟ مگر مسوولان بايد بپرسند؟ سينما كه خصوصي است. كاملاً درست است خصوصي است براي بعضي‌ها، و عمومي است براي بعضي ديگر.

پرده آخر فيلمي چندلايه بود. وقتي در تاريكي راه از اتوبوس بيرون را نگاه مي‌كنم آنها مي‌آيند. همان گروه روحوضي كه در اين فيلم ديگر مي‌گويند ما رفتني هستيم، ما مرده‌ايم. ديگر روحوضي در كار نيست. انگار اين جوان ارمني ايراني فراموش كرده كه سينما هنر گرانبهايي است. اما همين جوان لاي همه اين مريضي‌ها كه توي جسم و جانش تلنبار مي‌شود باز هم مي‌خواهد فيلم بسازد. اما نه تهيه‌كننده دولتي و نه غيردولتي به كسي كه در كارنامه پرده آخر را دارد روي خوش نشان نمي‌دهد و در اين مشقت او زير بار تدوين، فيلم‌ها را تدوين مي‌كند به اميد اينكه فيلمي بسازد و گاهي يكي از نشريات سراغي از او مي‌گيرد. «چه كار مي‌كنيد اين روزها؟ فيلمي در دست تهيه داريد؟» واروژ: «چند سناريوي خوب براي فيلم دارم.» و اين داستان ادامه پيدا مي‌كند تا همين يكي دو سال پيش تا ترديد. بعضي وقت‌ها كارگردان‌ها خودشان به ته خط مي‌رسند. بعضي وقت‌ها عده‌اي به كارگردان‌ها حتي خود كارگردان‌هاي خوش‌آب و رنگ، به كارگردان‌هاي محجوب مي‌قبولاندند در بورس‌ جاي ماست نه تو. بعضي وقت‌ها بعضي كارگردان‌ها قرار است ديده نشوند و حرف‌شان خريدار نداشته باشد. واروژ توسط خود ما اذيت شد و آزار ديد. ما همان مجموعه‌اي كه فيلم مي‌سازيم است، همان دايره دولتي و غيردولتي با اداهاي سينمايي را مي‌گويم. بنابراين هر فيلم كسي مانند واروژ مي‌تواند فيلم آخر او باشد و 20 سال منتظر بماند تا فيلم بعدي و بعد هم بزرگداشت برايش بگيريد. هرچند هنوز همان كادر پرده آخر حاضر است براي يك پرده آخر ديگر خيلي كارهاي مهم بكند و واقعاً از ته دل هم هر كار بكند. اما قرار نيست متوليان محترم به يك كارگردان همه چيز بدهند و به يكي هيچ چيز. اين حرف اصلاً بوي ترحم و غيره نمي‌دهد. حق واروژ بوده و هست كه بيشتر از اينها فيلم بسازد و سينماي ايران را غني كند همان طور كه بسياري از كارگردانان در ولايت‌ها و ايالت‌ها و كشورها فيلم ساختند و سينماي ايران را غني نكردند.

حالا واروژ بيايد چي بگويد. ممنونم كه اينجا به مناسبت 20 سالگي پرده آخر هستيد. با هم يك بار ديگر اين فيلم را ببينيم و ببينيم واروژ 67 ساله در آن زمان چگونه شد كه ديگر هيچ فيلمي نساخت و فقط سعي كرد زنده بماند تا يك روز يك فيلم ديگر بسازد.
 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 21:14  توسط محمد تاجیک  | 


 
كار بازيگران در «پرده آخر» تنها بازي نقش‌ها نبود
 
 
 امير پوريا- amirpouria@gmail.com

 

در بحث‌ها و بازي‌هاي البته جدي مربوط به انتخاب بهترين‌هاي سينماي ايران، عموماً به اين ديدگاه برمي‌خوريم كه به عنوان بهترين فيلم اول يك كارگردان، در سينماي پيش از انقلاب، «خشت و آينه» ابراهيم گلستان و در سال‌هاي بعد از انقلاب، «پرده آخر» واروژ كريم‌مسيحي مطرح مي‌شوند.

براي اين دومي، «بوتيك» حميد نعمت‌الله را يك هماورد اساسي مي‌دانم و جالب اينجاست كه هر دو فيلم از يك وجه فرعي ولي بااهميت ديگر هم از نمونه‌هاي مثال‌زدني به شمار مي‌روند: كار دقيق گروه بازيگران كه به دليل نوع ساختار هر دو فيلم، مناسبات و همكاري‌شان با يكديگر هم به اندازه بازي فردي تك‌تك‌شان قابل بررسي است.

در «پرده آخر»، اين ويژگي تنها به كيفيات بازيگري منحصر نمي‌شود و افزون بر آن، فيلم از پايه و مبنا بر پديده نقش بازي كردن، دنياي نمايش و فاش‌سازي‌ها و نهان‌كاري‌هايي كه اين دنيا امكانش را فراهم مي‌كند، تكيه دارد.

آدم‌ها و بيش از همه كامران ميرزا (داريوش ارجمند) و گروه نقش‌آفرينان زيردستش مي‌كوشند با اجراي قطعات نمايشي جنون‌آميزي كه مرحله به مرحله چيده و آماده شده‌اند، فروغ (فريماه فرجامي) را به آستانه جنون بكشانند. اين جمله به همان ميزان كه مي‌تواند خط داستاني كلي فيلم را به اختصار توضيح دهد، نشانه‌اي از ارتباط تماتيك اين داستان با «تيارت» و نمايش هم به حساب مي‌آيد و از همين دريچه است كه عنصر «بازي در بازي» به طور طبيعي به يكي از مهم‌ترين خصلت‌هاي حاضر در دل چنين ساختاري بدل مي‌شود.

جامي (سعيد پورصميمي) و چهار همراهش (ماهايا پطروسيان، غلامحسين لطفي، شهين عليزاده و مرتضي ضرابي) در مواقع معدودي «خودشان» هستند و در اغلب زمان حضورشان به دليل آنكه دارند نقش‌ها يا «نقش در نقش»هايي را جلوي فروغ بازي مي‌كنند، ما با تمهيد نمايشي آگاهانه فيلم كه خصلت هميشگي اين نوع ساختار هم هست، از پي نبردن به ماهيت واقعي‌شان گيج مي‌شويم. جايي كه صنم (پطروسيان) مي‌كوشد از فروغ كمك بگيرد و ادعا مي‌كند كه همه آنچه فروغ ديده، بازي‌هاي يك گروه «تيارت» بوده و آنها حالا مي‌خواهند جان او را هم بگيرند، يكي از پيچيده‌ترين موقعيت‌هاست. چون ما به عنوان بيننده مي‌پنداريم ديگر همه چيز لو رفته و اصل ماجرا رو شده، اما بعدتر كه مرگ ساختگي او را به دست همان گروه تئاتري مي‌بينيم، درمي‌يابيم حتي اين لو دادن بازي هم خودش بخشي از بازي بوده است.

اين را مثال زدم تا به ميزان چندلايگي كار بازيگران «پرده آخر» اشاره كنم. آنان بايد گاه به گونه‌اي بازي كنند كه فروغ و ما هر دو فريب بخوريم و باورشان كنيم (مانند صحنه گورستان و بازي و گريم و صداي غريب پورصميمي).

گاه بايد فروغ را فريب و اطلاعات اصلي را به ما بدهند (مانند صحنه كشته ‌شدن صنم) و گاه در دو مرحله، فريب و بعد ايجاد باور به بي‌گناهي‌شان را پيش رويمان بگذارند (مانند صحنه نبش قبر كه به شك كردن فروغ به خود پليس مي‌انجامد و آشفته‌حالي او را حتي براي پليس هم به عنوان يك احتمال جدي مطرح مي‌كند).

اين ميان، نقش دو نفر به شكلي خاص‌تر از اعضاي گروه نمايشي كه به طور مستقيم درگير بازي و بازي در بازي هستند، پيچيده به چشم مي‌آيد: ارجمند و جمشيد هاشم‌پور.

اولي به دليل پنهان‌كاري كامران ميرزا در خصوص عشقش به فروغ، بايد بخشي از بازي در بازي را جلوي فروغ و براي ديوانه كردن او انجام دهد و بخش عمده‌تر و نهان‌تر را جلوي خواهرش ملوك (نيكو خردمند) كه نبايد سر سوزني از اين عشق بو ببرد. در نتيجه وقتي به آن بخش درخشان لرزش دست راست كامران مي‌رسيم، ارجمند دارد گرهي را از درام فيلم مي‌گشايد كه به واسطه بازي در بازي خود او زده شده بود.

او نمي‌گذاشت خواهر به دل از كف دادنش پي ببرد در حالي كه همزمان به ما گراهايي مي‌داد و ضمناً ميزان اين رفتار را هم بايد به اندازه‌اي تنظيم مي‌كرد كه بيننده حس نكند ملوك با آن پس‌زمينه و تسلط، كم‌هوش يا نادقيق است.

همين «كنترل» و نگه داشتن اندازه رو كردن يا مخفي كردن حس دروني و اصلي شخصيتي كه دارد طور ديگري وانمود مي‌كند (يعني همان چيزي كه مبناي بازي در بازي را شكل مي‌دهد) در بازي هاشم‌پور نيز موج مي‌زند: شخصيت بازرس كه او بر عهده دارد، با سابقه هم‌مدرسه‌اي بودن با كامران ميرزا در ظاهر با او مي‌گويد و مي‌خندد، دوستانه رفتار مي‌كند و حتي مي‌تواند همان ظن فروغ به همدستي او با كامران را براي مخاطب هم در لحظاتي پديد بياورد.

اما آن لحظه‌هاي كليدي‌تري كه بازرس كمي خنده‌اش را مي‌خورد و بدون درآمدن كامل از حالت بازي در بازي‌اش، با لبخندي خفيف در گوش كامران ميرزا حرف مي‌زند و برخي دروغ‌ها يا ناهمگوني‌هاي ميان حرف‌هايش را به ياد او مي‌آورد، بيننده به واقع مي‌ماند كه او را چگونه آدمي و داراي چه موضع و نگاهي بداند؟ همين خصلت، كليد فرم معمايي فيلم مي‌شود و در تمام بخش‌هايي كه ما با او و پليس‌هاي زيردستش همراهيم، به روشني با «خود» شخصيت سر و كار داريم كه به شكلي دلپذير و باورپذير، در مقابل كامران ميرزا و ملوك جلوه‌اي‌ تعديل‌شده مي‌يابد و در لفاف نازكي از آن نقش بازي كردن، پيچيده مي‌شود.

و بالاخره بعد از يادآوري احترام‌آميز بازي دقيق حسين محجوب به نقش يك مالخر يهودي كه در زمان خود، لهجه و حركاتش مقاديري هم جنجال مربوط به زير سوال بردن اقليت‌هاي مذهبي هم به پا كرد (و اين، فارغ از قضاوت درباره موضوع از منظر اخلاقي، نشانه تاثيرگذاري بازي‌اش بود)، بايد به خودفرجامي به عنوان هسته مركزي همه اين فريب خوردن‌ها اشاره كرد كه نه فقط درخشش و دستاوردش در «پرده آخر»، بلكه حتي رخسار و رنگ و رويش هم امروز به شكل غم‌انگيزي از دست رفته و دست‌نيافتني به نظر مي‌رسد.

همان طور كه اين ميزان مهارت و چند‌لايگي و جذابيت كار واروژ در به هم گره زدن بازي‌هاي بازيگران با تار و پود روايت معمايي مبتني بر ساختار «بازي در بازي»، امروز و با دستاورد آشفته و پراكنده‌اي چون «ترديد»، دريغ‌انگيز و غيرقابل برگشت به چشم مي‌آيد. به سر رسيدن يك دوران، مضمون اصلي «پرده آخر» در رويكردش نسبت به واپسين بازمانده‌هاي قجر بود. تاريخ تكرار مي‌شود و به تلخي، دوران ديگران هم به سرمي‌آيد.
 
 
 
 
فريماه فرجامي از بازي در پرده آخر مي‌گويد
 
با فروغ يك سال زندگي كردم 
 
 
 
فريماه فرجامي بازيگر سال‌هاي دور سينماي ايران است. همان بازيگري كه فيلم‌هاي بزرگان سينماي ايران با حضورش شكل مي‌گرفتند. «علي حاتمي» و «داريوش مهرجويي» و «مسعود كيميايي» و «رخشان بني‌اعتماد» هر كدام برايش نقش‌هايي را آفريدند كه با بازي او شكل ديگري گرفت. «پرده آخر» هم يكي از اين فيلم‌ها بود؛ اثري كه بار ديگر توانايي و هنرش را ثابت كرد. هر چند در اين سال‌ها خبري از او نيست. او بيش از هشت سال است كه در تنهايي و بيماري خود مانده است. كسي نمي‌داند كه بر او چه گذشته است اما «مسعود كيميايي» هنوز او را اين طور توصيف مي‌كند: «هنوز همان فرشته بود كه شكستگي را نمي‌داند اما شكسته بودنش.»

در معدود گفت‌وگوهايي كه او انجام داده است اين نكته‌ها درباره فيلمي كه 20 سال از خلقش مي‌گذرد خواندني است.

---

هيچ كس در هيچ زمان نمي‌تواند به تو بگويد كه بلدي يا مي‌تواني. كسي در اين مورد كمك واقعي نمي‌تواند بكند. اصلاً چيزي درون آدم نيست كه آدم حس كند مي‌تواند، كه بازيگر است و... يا اگر هست حس آدم به آدم نمي‌گويد. آدم بايد خودش به آن برسد. در بازيگري حس غريبي نهفته است. زماني كه بازي نمي‌كنم، بسيار افسرده‌ام و زماني كه بعد از چند ماه بيكاري دوباره شروع مي‌كنم، انگار يك مرتبه نفس مي‌كشم. خيلي از مواقع وقتي دوباره به نقش و بازي خودم نگاه مي‌كنم، غبطه مي‌خورم كه كاش مي‌شد دوباره اين نقش را بازي كرد. با واروژ در خيلي از موارد مشترك نبوديم. بحث‌ها مي‌كرديم و نمي‌شد و من از او خواهش مي‌كردم اجازه دهد تا يك بار من به آن روش و سياقي كه فكر مي‌كنم درست است و بهتر است، بازي كنم و نشان دهم و او هميشه مي‌پذيرفت. بارها رخ داد كه موقع ديدن فيلم‌هاي ظاهرشده، دريافتم كه نظر او صحيح‌تر است، با همه اينها باز اصرار مي‌كردم. براي من شناخت يك شخصيت به مرور اتفاق مي‌افتد. من همان‌قدر كه بدانم كيست كافي است. خودم در ذهنم برايش يك پيشينه مي‌سازم. از فروغ در «پرده آخر» در ذهن خودم يك گذشته ساختم، در دوراني كه با همسرش- قبل از مرگ او- زندگي مي‌كرده است. اما آنقدر به گذشته نمي‌روم كه در قعر گذشته گم شوم. بايد آينده اين شخصيت برايم جذاب باشد. كافي است بتوانم شخصيت را باور كنم. بدانم كه زنده است و زندگي مي‌كند. از لحظه‌اي كه همكاري در يك فيلم را شروع مي‌كنم، عملاً با آن شخصيت زندگي مي‌كنم.

يك سالي با «فروغ» زندگي كردم. در يك توطئه طولاني عليه او در كنارش بودم، درون من بود. پس كاملاً حس مي‌كردم چه مي‌كند. «پرده آخر» طولاني‌ترين فيلمي بود كه من در آن كار كرده‌ام. اما با اين حال برايم جذابيتي داشت كه خيلي از فيلم‌هاي ديگر نداشتند. واروژ مردي است با تحمل فوق‌العاده غريب و از دموكرات‌منش‌ترين آدم‌هايي كه ديده‌ام. اين تجربه‌اي ارزشمند براي من بود. دو مساله در پرده آخر برايم بسيار مهم است:

1- محرميتي كه نويسنده/ كارگردان با تماشاگر دارد و با فروغ ندارد، يعني يك رشته اتفاق مي‌افتد كه تماشاگر مي‌بيند، اما فروغ نمي‌بيند. حتي گروه بازيگران هم مي‌بينند. نويسنده/ كارگردان با تماشاگر راحت‌تر و نزديك‌تر است.

2- شرافتي كه اين بازيگر/ مطرب‌ها دارند و نشان مي‌دهند. هنرمندها در اين فيلم بسيار شريف تصوير شده‌اند. در هيچ كاري نديده‌ام كه يك بازيگر تئاتر، اينقدر شريف تصوير شود. بازيگران هيچ كدام دست به كار خلافي نمي‌زنند. هيچ كدام تا آخر نمي‌دانند كه خيانتي در كار است و وقتي مي‌فهمند، مي‌خواهند بروند و در توطئه شركت نكنند. حتي كامران هم كه نمايشنامه را نوشته، در نقش يك هنرمند در لحظه آخر پشيمان مي‌شود. نكته مهم، مساله بازي و واقعيت است. قصه مال دوره‌اي است كه هنوز تئاتري به وجود نيامده. آنها از همه چيز مي‌گذرند تا به هنر، خلق و زدن حرف‌شان برسند. هنرمنداني كه در هر سختي اجتماعي و در هر دوره تاريخي‌ كه بتوانند حرف‌شان را بزنند، خلق كنند، اما حاضر نمي‌شوند شرافت‌شان لكه‌دار شود. براي آفرينش هنر هر نوع سازشي را با جامعه، با محيط و با فشارهاي سياسي و فرهنگي مي‌كنند، اما شرافت‌شان را فدا نمي‌كنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 21:13  توسط محمد تاجیک  | 

 
  سعيده خدابخش - مانلي فخريان

فيلم سينمايي «ديگري» اولين كار بلند داستاني كارگردان جواني با نام مهدي رحماني است كه از فضاي سينماي مستند وارد سينماي بلند داستاني شده. اين فيلم سعي دارد بدون هيچ حرف اضافه‌اي از روابط ميان آدم‌ها سخن بگويد. در «ديگري» با توجه به حضور صحنه‌هاي چشم‌نواز كارت پستاليسم، كارگردان به درستي و به اندازه از اين فضاها استفاده كرده و هرگز براي لحظه‌اي نخواسته با اين صحنه‌هاي چشم‌نواز تماشاگر را گول بزند. اين فيلم با موضوع تكراري مخالفت كودكان با ازدواج والدين‌شان داراي فراز و فرودهاي بسيار قابل قبولي است كه در بسياري از مواقع تماشاگر را به طور حيرت‌انگيزي غافلگير مي‌كند. ريتم فيلم كند نيست و تماشاگر از ديدن اين فيلم خسته نمي‌شود. با كارگردان و تهيه‌كننده اين فيلم سينمايي به گپي نشستيم كه در پي مي‌آيد.

- در «ديگري» به وضوح پيداست با وجود صحنه‌هاي چشم‌نواز قصد شما مدهوش كردن تماشاگر به واسطه اين طبيعت نيست؟

رحماني: يك كارگردان با خواندن فيلمنامه بايد قصدش روايت فيلمنامه باشد. فيلمنامه‌اي كه من كار كردم درباره روابط بين آدم‌ها به خصوص ابراهيم و رضا بود. نكته مهم فيلمنامه بحث اين دو نفر بود و در قسمت روستا هم روابط بين مريلا زارعي و برادرشوهرش مطرح بود. وقتي قرار است درباره اين روابط و تغييراتي كه در ارتباط اجتماعي به‌وجود مي‌آيد حرف بزنيم، اگر به زيبايي بصري و ميزانسن‌هاي قشنگ بپردازيم از اصل ماجرا دور مي‌شويم. آخر فيلم با يكسري پلان‌هاي زيبا مواجه مي‌شويم كه در آن با آدم‌ها كاري نداشتيم. در واقع اتمسفر كلي كار به من مي‌گفت بايد حواسم باشد كه فقط به اين روابط توجه كنم و اين رابطه‌ها در فضايي هستند كه براي آدم‌ها خيلي عادي شده و من نبايد در آن فضاي روستا ذوق‌زده شوم چون آنها براي آدم‌هايي كه من در حال روايت‌شان هستم چيز طبيعي و تكراري است و اگر من به آن دقت كنم از فضاي آدم‌هاي فيلم‌‌ام دور شده‌ام.

- مگر اين فضا ضرورت فيلمنامه نيست؟

رحماني: ببينيد شما كه فيلم را ديديد متوجه شديد كه من از اين فضاهاي زيبا گذشت كرده‌ام كه به روابط آدم‌هاي فيلم بپردازم. در كل جاده و منظره‌هاي زيباي روستا ديده مي‌شود. حتي فيلم با لانگ‌شات روستا آغاز مي‌شود اما آنچه ما بر آن تمركز مي‌كنيم روابط بين آدم‌هاست. وگرنه در اين حد لوكيشن معرفي مي‌شود كه تماشاگر بداند شمال است يا جنوب.

نجفي: به نظر من فيلم حرف متفاوتي دارد. تفاوت اين است كه شما خودتان در يك كلانشهر زندگي مي‌كنيد كه دچار يكسري معضلات است. اين معضلات را از اينجا ببينيد كه در روستايي كه فضاي انساني و زيباي طبيعت را دارد، آدم‌ها كنده مي‌شوند و به اين شهر مي‌آيند و حالا روابط را در اين شهر مي‌بينيم؛ جايي كه قهرمان اصلي مجبور مي‌شود به بچه دروغ بگويد. بنابراين فيلم از يك تراژدي پنهان صحبت مي‌كند كه آن رابطه بين حاشيه‌نشين شهري است، نيروهايي كه مي‌آيند و شهر را اشغال مي‌كنند چون در محيط خودشان نتوانستند آن طور كه بايد روابط انساني و اقتصادي را حل كنند. اين انسان‌ها مي‌توانند در محيط خودشان به راحتي توليد و زندگي كنند و با وجود همه مسائل خودشان زندگي راحتي داشته باشند ولي مجبورند وارد فضايي شوند كه هم آن را دگرگون مي‌كنند هم فضاي خودشان را از بين مي‌برند. نشان دادن اين طبيعت و زيبايي مقدمه‌اي است بر آنچه در شهر اتفاق مي‌افتد؛ بچه گم و نگران مي‌شود. او به دليل بچه نگران مي‌شود و زماني كه به هم مي‌رسند مثل اين است كه روابط شهري عاطفه و صداقت روستايي را هم مخدوش مي‌كند. در واقع ما مدرنيته را داريم، بدون اينكه فرهنگ آن وارد شده باشد. مدرنيته بدون داشتن فرهنگ اختلال ايجاد كرده و يكي از اين المان‌هاي شهري در فيلم وجود ماشين به عنوان وسيله ارتزاق يك فرد روستايي است. يعني از مدرنيته زرق و برق را گرفتيم ولي فرهنگ‌اش را نگرفتيم. به اين دليل كارگردان موظف است اين تضاد را در فضاي طبيعي نشان دهد.

- يعني مي‌گوييد اين تقابل سنت و مدرنيته بوده؟

نجفي: بدون اينكه شما بخواهيد اين هست، بدون داشتن فرهنگ مدرنيته المان‌هاي مدرنيته وارد اين فضا شده است.

- ولي اين فقط مختص شهر نيست، در روستا هم مي‌بينيم؟

نجفي: ما المان آن را مي‌بينيم كه از شهر آمده و مثل يك نارنجك در روستا منفجر شده. آدم‌ها همان مسائل را مي‌بينند، بدون اينكه توجه كنند اين يك مقدمه هم دارد. شما براي اينكه اين را ببينيد بايد روابط مدرنيته را بشناسيد. پس اگر اين زيبايي ديده نمي‌شد اين پارادوكس هم ديده نمي‌شد. بعضي وقت‌ها هنرمند خودآگاه دست به كاري مي‌زند و بعضي وقت‌ها ناخودآگاه. اين ناخودآگاهي زماني است كه روح سناريو را گرفته با مشاورين‌اش صحبت كرده و اين روح را در فيلم متجلي مي‌كند. در اين كار كارگردان از همين المان‌ها استفاده كرده و به اين دليل لانگ‌شات‌هاي زيبا از روستا مي‌بينيد. ولي در شهر تضادها و اتفاقاتي كه در مسافرخانه و براي بچه جلوي ويترين مغازه‌ها مي‌افتد، همه جلوه‌هاي زرق و برق مدرنيته است كه ريشه در اين آدم‌ها ندارد.

- به نظر من اتفاقاتي كه در شهر مي‌افتد خيلي گل‌درشت است و ما به اين حس مي‌رسيم كه در روستا همه چيز خوب است ولي در شهر همه چيز متضاد آن است. در اين باره توضيح مي‌دهيد؟

رحماني: به نظر من اين‌طور نيست چون خودم دنبال سينمايي نيستم كه اهل سياه‌نمايي و گل‌درشت كردن سياهي‌ها باشد. من خيلي حواسم بوده كه اين اتفاق نيفتد. ما در شهري زندگي مي‌كنيم كه در خيابان كيف‌مان را مي‌زنند، براي خانم‌ها سوار تاكسي شدن هميشه دردسر دارد. اينها جامعه ماست. ما هيچ كدام را نشان نداديم و به نظرم اين چيزهايي كه ما نشان داديم اتفاقات خوبي نيست ولي سياه‌نمايي هم نبوده است.

- شايد وقتي در كنار آن ‌همه خوبي‌هاي روستا ديده مي‌شود اين‌گونه به نظر مي‌آيد؟

رحماني: در روستا هم آن‌ همه خوبي نيست. آنها هم مشكلات‌شان با عموغلام است و اين معضل خانواده آنهاست.

- احساس من از اولين تصوير ورود آنها به شهر اين حس بد و مشوش فضاي شهري است؟

رحماني: اولين پلان ورود به شهر ميدان آزادي است كه ابراهيم مي‌گويد اين بزرگ‌ترين ميدان دنياست، و از آنجا مي‌فهميم ابراهيم مي‌خواهد به رضا يك خودي نشان دهد و درباره مساله‌اي اظهارنظر مي‌كند كه خودش هم اطلاعي ندارد. هياهوي شهر را خيلي نمي‌بينيم، روابط را جوري مي‌بينم كه هيچ كس قرار نيست به كسي بدي كند و همه درگير زندگي شهري‌اند. نظر شخصي من اين است كه غير از ناهنجاري‌هايي كه در همه شهرها و روستا‌ها داريم يكسري چيزهايي كه در تهران وجود دارد درگيري آدم‌هاست كه باعث مي‌شود به هم توجه نكنند. از خوب بودن يا بد بودن آنها نيست. بحث من اين است كه در اين فيلم تهران را جاي شلوغ و خيلي در هم برهم نشان ندادم و از اين حرف شما تعجب مي‌كنم. يك مثال مي‌زنيد؟

- مثلاً در فضاي مسافرخانه؟

رحماني: در مسافرخانه فقط يك همسايه كناري اينهاست كه مساله‌دار است؛ زن و مردي كه دائم با هم دعوا مي‌كنند و فرزندشان ناراحت و گريان است. اتفاقي كه آنجا مي‌افتد ربطي به شهر تهران ندارد.

نجفي: كدام صحنه فيلم در كلانشهري كه شما زندگي مي‌كنيد غيرواقعي است؟ دوربين شاهد واقعيت‌هاي شهر است، بازار، مسافرخانه و همه اينها.

- به نظرم در كنار اتفاقاتي كه در روستا مي‌افتد اين بدي‌ها خيلي به چشم مي‌آيد، شايد براي ما كه در متن اين زندگي هستيم خيلي به چشم نيايد، اما به نظر من كارگردان مي‌خواسته اينها را نشان دهد كه البته ايشان نمي‌پذيرند؟

نجفي: اصلاً كارگردان كارش چيست، چيزهايي را مي‌بيند كه ديگران از كنارش مي‌گذرند و نمي‌توانند ببيند، به اين معني كه نمي‌توانند روي آن مكث كنند، حالا كار كارگردان اين است كه آنها را گزينش كند. مثلاً كاري كه حافظ مي‌كند همين است. او همان كلمات روزمره ما را به نوعي كنار هم مي‌گذارد كه وقتي مي‌خوانيد به تفكر وادار مي‌شويد. در زبان سينما هم هنرمند اين كار را كرده؛ تصاوير را گرفته و بدون اغراق كردن آنچه را واقعيت دارد نشان داده است.

رحماني: در يك صورت مي‌شد گفت ما تهران را پر از بلوا و شلوغي نشان داديم كه وقتي وارد مسافرخانه شديم در يك اتاق مواد مخدر مصرف مي‌كردند، در يك اتاق ديگر يكسري جيب‌بر به تصوير كشيده مي‌شد، در اتاق ديگر بچه‌ها فال‌فروش بودند، در اتاق ديگر هم زن و مردي دعوا مي‌كردند، در اتاق ديگر هم مردي از روستا با مرغ و خروس آمده، اين فضاي ملتهب مسافرخانه بود. به نظر من ديگري اين گونه نيست. در ديگري تمام اجزايي كه استفاده كرديم آن چيزي بود كه به كمك‌مان مي‌آمد. مثلاً داستان زن و مردي كه با هم دعوا مي‌كنند الماني است براي اينكه رضا به اين درك برسد كه زندگي فقط خوبي نيست، اين هم يك شكلي از زندگي است. واكنش ابراهيم هم به اين موضوع نشان مي‌دهد كه او آدمي است كه در محيط پيرامونش دخل و تصرف مي‌كند، با آدم‌ها ارتباط برقرار مي‌كند و به حل شدن بحران كمك مي‌كند. مثال ديگر اينكه وقتي به ابراهيم مي‌گويند ما را ببر آزادي، او حتي نمي‌دانسته غير از ميدان، ما استاديوم آزادي هم داريم و همه اينها چيزهايي است كه به قصه كمك مي‌كرده و ما سعي كرديم از چيزي استفاده كنيم كه در قصه و رابطه اينها كار كند و از چيزهاي جالب و جانبي استفاده نكرديم كه به فيلم ارتباط نداشته باشد. اگر چيزي در فيلم هست كه بيجاست و ما اشتباهي گذاشتيم به ما بگوييد.

- اين روزها به بهانه حرفه‌اي بودن كارگردان‌ها يك سكانس را خيلي طولاني نشان مي‌دهند و در واقع ريتم فيلم به قدري كند مي‌شود كه حوصله تماشاگر سر مي‌رود اما در فيلم شما با توجه به كم بودن پرسوناژها، اين اتفاق خسته‌كننده نمي‌افتد. در اين مورد توضيح مي‌دهيد؟

رحماني: با توجه به كمبود پرسوناژها اين تقسيم‌بندي كه در هر ميزانسن چقدر اتمسفر بين فضا و كاراكتر‌ها تقسيم شود، تا ميزانسني طراحي كنيم كه در كنار هم ريتم تند يا خسته‌كننده نداشته باشد، بسيار كار سختي بود. با توجه به تجربه‌هاي فيلم كوتاهم مي‌دانستم بيننده زماني از ريتم كلي فيلم راضي مي‌شود كه اطلاعات را به اندازه دريافت كند؛ نه كمتر، نه بيشتر. كمتر باعث ريتم تند مي‌شود، اضافه بودن زمان پلان باعث مي‌شود حوصله‌اش سر برود و احساس كند كه حرف زده شده بايد كات شود. ما يك مختصات كشيديم: روستا، شهر و دوباره روستا. مجموعه سكانس‌هايي كه وجود دارد مجموعه زماني است كه در هر قسمت طي مي‌شود و حالا اينكه اينها بايد به چه شكل بالانس شوند و ميزانسن‌ها به چه شكل باشند كه با ديدن اينها به تك‌تك پرسوناژها نزديك بشويم و هم اتمسفر فضاي آنها را بشناسيم و هم با يك ريتم يكسان در كل فيلم پيش برويم، اين برنامه‌ريزي‌اي بود كه از ابتدا در فيلمنامه انجام داديم و سعي كرديم به آن وفادار باشيم و هرجا در طول كار حس كرديم ديالوگي هست كه ريتم را از بين مي‌برد آن را تغيير داديم يا اتفاقات پيرامون را طوري عوض كرديم كه زمان مناسب باشد. اگر از اول به تدوين كار فكر شود ديگر اين اتفاقي كه شما به آن اشاره كرديد را شاهد نخواهيم بود. خيلي وقت‌ها كارگردان از اول دكوپاژ مي‌كند و حواسش به اين نيست كه بعد در تدوين قرار است چه اتفاقي بيفتد ولي ما هر سكانس را با سكانس‌هاي قبلي و بعدي آن مي‌سنجيديم و با اين چيدمان تدويني توانستيم يك ريتم يكساني ايجاد كنيم. تمام پلان‌ها را بر اساس دكوپاژ و استوري‌بورد پيش مي‌برديم. من روز قبل مي‌رفتم و لوكيشن را دكوپاژ مي‌كردم و استوري‌بورد را مي‌كشيدم، بعد آنها كامل چيده مي‌شد. شايد در فضاهاي رئاليستي و نئورئاليستي كه كارگردان‌ها كار مي‌كنند بدون دكوپاژ سر صحنه مي‌روند و همان جا دكوپاژ را مي‌چينند ولي ما حس را در بازي و همان تمرين سر صحنه درآروديم ولي به لحاظ تكنيكي و جاي دوربين بايد بگويم از قبل همه چيز مشخص بود و هيچ پلان اضافه‌اي هم گرفته نمي‌شد، حتي ما يك مستر‌شات هم نگرفتيم و عين پلان را مي‌گرفتيم.

- من فكر مي‌كردم تدوين براي به دست آمدن اين ريتم به شما كمك كرده است؟

رحماني: اگر تدوين كمك مي‌كرد بايد يك جاهايي از فيلم يكدست مي‌شد ولي وقتي كل ريتم فيلم يكدست باشد ديگر نمي‌شود صرفاً كار تدوين باشد.

- به هر حال نمي‌توان تاثيرات تدوين را در ريتميك بودن يك فيلم سينمايي ناديده گرفت؟

رحماني: بله اگر فقط يك جاهايي بود درست، اما ما سعي كرديم فضا كاملاً يكدست باشد.

نجفي: مگر تدوين غير از اين است كه با همان متريال كارگردان كار مي‌كند؟ پس تدوينگر هم خوب بوده كه حس كارگردان را تشخيص داده كه چرا اين پلان‌ها را گرفته و كجا بايد اين حس كارگردان كات شود و اين شات‌ها چطور باشد كه حس را در طول فيلم ادامه‌دار كند. اگر فرض را هم بر اين بگذاريم كه با تدوين درست شده، باز هم اشكالي ندارد چون تدوين هم بخشي از سينماست.

- من از اشكال تدوين حرف نزدم، فقط معتقدم تدوين خوب مي‌تواند فيلم را ريتميك كند. مساله مخالفت فرزندان با ازدواج مجدد والدين سوژه تكراري است كه به آن بسيار پرداخته شده، چرا به عنوان كار اول سراغ چنين داستاني رفتيد؟

رحماني: در اين مورد بايد بگويم خاستگاه من از سينماي مستند مي‌آيد. بنابراين نگاهم رئاليستي است. انتخاب اين موضوع هم با شناختي كه از خودم داشتم كار اشتباهي نبوده، دوست داشتم فيلمي كار كنم كه برگرفته از مضامين روز جامعه باشد، به همين خاطر «ديگري» را به عنوان اولين كار بلند سينمايي‌ام برگزيدم، البته طرح اوليه چيز ديگري بود ولي در نهايت به اين طرح رسيديم.

- چقدر به فراز و فرودهاي فيلم و نقاط غافلگير‌كننده آن فكر كرديد؟ با توجه به اينكه كليت موضوع فيلم تكراري است ولي يك جاهايي در اين تكرار اساسي غافلگير مي‌شويم؟

رحماني: كلاً اتفاقاتي كه بر اساس آن در كشور ما فيلم ساخته مي‌شود، بسيار تكراري است. مساله من اين بود كه اين اتفاق را كه يك رسم قديمي هم هست به شكلي تصوير كنم كه ديگر نقطه كانوني نباشد؛ بحث ما فقط ازدواج ابراهيم و معصومه نباشد، بحث‌مان تكامل يك رابطه باشد. اينكه دو آدم در سنين مختلف در طول يك سفر چه تغييراتي مي‌كنند و يك بچه به چه ديد جديدي از جامعه‌اش مي‌رسد. سعي كردم اين مساله را بنيان كارم قرار دهم، اتفاقي كه قبل از اين مي‌افتد براي بيننده تكراري است. من سعي كردم به وجه ديگري به آن بپردازم؛ وجهي كه روابط بين آدم‌ها چقدر دستخوش تغيير مي‌شود. وقتي آنها مجبور مي‌شوند با هم سفر كنند، حرف بزنند و چند روزي كنار هم باشند، به ديدي از هم مي‌رسند كه به نظرم يكي از مشكلات بشريت است كه البته من قصد نداشتم با اين فيلم اين مشكل را حل كنم. ما آدم‌ها در سوءتفاهم زندگي مي‌كنيم و قضاوت‌هاي ما از روي عدم شناخت است. در اين فيلم سعي كردم رابطه آنها و تكامل آنها و ارتباط آنها با محيط پيرامونش را به تصوير بكشم. غافلگيري انتهاي فيلم هم به اين خاطر بود كه نمي‌خواستم بگويم رابطه آنها باعث مي‌شود او با مادر اين بچه ازدواج كند، بلكه به اين خاطر بود كه بگويم با اينكه آن اتفاق طبق رسم افتاد و معصومه با برادرشوهرش ازدواج كرد ولي باز رابطه ابراهيم و رضا آنقدر محكم و احساسي بود كه رضا پيش ابراهيم برمي‌گردد. مي‌خواستم نشان دهم روابط آدم‌ها اگر از روي شناخت پيش برود خيلي مستحكم مي‌شود. مي‌خواستم بگويم ارتباط ابراهيم با اين بچه به خاطر مادرش نيست، به خاطر خود رابطه و فضاست.

- سوءتفاهماتي كه گفتيد چقدر برگرفته از فضاي شهري است؟

رحماني: بيشتر در قصه شهر سوءتفاهمات زياد مي‌شود. در روستا مثلاً 20 خانوار زندگي مي‌كنند. در بيشتر ساعات شبانه‌روز با هم در ارتباط هستند و شناخت‌شان از هم بيشتر است اما در شهر چون تعداد آدم‌ها و كار و مشغله زياد مي‌شود، فاصله آنها زياد مي‌شود و عدم شناخت و سوءتفاهمات بيشتر مي‌شود.

- دليل اينكه فروتن را براي اين نقش انتخاب كرديد به خاطر ضرورت فيلمنامه بود يا چون او سابقه چنين نقش‌هايي را داشت؟

رحماني: از اول صحبت‌ها و تصميم‌گيري ما بر اين بود كه هنرپيشه چهره در كار داشته باشيم كه براي اكران به ما كمك كند. از ابتدا قصد داشتيم فيلمي براي اكران بسازيم، نه براي آرشيو مثل خيلي از فيلم‌هايي كه ساخته شده ولي هرگز امكان ديدن رنگ پرده را نداشته است. و به دليل اينكه يكي از فاكتورهاي اكران چهره است ما از فروتن استفاده كرديم. بعد در ميان هنرپيشه‌هاي چهره دنبال كسي بوديم كه بتواند در اين نقش به ما كمك كند و با همفكري با آقاي نجفي به فروتن و زارعي رسيديم كه قبلاً هم تجربه همكاري با آقاي نجفي را داشتند. من بازي قبلي فروتن را در نقش يك فرد روستايي به جز در فيلم دعوت نديده بودم و به نظرم ربطي به نقش فيلم من نداشته است، ولي به نظر من بازيگر خوبي است كه اگر نقش درست به او داده بشود و با آن ارتباط برقرار كند، مي‌تواند بازي خوبي داشته باشد. بعد از نمايش هم نظر همه بر اين بود كه بازي فروتن در اين قالب روستايي در «ديگري» با نقش‌هاي ديگرش فرق دارد و خودم از كاراكتر آن راضي هستم. به نظرم كاراكتر در‌آمده است.

- وقتي كارگردان از بازيگري كه قبلاً در نقش مشابهي بازي كرده، استفاده مي‌كند ريسك كار را بالا مي‌برد چون ممكن است به تكرار بيفتد، اينجا خيلي چهره متفاوتي از فروتن نديدم.

رحماني: بحث چهره متفاوت نيست، بحث اين است كه وقتي ابراهيم را مي‌بينيم باور‌پذير باشد. به نظر من در «ديگري» اين اتفاق افتاده است.

- يك جاهايي در فيلم به نظر مي‌آيد مي‌خواستيد آداب و رسوم روستايي را نشان دهيد، به آن فكر كرده بوديد يا اتفاقي بوده؟ مثلاً لباس‌هاي محلي...

رحماني: به نظرم آنچه در روستا ديده مي‌شود همان واقعيت خود روستاست.

نجفي: كارگردان چون از مستند شروع كرده، خواسته همه چيز به واقعيت نزديك باشد. اگر بخواهم بگويم چه كس ديگري اين كار را كرده كه در سطح جهان معروف بوده آقاي كيارستمي است. مثل فيلم 10 كه آنقدر همه چيز واقعي است كه به نظر غير‌واقعي مي‌آيد. بعضي وقت‌ها راست را آنقدر صريح مي‌گويند كه مخاطب باور نمي‌كند اين راست باشد. يكي از نكات درخشان و چشمگير اين فيلم اين است كه خيلي واقعي است حتي جاهايي كه به نظر مي‌رسد غير‌واقعي است. آنقدر واقعيت در آن حضور دارد كه بعضي وقت‌ها فكر مي‌كنيد عمدي در آن است. فيلم آنقدر به واقعيت نزديك مي‌شود كه شما يك لحظه مكث مي‌كنيد. خيلي فيلم‌ها و سريال‌ها هست كه مثلاً در يك خانه اشرافي گرفته شده اما هنرپيشه انگار بار اولي است كه روي آن مبلمان مي‌نشيند، اينها همه غير‌واقعي بودن را نشان مي‌دهد. بحث اين است كه آنقدر ميزانسن‌ها و نگاه كارگردان واقع‌گرايانه است كه ما به دليل عادت‌هايمان و فيلم‌هايي كه ديديم به نظرمان غير‌واقعي مي‌آيد. البته انتخاب كارگردان طبيعتاً مطابق با سليقه‌اش بوده، مثلاً در خانه مريلا زارعي پله‌ها و قفس پرنده حيوانات همه اينها توسط كارگردان اضافه شده بود ولي نوعي نبود كه دكور‌سازي به نظر بيايد. حالا شما كه مي‌بينيد باور نمي‌كنيد اين خانه را ما يك بار ديگر ساختيم و تغييراتي كه انجام داديم چند روز كار برده. به دليل اين pob كارگردان تسلط او بر كار و ريتم و فضا شما اين واقعيت‌ها را مي‌بينيد و آنقدر واقعي است كه باور نمي‌كنيد.

- شما به خاطر واقعي بودن فضاي فيلم از كارگردان جوان اين فيلم حمايت كرديد؟

نجفي: من به خاطر تسلطي كه از او در كارهاي كوتاه ديدم و با صحبت‌هايي كه با او كردم، احساس كردم كارگردان مسلطي است و نمي‌خواهد تحت تاثير فيلمي كه ديده فيلم بسازد.

- هر كس مسلط باشد شما از او حمايت مي‌كنيد؟

نجفي: در حد توانم حتماً.

- شما چقدر به آقاي رحماني مشاوره داديد؟ با توجه به اينكه شما خودتان كارگردان هستيد چقدر ايشان از شما كمك خواستند؟

نجفي: اتفاقاً به خاطر اينكه كارگردان و طراحم متوجه شدم دخالت من نه‌تنها فيلم را بهتر نمي‌كند بلكه ممكن است به ضرر فيلم تمام شود، به همين خاطر سعي كردم فضايي ايجاد كنم كه او كار خودش را انجام دهد.

- من يك جاهايي در اين فيلم حضور شما را احساس مي‌كنم؟

نجفي: اشكالي ندارد ولي بهترين مشاوره من اين بود كه فضايي ايجاد كنم كه او كار خودش را بكند. من اگر هر نوع دخالتي بيشتر از آن مي‌كردم الان كار يكدست نبود. شما در ذهنت مي‌تواني فكر كني كه حضور يك كارگردان قديمي در كار بوده اما من بهترين حضورم اين بود كه فضا را براي كار كردن اين كارگردان جوان فراهم كنم.

- پايان فيلم «ديگري» همان طور كه قبلاً اشاره كرديد بسيار غافلگير‌كننده است، درباره تلخي پايان فيلم بگوييد؟

رحماني: اگر به هم مي‌رسيدند كه همه چيز كلاً زير سوال مي‌رفت چون رابطه‌اي كه اين دو با هم برقرار كرده بودند بيشتر در راستاي اين بود كه به هم نرسند.

- مي‌شد اصلاً پايان داستان را نبينيم و مثل بسياري از فيلم‌هايي كه ساخته مي‌شود نتيجه‌گيري را بر عهده تماشاگر بگذاريد؟

رحماني: نه جذابيت در اين بود كه اتفاق به اين تلخي بيفتد و رضا باز پيش ابراهيم برگردد. يعني يك حادثه‌اي اتفاق مي‌افتد، بعد آن رابطه انساني بين اين دو كه شكل گرفته كار مي‌كند. وقتي چنين اتفاقي براي رضا مي‌افتد و مادرش را با لباس عروسي مي‌بيند، آنجاست كه بايد پناه ببرد به آدمي كه الان با او ارتباط دارد. اگر با ابراهيم رابطه نداشت از خانه بيرون مي‌رفت و بعدش معلوم نبود چه اتفاقي بيفتد. اما اين پناه بردن نشان مي‌دهد روابط انساني دارد كار مي‌كند، ديگر مهم نيست كه ابراهيم با معصومه ازدواج مي‌كند يا نه.

نجفي: نوع ديگري هم مي‌توان اين را ديد، مثلاً اگر شما به سفر برويد و زاپاس چرخ نداشته باشيد و پنچر شويد به هر حال اتفاق تلخي است ولي واقعي است. وقتي كاراكتر‌ها را معرفي مي‌كنيد، عمو را با تسلطش معرفي مي‌كنيد يعني به رغم ميل مادر پسر و قهرمان فيلم يك نيرويي وجود دارد كه به اينها مي‌گويد شما بايد با هم برويد. آنها را هدايت مي‌كند. ماشين را حتماً بايد بفروشند و... اين مسائل را در طول فيلم ديديم، اين مساله‌اي كه ديده مي‌شود و قدرتي را كه نشان داديد چگونه مي‌توانيد نيمه‌كاره رها كنيد، با اينكه حضورش تلخ است ولي بخشي از واقعيت است.

- به قهرمان اشاره كرديد، به نظرم فيلم‌هاي بعد از انقلاب تبليغ قهرمان‌كشي است؟

نجفي: در كارهاي قبل از انقلاب هم بود، مثل كارهاي كيميايي.

- خب آنها آمده بودند كه روند مرسوم سينماي آن زمان را تغيير دهند و اساس سينماي آن زمان نبود اما به نظرم اين فيلم قهرمان‌پروري مي‌كند، آدمي كه حاضر است از خودش بگذرد و به خاطر احساسات ديگري خودش را ناديده مي‌گيرد، قهرمان نيست؟

نجفي: قهرمان كسي است كه در راهي كه مي‌رود پيروز شود ولي در اينجا قهرماني كه من مي‌گويم به اين معني است كه همه بارها و نقطه‌هاي ‌گريز به او منتهي مي‌شود. همه نيروها به او وارد مي‌شود، به او تحميل مي‌شود، مجبور مي‌شود با آن بچه برود، ماشينش را بفروشد. ولي چون پيروز نمي‌شود، ضدقهرمان مي‌شود.

- حرف آخر؟

رحماني: من نمي‌خواهم بگويم فيلمي كه ساختم خيلي بي‌نقص بوده، اما سعي كردم آن طور كه گفتيد خيلي جاها صحنه‌ها گل‌درشت نباشد و خيلي براي اين كار تلاش كردم.

نجفي: اين فيلم آنقدر تصوير دارد كه همه تصوير‌هايش ديده نمي‌شود و اين عين واقعيت است.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 9:10  توسط محمد تاجیک  | 

احمد محمداسماعيلي:روياها چه موقعي بيدار مي‌شوند؟ كابوس‌ها و تراژدي براي رخشانه، داوود، بي‌بي، حميد و مهسا با ورود خبر بازگشت ايوب شكل مي‌گيرد. ايوبي كه صبرش همانند ايوب پيامبر است و سال‌ها در سكوت و تنهايي سپري كرده است. ورود غيرمترقبه ايوب آرامش ظاهري خانواده را برهم مي‌ريزد. حضوري كه حتي مي‌توانست بعد فاجعه‌آميزي داشته باشد. باز هم شاهديم كه ايوب نظير دهه‌هاي گذشته با ايثار و ازخودگذشتگي رد و نشانش را از زندگي خانواده‌اش محو مي‌كند تا شايد آنها دوباره به آرامش گذشته برسند.

آيا «بيداري روياها» بخش دومي از سه‌گانه‌اي درباره مفقودان، شهدا، آزادگان و آدم‌هاي جنگ است؟
شكل‌گيري يك تريلوژي درباره موضوعاتي كه اشاره كرديد خيلي به ميل و اراده من مرتبط نيست، زيرا شرايط سينماي ايران به‌گونه‌اي نيست كه بتوانيد مطابق خواسته، فيلمسازي كنيد. البته اين تم و رگه حسي و انديشه‌اي من در كارهاي بعدي‌ام تداوم پيدا مي‌كند. اين مساله مرتبط است با فلسفه جنگ و فلسفه‌اي كه پشت تبعات جنگ در سال‌هاي بعد از آن وجود دارد و اين فلسفه هم مختص ما نيست و جهان گرفتار اين اتفاق است. در همين دوران در دنيا آدم‌هاي زيادي كشته مي‌شوند. در كشورهاي دور و اطراف‌مان روزانه تعدادي از مردم بر اثر بمب‌گذاري‌ها و عمليات تروريستي از بين مي‌روند. جنگ‌هاي جديدي در آسياي ميانه در شرف شكل‌گيري است. بيم عمليات جديد نظامي در خليج فارس و اطراف لبنان مي‌رود. هميشه به فلسفه چرايي جنگ فكر مي‌كنيم. هيچ جنگي در طول تاريخ دستاوردهايش ارزش آسيب و خسارت‌هايي را كه به وجود آورده نداشته است. اين مساله در بعد انساني و آسيب‌هايي كه به محيط زيست و كره زمين وارد مي‌شود قابل بازخواني است. لذا هميشه بايد مواظب اين مساله باشيم كه تمام تلاش‌ها براي ايجاد صلح بايد صورت بگيرد و براي بيشتر متوجه شدن اثرات اين مساله بايد به جنگ و فلسفه آن بپردازيم.
در تمام دنيا سينما در طول جنگ‌هايي كه به وجود مي‌آيد در كوران جنگ روحيه سلحشوري را تبليغ مي‌كند و بعد از خاتمه جنگ به نقد جنگ و تبعات آن مي‌پردازد. فيلم‌هاي «بهترين سال‌هاي زندگي ما» و يا «جوخه» چنين رويكردهايي دارند.
يكي از مهم‌ترين فيلم‌هاي اين ژانر «غلاف تمام‌فلزي» ساخته استنلي كوبريك است كه در فيلم فلسفه جنگ روي كلاه‌هاي سربازان به اين مضمون (ما براي كشتن به دنيا آمده‌ايم) حك شده است. در حالي كه انسان براي كشتن به وجود نيامده است و كوبريك اين فلسفه را در فيلمش نقد مي‌كند. انسان براي زيستن و انتخاب مسير درست زندگي به دنيا آمده است. در كشور ما تبعات جنگ به دليل طولاني بودن زمان جنگ بيشتر بوده و اين خطر وجود دارد كه دوباره جنگ اتفاق بيفتد.
بيشتر اين نوع شعارها ماحصل نگاه مسوولان سينمايي بوده است.
اين مساله يك انديشه جاري در كشور است. از آن كسي كه مي‌نشيند فيلمنامه را مي‌خواند و آن كسي كه مي‌نشيند و فيلمنامه را مي‌نويسد و... اين جريان شكل مي‌گيرد. فردي كه فيلمنامه را مي‌نويسد، مي‌داند با چه هفت‌خواني مواجه است و فيلمساز همواره اين دغدغه و نگراني را براي مميزي كارش دارد و پيشاپيش خودش را محدود مي‌كند و براي اينكه بتواند مجوز ساخت فيلمش را بگيرد دچار شعارزدگي مي‌شود. شوراهاي مختلف صدور پروانه ساخت يا تاييد فيلمنامه سلايق عجيب و غريبي دارند كه نه در بطن جنگ و نه در انديشه فيلمساز اين نوع نگاه وجود ندارد. اين سلايق تبديل به شعارهايي مي‌شود كه به سينماي جنگ لطمه و آسيب مي‌رساند. لطمه و آسيبي كه سينماي جنگ از اين جريان متحمل شده در حد جبران‌ناپذيري است. آنقدر اين مساله جبران‌ناپذير است كه وقتي فيلم «كودك و فرشته» مي‌خواهد مقداري از اين شعارها فاصله بگيرد، در روزهايي اكران مي‌شود كه اصلا مخاطبي ندارد. اين دليلش چيست؟ قطعا كيفيت فيلم نيست. فيلم بايد در هنگام اكران در معرض قضاوت قرار بگيرد كه فيلم خوبي است يا نه. اين نشان مي‌دهد كه شرايطي پشت‌پرده وجود دارد...
عمدي وجود دارد كه اين نوع فيلم‌ها در زمان بدي اكران شوند؟
نه، آنها اينقدر هم نسبت به اين قضيه آگاهي ندارند و بيشتر هم اين دوستان نگران نقد بيلان كاري خودشان هستند. بالاخره وقتي فيلمي ساخته مي‌شود، مدعي زياد پيدا مي‌كند. هيچ‌وقت كسي در برابر فيلم‌هاي سخيف و فيلم‌هايي كه فاقد ارزش هنري و فرهنگي هستند، موضع نمي‌گيرد. به همين دليل تعداد فيلمسازان اين سبك كاري نسبت به فيلمسازان فرهنگي خيلي بيشتر است.
فيلم قبلي شما «فرزند خاك» و همين فيلم «كودك و فرشته» كه به آن اشاره كرديد در دوره‌هايي كه در جشنواره فيلم فجر حضور داشتند، مورد توجه جشنواره قرار گرفتند و جوايز زيادي را به‌دست آوردند.
اين مساله براي توجيه بيلان كاري مديران است. تمام آقاياني كه پاي فيلم «فرزند خاك» ايستادند، ابتدا با ساخته‌شدن فيلم مخالف بودند و بعد از ديدن فيلم در جشنواره فيلم، تغيير موضع دادند و روي فيلم مانور دادند. در زمان اكران «فرزند خاك» هم حمايت درست و كاملي از فيلم انجام نشد. كساني به فيلم من جايزه دادند كه در زمان شروع تحقيقاتم براي ساخت فيلم هيچ نوع امكاناتي در اختيار من قرار ندادند.
يك نوع استفاده ابزاري از فيلم صورت گرفت؟
از اين كلمه استفاده ابزاري بدم مي‌آيد، زيرا برخي از كلمات وجود دارد كه معاني آنها لوث شده است. سال قبل هم در جشنواره فيلم‌هايي داشتيم كه ويترين و آبروي جشنواره بودند. ببينيد در سال جاري و هنگام اكران با اين فيلم‌ها چه برخوردي صورت مي‌گيرد. براي شكستن چارچوب‌هاي منطقه‌اي، محلي و جهاني‌شدن در اين گونه سينمايي كه به نظرم گونه تكميل‌شده‌تري نسبت به ساير گونه‌هاي سينمايي كشورمان است، بايد كاركرد، ‌تحقيق انجام داد و خطر كرد. بايد از تاريخ‌نگاري صرف و شعارزده و تحريف‌شده پرهيز كرد. اين سينما دچار اين مرض لاعلاج شده است و طي اين سال‌ها نه شخصيت‌ها، نه صحنه‌پردازي و نه مضمون اين نوع سينما درست بوده و همه اين مسائل دچار سوء‌تفاهم عجيب و غريبي بوده است. براي شكستن اين چارچوب‌ها بايد كار كرد. من مخالف تاريخ‌نگاري نيستم، تاريخ‌نگاري هم اگر قرار است درباره سينماي جنگ صورت گيرد، بايد فارغ از انديشه‌هاي آويزان بر اين تاريخ‌نگاري باشد.
مثلث محوري فيلم رخشانه، داوود و ايوب محسوب مي‌شوند كه در بطن اتفاقات فيلم نقش تعيين‌كننده‌اي دارند.
اين نقش تعيين‌كننده درباره اين مثلث وجود دارد، در سال 78 اسم فيلمنامه ايوب، داوود، رخشانه بود. در ادامه نام بازگشت انتخاب شد كه مورد تصويب قرار نگرفت و تبديل به «بيداري روياها» شد.
نشان ندادن حضور فيزيكي ايوب يك ترسيم ذهني درمورد اين كاراكتر را براي مخاطب به وجود آورده است.
به نوعي اين مساله دنباله‌رو الگوي «فرزند خاك» بود. اگر به اين فيلم دقت كنيد هيچ‌گاه در طول فيلم «فرزند خاك» جنازه مصطفي سرباز جوان حتي به صورت مستقيم عكس اين شخصيت را نمي‌بينيم، اما مصطفي در نقطه اصلي پرگار قرار دارد. ايوب هم در بيداري روياها اين گونه است. آدمي كه همه منتظر آمدنش هستند روند وقايع را برهم مي‌ريزد و همه از او فرار مي‌كنند. حالا كه كسي هم نمي‌خواهد ايوب را ببيند و اين آدم اينقدر ايثار عجيب و غريب در طول عمرش كرده، بهتر است در ذهن ما تصويري كه از او فرض كرده‌ايم همان‌گونه بماند و از اين آدم تصويري مابه‌ازایی در جامعه امروز پيدا نمي‌كنم. بنابراين بهتر است شاهد حضور فيزيكي او نباشيم.
رخشانه را مي‌توانيم زني مدير، مدبر يا حتي نماد مام ميهن فرض كنيم؟
رخشانه مي‌تواند نماينده بخشي از مام ميهن باشد؛ بخشي كه آسيب‌هاي اجتماعي اين كشور روي دوشش بوده است و صدايش هم درنمي‌آيد. در بيشتر لحظات فيلم رخشانه را در سكوت مي‌بينيم. براي اين شخصيت طراحي سكوت شده بود زيرا رخشانه نمي‌خواهد صحبتي داشته باشد. اگر هم حرف مي‌زند درباره خودش نيست و به دوره‌اي اشاره مي‌كند كه منشاء اين آسيب‌ها از آن دوره بوده است. درواقع رخشانه براي خودش چيزي نمي‌خواهد.
درمورد ترسيم شخصيت رخشانه، تلاش شما معطوف به واقعي بودن اين شخصيت بود؟
بله. هر آن چيزي كه در اين نوع خانواده‌ها تحقيق كردم در شخصيت‌هاي فيلم مورد استفاده قرار گرفت. خودم از اين نوع آدم‌ها بيگانه نيستم و با خيلي از همسران مفقودان و شهدايي كه جزو دوستانم بودند در ارتباط هستم، بنابراين شخصيت رخشانه خيلي به واقعيت نزديك است و تلاش كردم اصالت اين نوع آدم‌‌ها در فيلم حفظ شود. اگر هم تحريفي صورت گرفته در بعد تكان‌دهنده‌ فيلمنامه بوده است.
در فيلمنامه نسبت به نسخه قبلي فيلمنامه كه 10 سال قبل نوشته شد تغييراتي به‌وجود آمد؟
در آن نسخه ايوب داناي كل فيلم بود و مخاطب از طريق او با داستان فيلم آشنا مي‌شد. در نسخه جديد فيلمنامه اين مساله وجود نداشت و باعث شد شخصيت رخشانه پررنگ‌تر شود و انتخاب هنگامه قاضياني به دليل فيزيك و ظرافتي كه در نوع بازي‌اش داشت صورت گرفت.
در فيلم «به همين سادگي» هنگامه قاضياني تجربه ارائه نقش زن مقاوم خاموش را به خوبي ارائه كرده بود.
نوع چهره و لحن بيان قاضياني اين قدرت را دارد و تماشاگر در مواجهه اول با قامتي روبه‌رو مي‌شود كه خيلي از اين احساس‌هاي دروني، نوع راه رفتن و لحن صدا را در خودش دارد.
بارداري رخشانه نشانه‌اي براي بازگشت او به زندگي عادي‌اش است؟
معصوميت اين زن و اين خانواده را دوچندان مي‌كند. بچه‌اي كه قرار است متولد شود به نوعي وامدار تاثيرات جنگ مي‌شود. شما را به سكانس پاياني ارجاع مي‌دهم كه دوربين در انتهاي ماشين قرار دارد. در جلوي تصوير مهسا خوابيده، داوود و مادر رخشانه جلو نشسته‌اند و پشت به مهسا قرار دارند. اگر رخشانه كنار ماشين در زير چراغ قرمز مي‌ماند؛ حضور اين دختر يكي از اين دلايل ماندگاري او است، حميد را كه به سرانجام رسانده است.
رخشانه نگران اين نسل است كه مطلع نيست و در خواب به سر مي‌برد. مهسا در خانه از پدرش سوال مي‌كند كه چه اتفاقي افتاده است. پدر مي‌گويد برو و ليوان آب را به آشپزخانه ببر، چون فكر مي‌كند مهسا به حدي نرسيده است كه موضوع به اين مهمي را به او اطلاع بدهد.
شخصيت‌هاي «بيداري روياها» به جبر محكوم هستند؟
به تقدير محكوم هستند اگر قائل باشيم «بيداري روياها» به سمت تراژدي حركت كرده. البته عنوان كردن اين مساله حرف بزرگي است و برخي از منتقدان چنين نظري داشتند. در تراژدي شخصيت‌ها محكوم به تقديرشان هستند و خطايي تراژيك اتفاق مي‌افتد و در ادامه بايد آدم‌ها تاوان عمل‌شان را پس بدهند و به خودشناسي برسند. اگر به اين مساله قائل باشيم، شخصيت‌هاي فيلم نمي‌توانند تصميمي بگيرند و گناهي در اين اتفاقات ندارند. داوود مردانگي كرده و سرپرستي زن برادرش را پذيرفته، رخشانه به‌خاطر بچه‌اش و فقط كانون زندگي به حرف مادر و پدر همسرش گوش كرده و زن داوود شده، بچه‌ها هم كه در اين قضيه كلا نقشي نداشته‌اند. حميد هم به مادرش مي‌گويد تو به خاطر من با عمو داوود ازدواج كرده‌اي وگرنه مي‌توانستي با كس ديگري ازدواج كني. ايوب هم كه رفته براي كشورش بجنگد. هيچ‌كس مقصر نيست الا كسي كه آتش جنگ را براي ما روشن كرد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 16:51  توسط محمد تاجیک  | 

نخستين «هم‌انديشي سينما و تلويزيون در حوزه فيلم‌هاي كودك و نوجوان» با حضور حدود 40 فيلمساز 4 دهه اخير اين حوزه از سوي مركز سيمافيلم برگزار شد.

به گزارش پارس توریسم ،در اين جلسه كه به همت گروه كودك و نوجوان مركز سيمافيلم در محل مجتمع فرهنگي فرشته برگزار شد، چهره‌هاي شاخصي چون ابراهيم فروزش، فرشته طائرپور، مرضيه برومند، حميد جبلي، ايرج طهماسب، محمدعلي طالبي، كامبوزيا پرتوي، مسعود كرامتي، وحيد نيكخواه‌آزاد، غلامرضا رمضاني، علي مصفا، عليرضا داوودنژاد، فريدون حسن‌پور حضور داشتند.اين هم‌انديشي با سخنان سهيل جهان‌بيگلري، مدير گروه كودك و نوجوان مركز سيمافيلم درباره وضعيت فعلي فيلم‌هاي كودك و نوجوان و برنامه‌ريزي براي احياي اين ژانر آغاز شد كه پس از آن فرشته طائرپور به عنوان يكي از پيشكسوتان اين عرصه به ايراد سخنراني پرداخت. طائرپور با ابراز اميدواري از اقدام سيمافيلم براي بازگشت به دوران درخشان دهه 60، ضرورت پخش تخصصي فيلم‌هاي كودك و نوجوان را يادآور شد.
مرضيه برومند كه پروژه جديدش را در اطراف تهران كليد مي‌زند و پيش از سفرش در اين محفل حاضر شده بود، سخنران بعدي جلسه بود. او با اعلام اين مطلب كه قسم خورده در مورد سينماي كودك حرف نزند، اما در مورد تلويزيون چنين نظري ندارد، با ابراز گلايه از بودجه‌هاي اندك پروژه‌هاي« الف»، خواهان افزايش بودجه و دستمزدها در اين زمينه شد تا فيلمساز فارغ از دغدغه‌هاي مالي و جلسات اصلاح برآورد بتواند آنچه كه مي‌خواهد را با كيفيت مطلوب بسازد.

عليرضا داوودنژاد كه پس از فيلم موفق «نياز» سال‌ها از سينماي كودك و نوجوان دور بوده نفر بعدي بود كه پشت تريبون قرار گرفت و صحبت خود را به گلايه از وضعيت سينما، رسوخ شبكه‌هاي ماهواره‌اي، تهديد فيلم‌هاي ويدئويي خياباني و پخش فراوان فيلم‌هاي خارجي از شبكه‌هاي داخلي اختصاص داد. او با بيان ضرورت مديريت فرهنگي و نقش آن در بهبود وضعيت فعلي به سخنان خود پايان داد.

وحيد نيكخواه‌آزاد، تهيه‌كننده و كارگردان فيلم‌هاي كودك و نوجوان هم با ذكر خاطره‌اي از مدرسه كارگاهي فيلمنامه‌نويسي سوره، چند راه‌حل از جمله اطمينان به فيلمسازان باسابقه و پرهيز از سپردن كار به كساني كه اغلب كارهايشان به علت كيفيت نازل آرشيو مي‌شود، ارائه كرد. او ضمن تشكر از فعاليت‌هاي سيما فيلم، خواهان اعتماد بيشتر تلويزيون به فيلمسازان باسابقه اين حوزه شد.

ابراهيم فروزش، از فيلمسازان پيشكسوت كه با وجود موفقيت فراوان بين‌المللي، فيلم‌هايش كمتر رنگ پرده را ديده است هم ضمن گلايه از وضعيت نامناسب اكران اين‌گونه فيلم‌ها، خواهان پاسخ به اين پرسش شد كه طي 40 سال براي سينماي كودك و نوجوان چه كرده‌ايم؟

در پايان حميد جبلي، لحظه‌اي پشت تريبون قرار گرفت و با بيان اين مطلب كه تمايلي به سخنراني ندارد و فقط براي ديدار دوستان در اين جلسه حاضر شده است، سن را ترك كرد.حسن‌ختام جلسه نيز سخنراني حسن اسلامي‌مهر، رئيس مركز سيمافيلم بود كه به نقش فيلم‌هاي فرهنگي در مديريت فرهنگي، نقش راهبردي فرهنگ در سياست، آمادگي سيما فيلم براي احياي ژانر كودك و ابلاغ پيام حمايت رئيس سازمان صدا و سيما از فعاليت در اين حوزه اختصاص داشت

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 17:18  توسط محمد تاجیک  | 

 
  بيداري روياها، اثري در امتداد فرزند خاک  
 
 نويسنده : حديث جان بزرگي 
بيداري روياها چهارمين اثر سينمايي محمدعلي باشه آهنگر پس از "نيمه گمشده"، "نبات داغ"و "فرزند خاک" (فيلم تقدير شده بيست و ششمين جشنواره فيلم فجر) است که نتوانست حضور پر بازتابي در جشنواره اخير فيلم فجر داشته باشد. اين فيلم گرچه به نظر مي آيد دنباله اي از فيلم پيشين آهنگر- فرزند خاک- و متاثر از همان نگاه خاص وي به مقوله جنگ ايران و عراق باشد اما هرگز نتوانسته است به توفيق اين فيلم  دست يافته و جذابيت هاي روايي- بصري آن را داشته باشد.
واقعه رخ داده در "بيداري روياها" درامي واقع گرايانه و به دور از غلو است، همچون درام فرزند خاک که دغدغه بسياري از خانواده هاي ايراني پس از پايان جنگ بوده است. دستمايه اوليه فيلم، مانند"فرزند خاک" فقدان پدر خانواده اي است که جنگ، ميان او و خانواده اش فاصله افکنده است. داستان همان فضاي سال هاي پس از جنگ و تبعات آن را در بر دارد. شهيدان، مفقودين، اسرا و خانواده هايي که به نوعي درگير اين فقدان هستند; با اين تفاوت که در بيداري روياها همانطور که از نامش نيز پيداست روياها به حقيقت مي پيوندند و فرد از دست رفته که توسط عراقيان، مرده (شهيد) اعلام شده خود با پاي خود نزد خانواده اش باز مي گردد و داستان از اينجا آغاز مي شود. اتفاقي که در فرزند خاک به عکس مي افتد و همسر رزمنده مفقود، خود به دنبال همسرش پا به خاک عراق مي گذارد.
از اين روست که در هر دو فيلم نقش همسر رزمنده به عنوان زني که درام قصه از نبود شوهرش سر منشا گرفته، نقشي قابل تامل است. زن در "فرزند خاک" خود به دنبال شوهر مفقود سفر آغاز مي کند اما در "بيداري روياها" زن فارغ از کشف و شهود راز زنده بودن شوهر( به علت شنيدن خبر شهادت وي در سال هاي گذشته) به زندگي روزمره مي پردازد، با برادر همسر شهيد خود ازدواج مي کند و هرگز انتظار بازگشت همسر پيشين خود را ندارد. در حالي که خبر شهادت کذب محض بوده و همسر وي در تمام اين سال ها در اردوگاه عراقيان به سر مي برده است.
عکس العمل زن پس از شنيدن بازگشت همسر نيز نکته قابل تاملي در مقايسه با عملکرد زن در "فرزند خاک" است. زن "فرزند خاک" خود مصر به يافتن شوهرمفقود و رسيدن به او با آغوش باز است اما زن"بيداري روياها" از بازگشت شوهري که بيست سال نبوده ابراز خرسندي نمي کند و حتي از اين اتفاق به دليل شرايط موجود خود واهمه دارد و اين پريشاني فکري همسر و برادر رزمنده است که بدنه اصلي قصه را مي سازد. 
با اين وجود موضوعي که آهنگر در "بيداري روياها" به نمايش درآورده گرچه قابل بحث و تاحدي نوين است اما نحوه پردازش آن از نقاط ضعفي نسبي برخوردار است.
شايد کيفيت فيلم "فرزند خاک" که در بيست و ششمين جشنواره فيلم فجر به بهترين فيلم از نگاه ملي لقب گرفت، توقع مخاطب را از کارگردان اين اثر بالاتر از فيلمي چون "بيداري روياها" مي برد. تصاوير کشدار، ريتم کند، محتواي تکراري ديالوگ ها که خود سازنده سکانس هاي تکراري اند و روند صعودي بسيار کند فيلم، مخاطب را خسته و دلزده مي کند و به سختي او را به نقطه اوج پرده پاياني فيلم مي کشاند.
گرچه نقطه اوج پايان فيلم، خود تامل برانگيز و قابل تقدير است اما بدنه ماجرا و داستان که بخش عمده فيلم را تشکيل مي دهد به اشتياق مخاطب در ديدن ادامه فيلم لطمه مي زند. به بيان ديگر علي رغم ساختار کلاسيک حاکم بر قصه، فيلم از فقر شديد ماجرا و کمبود نفوذ زاويه ديد کارگردان در عمق شخصيت ها رنج مي برد. نه ماجرا و تقابل پر رنگي در طول فيلم ديده مي شود و نه به ابعاد شخصيت ها به شکلي قابل توجه، نقب زده مي شود و اين معضل مهم، فيلم قابل تامل "بيداري روياها" را به طور جدي تحت الشعاع قرار مي دهد.
با اين حال کارگردان در بازي گرفتن از بازيگران عملکرد مناسبي داشته و بازيگران نقش هاي اصلي و مکمل تا حد زيادي در ايفاي نقششان موفق  بوده اند.
نکته به نمايش درآمده در پرده آرام انتهاي فيلم يا همان لحظات پاياني فيلم جاي بحث و بررسي دارد. اينکه زن با وجود برنگشتن همسر سابق خود نزد خانواده و فدارکاري او جهت به هم نريختن اوضاع و زندگي سامان يافته همسرش، شوهر دوم خود را ترک مي کند و اين ترک کردن در حرکتي نمادين پشت چراغ قرمز، کنار خطوط غيرممتد عابر پياده، وسط خياباني خالي و با صداي بوقي گسسته صورت مي گيرد! به نظر مي رسد کارگردان چنين صحنه اي را به شکلي باز خلق نموده تا مخاطب خود قضاوت کند که در منتهاي فيلمي رئال، چنين صحنه اي نمادين و نه چندان واقعي چه پيامي دارد و هر کس به زعم خود برداشتي از قصد و نيت کارگردان در نمايش اين پايان بندي داشته باشد.
گويي کارگردان ترجيح داده براي هنري و پرمغز جلوه دادن اثر خود، رفتن يا نرفتن زن از زندگي دوم را چندان قطعي نشان ندهد و جاي قضاوت هاي متفاوت را در ذهن بيننده باز نگه دارد.
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت 10:15  توسط محمد تاجیک  | 

 
فيلم من به شدت بر واقعيت متکي است



* تکتم بهاردوست
محمدعلي باشه آهنگر از نسلي است که جواني شان را در سالهاي دفاع مقدس گذرانده اند و سه فيلم از چهار فيلمي که ساخته،





درباره آدمهاي جنگ بوده و در آخرين ساخته اش يعني «بيداري رؤياها»، به سرنوشت زناني پرداخته که جنگ، زندگي آنها را تغيير داده است و تماشاي آن به يادمان مي آورد که در اين شهر هنوز زناني هستند که پس از گذشت ساليان سال از وقوع جنگ، براي بازگشت عزيزانشان منتظر وقوع يک معجزه هستند.
فيلم تازه باشه آهنگر که در جشنواره بيست و هشتم فيلم فجر روي پرده رفت (فارغ از کيفيت آن) اثر متفاوتي در سينماي دفاع مقدس و سندي براي زنده بودن اين سينماست.
به اين بهانه، با او به گفتگو نشستيم.
***





* در فيلمهاي اخيرتان، زنها نقش پررنگ تري دارند و شايد بتوان گفت که نقش اصلي فيلمهايتان هستند. چرا؟
** همان طور که گفتيد، در چهار فيلمي که ساخته ام، زنها نقش اصلي را برعهده دارند. از نگاه ديگر، نقش اصلي در جامعه بيشتر بر عهده آنهاست. پس راحيل و مريم در «نيمه گمشده»، پروين در «نبات داغ»، مينا و گونا در «فرزند خاک» و رخشانه در «بيداري رؤياها» به دليل واقع گرايي، در بطن داستان حضوري جدي دارند. زنان را نمي توان و نبايد در حاشيه ديد يا به حاشيه راند.
* زن فيلم «بيداري رؤياها» را شايد بتوان غمگين ترين زن فيلمهايتان دانست. چرا او اين گونه است؟
** شايد چون شخصيت تراژيک تري دارد. بار درام زندگي، بيش از ديگران، بر دوش اوست. اوست که قرباني اصلي است؛ راهي به جايي ندارد؛ بايد خانه را ترک کند. اوست که روي او معامله صورت مي گيرد و اوست که حرام مي شود، اما سکانس پاياني فيلم و قدرت تصميم گيري اش، از او زني متفاوت مي سازد.
* فيلم بر پايه يک داستان واقعي ساخته شده و تا حد بسيار زيادي متکي بر واقعيت است. چرا در اين درام واقعي دست نبرديد تا سينمايي ترش کنيد؟ اينهمه تأکيد بر ديالوگ به جاي تصوير از کجا مي آيد؟
** کاملاً حرفتان را قبول دارم. فيلم به شدت بر واقعيت متکي است؛ واقعيتي که واکنش اطرافيان را بر مي انگيزد. نمي دانم چرا فکر مي کنيد ديالوگها سينمايي نيست؟! بسياري از واقعيتهاي پيرامون ما که اتفاق؛ درامي قوي هستند، با ديالوگ وحرف زدن پيش برده مي شوند. آثار بسياري از سينماگران جهاني نيز بر پايه ديالوگ پيش مي رود. قصه «بيداري رؤياها» د ر يک خانه، آدمهاي گريزان از هم و در چند روز مي گذرد. به نظرم، تصاوير خانه اي گرفته و غم زده به جاي خانه اي که بايد شادي ورود ايوب را جشن بگيرد، به قدر کفايت سينمايي است!
شما را به صحنه خروج رخشانه از خانه، بازکردن ريسه هاي لامپ از سر در خانه وکوچه، دادن خبر توسط دو مأمور، آماده سازي خانه براي ميهمانان و عروسي غم زدگان ارجاع مي دهم. در بطن فضاي خانه، مخالف خواني حسي ديده مي شود و دوربين رها در ميان آدمها، به وجه سينمايي رئاليستي، کمک شاياني مي کند.
* ريتم فيلم در شروع و پايان متناسب است، اما در ميانه، کشداروطولاني به نظر مي رسد. چرا؟
** درست است. در ميانه فيلم، يعني پس از دادن خبر، تمام انرژي آدمهاي خانه و حس کار وتلاش، سفر، برنامه ريزي براي عروسي، کربلا رفتن بي بي و ... به يکباره تخليه مي شود و رکود حسي و چه کنم،چه کنم ها آغازمي شود.به نوعي، آدمها در مقابل خبر هولناک آچمز مي شوند. ريتم اين آدمها با ريتم وقايع همخوان است، اما پس از خارج شدن رخشانه از خانه به دليل عمل وعکس العمل، ريتم فيلم دوباره جان مي گيرد.
* درباره انتخاب نقشها بگوييد. چرا امين حيايي را براي اين نقش انتخاب کرديد که کيلومترها از نقش و حتي تصوير ذهني مخاطب از او فاصله دارد؟
** امين حيايي از سرمايه هاي بي نظير سينماي ايران است. او قابليتهاي فراواني در بازي دارد که تا کنون فقط از بخشهايي از آن استفاده کرده است. به نظرم با اين نقش، بخش ديگري از اين قابليتها که عميق تر هم هست، رو نمايي شده است. بسياري از هنر پيشه ها، در چند بعد قابليتهاي خود را عيان مي کنند و اگر آنها قدر خود را بدانند و فيلم سازان هم به آنها اعتماد کنند، در جامعه سينمايي ايران که دچار فقر بازيگري است، تا حدودي کاستيها را جبران مي کند. البته اين قابليتها در بازيگران زيادي مثل پرستويي، امين حيايي و... وجود دارد، اما براي حيايي تا کنون اين اتفاق نيفتاده بود که اميدوارم اين روند ادامه پيدا کند. تماشاگر هم ابتدا با پيش فرض وارد مي شود، اما به نظرم کم کم عادت مي کند. قبول دارم که راه سختي را در پيش گرفتم، اما از اين اتفاق راضي ام.
* فيلم در خط طولي فيلمنامه و پردازش شخصيتها، مردد است و به آدمها و موقعيتهاي متعدد سرک مي کشد و به همين خاطر، پراکنده به نظر مي رسد. در اين باره بگوييد.
** چقدر خوب بود محمد رضا گوهري نويسنده فيلمنامه به اين سؤال پاسخ مي داد، اما نگاهي که در پردازش شخصيتها وجود دارد، اصلاً کلاسيک نيست وبه قول نويسنده، بيشتر ميني ماليستي است. او در ديگر فيلمنامه هايش هم اين روند را دنبال مي کند، اما نمونه و مصداق شما براي اين پراکندگي ها چيست؟
* نمونه اش سقط جنين رخشانه!
** بله، کسان ديگري هم به اين قضيه اشاره کرده اند، اما بايد بگويم که بيشتر به واسطه معصوميت رخشانه و طفلي که هنوز پا به اين دنيا نگذاشته و بحران عميق تري ايجاد کرده است. مي بينيد که تأثير جنگ روي نسلهاي بعدي هم وجود خواهد داشت.
* در باره شرايط توليد فيلم در ژانر دفاع مقدس بگوييد. از مسائل و مشکلات پيش رو و کمبودها و...؟
** از سينماي جنگ و مشکلات آن خيلي حرف زده اند و زده ايم. آن قدر شرايط براي اين گونه سينما سخت شده است که براي ساخت فيلمهاي بعدي که ممکن است مضمون جنگي داشته باشد، گاهي دچار ترديد مي شوم.
از شروع ايده تا باروري آن، تحقيقات ميداني و کتابخانه اي، روند نگارش فيلمنامه، ماجراي تصويب آن چندين و چند سال مي گذرد. هيچ کس شجاعت تصويب فيلمنامه اي را که بر واقعيتها وفادار است، ندارد. آدم را به يکديگر پاس مي دهند. در فيلمنامه دست مي برند. شعار به آن اضافه و آن را دچار جرح وتعديل مي کنند و در نهايت هم فيلمنامه را تصويب نمي کنند. اگر هم تصويب و برايش پروانه ساخت صادر شود، اين مجوز براي بسياري از نهادها و سازمانها فاقد ارزش است.فيلمنامه تصويبي بايد در شورا هاي متعدد هر جايي که قرار است با فيلم همکاري کند تصويب شود. اگر نشود، دستتان از همه جا کوتاه است !
در سينماي ايران، جايي که بتوان فيلمهاي شهري جنگي در آن توليد شود، وجود ندارد. امکانات لجستيک به راحتي به دست نمي آيد. تدارکات نظامي ضعيف است و جلوه هاي ميداني ديگر کاربرد خود را از دست داده اند و متخصص و امکانات جلوه هاي ويژه رايانه اي در کشور ما ضعيف است و بودجه اي براي استفاده و حضور در کشورهاي پيشرفته وجود ندارد و هنرپيشه هاي معروف (به دلايلي که همه ما مي دانيم وبسياري از اين دليلها هم درست است) در اين فيلمها بازي نمي کنند.اما پس از اتمام فيلم، از آن به عنوان ويترين جشنواره استفاده مي شود و پس از آن، ديگر کسي کاري به فيلم و سازنده آن ندارد. به هنگام اکران فيلم هم، در تبليغات تلويزيوني و شهري آن طور که شايسته است، به آن فضا داده نمي شود و در نهايت فيلم با اکران ضعيف از سينما ها خداحافظي مي کند.اگر واقعيت چيزي غير از اين چيزهايي که گفتم است، بررسي کنيد که چرا فيلمسازان مهم کشور، ديگر به اين نوع سينما کاري ندارند!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 7:27  توسط محمد تاجیک  | 

محمد تاجیک : کیومرث پور احمد کار گردان مطرح سینمای ایران که این روزها سریال پرانتز باز او مهجور واقع شده است در یکی دو گفت وگوی اخیر خود به این مسئله به شدت اعتراض کرده است .

/مشکوکم/

 او در بخشهایی از گفت وگوی خود با روز نامه شرق گفته است :من مشکوکم به اینکه انگار برنامه ریزی شده است که این سریال دیده نشود .اگرچه همه شواهد شک مرا توجیه می کند و دامن می زند ولی به دلیل حسن نیت مدیرانی که درطول ساخت این مجموعه با آنها همکاری داشته ام از صمیم قلب آرزو می کنم این شک من یک توهم دایی جان ناپلئونی باشد...

 /استقبال نه چندان مناسب منتقدان/

 بهتر است بدانید که سریال پرانتز باز بااستقبال نه چندان مناسبی از سوی منتقدان مواجه شده است .

 /زمان داور خوبی است /

اما کیومرث پوراحمد در گفت وگوی دیگری بازینب علیپور تهرانی درهفته نامه سروش گفته است :لازم است بگویم من تمام کارهایی که ساخته ام با یک میزان دقت وسواس و حساسیت ساخته ام و به همان میزان که برای سایر کارهایم زمان وانرژی صرف کرده ام برای این کار هم وقت گذاشتم اما به هرحال اتفاقی است که افتاده و ظاهذا آن طور که باید مورد توجه قرار نگرفته است .اما من به یک نکته خیلی معتقدم . اینکه زمان داور خوبی است . خیلی ها معتقدند این سریال نتوانسته مثل سریالهای گذشته با مخاطب ارتباط برقرار کند اما تا پنج سال آینده اگر سه بار دیگر از همین شبکه پخش شد ویا سایر شبکه ها سریال خوبی بوده است .در غیر این صورت سریال بدی است وماندگار نمی شود .

 /عذرخواهی وزباله دانی تلویزیون /

پور احد درادامه گفت وگوی خود با سروش گفته : اگر این سریال(دومرتبه )پخش نشود به زباله دان تاریخ تلویزیون می رود بنابراین اگر کار خوبی نبوده من همین جااز تاریخ سینما وتلویزیون به خاطر ساخت این سریال عذرخواهی می کنم .

/کلطفی ها ونامهربانیها/

 وی دومرتبه تاکید کرده :احساس می کنم پرانتز باز با یکسری کم لطفی ها و نامهربانی ها روبرو شد به دلیل اینکه اطلاع رسانی درباره پخش ومعرفی این سریال و حتی زمان پخ و تکرار آن ضعیف بود واصلا زیر نویس نمی شد .

 /طناز طباطبایی : مخاطب عام کاررا دوست دارد/

 از سویی دیگر طناز طباطبایی بازیگر این سریال در گفت وگوی دیگری باهفته نامه سروش گفته :همین چند وقت اخیر در جاهای مختلفی مثل سو پر مارکت وقتی مرا دیده اند از کار تعریف کرده اند .این نشان می دهد که کار ونقش من را باور کرده اند و با آن ارتباط برقرار کرده اند . شاید اگر من قبل از پخش این سریال در خیابان راه می رفتم خیلی جلب توجه نمی کردم . اما امروز همه مرا می شناسند .پس من تاکید می کنم که برخلاف تصور خیلی ها مخاطب عام کار را دوست دارد .این اتفاق هم دقیقا همان چیزی بود که می خواستیم .قرار نبود کاری ساخته شود که منتقدان از آن خوششان بیاید .

 /حقایقی درباره کیومرث پور احمد /

چند سال پیش که مراسم بزرگداشت پور احمد برگزار شده بود دکتر امید روحانی  بااشاره به اینکه  شهید آوینی پوراحمد را بسیار دوست داشت با نقل قولی از شهید آوینی گفته بود :پوراحمد نمونه آن چیزی است که سینمای ایران می تواند باشد."

 

 

بد نیست بدانید درهمین مراسم خسرو شکیبایی، یکی دیگر از هنرمندان حاضر در مراسم بزرگداشت کیومرث پوراحمد، بود . اوحرفهای تکان دهنده ای گفته بود : "زمانی که در این فیلم پوراحمد از مرگ خود صحبت کرد، چشمان من پر از اشک شد. اما امیدوارم وی زمانی به این روز برسد که تمام کارهای خود را انجام داده باشد. من فقط به عنوان تشکر در اینجا حاضر شده بودم و سپاسگزارم."(خبرگزاری مهر - سال ۱۳۸۵)

 

 /پور احمد به روایت فرهادی/

اصغر فرهادی هم در  این مراسم بزرگداشت گفته بود : "پوراحمد از جمله افرادی است که هر چه می گوید روی ماجراست و در پشت آن چیزی نیست. او در همه گونه های سینمایی فیلم ساخت و این از خصوصیات وی محسوب می شود. این کارگردان بعد از "قصه های مجید" خود را به آن نوع سینما محدود نکرد، بلکه سعی داشت فیلم های دیگری را هم کار کند. او همیشه جزو اولین کسانی بود که بعد از ساخت فیلم هایم به من زنگ می زد و تبریک می گفت."

 /هنرمندی استثنایی به روایت داوود نژاد/

علیرضا داودنژاد هم درباره همکار خود گفته بود : "در این کشور 70 میلیونی چند نفر از خواب بلند شده اند و چند نفر از آنها قصه می نویسند و چند تا از این قصه ها فیلم می شود و اینکه از میان فیلم هایی که بر اساس قصه ها نوشته می شود، چه تعداد مخاطب پیدا می کنند. حس می کنم این بزرگداشت بیشتر از اینکه به کیومرث پوراحمد چیزی اضافه کند، به ما اضافه خواهد کرد. ما اینجا جمع شدیم که بگوییم ما هنرمندی استثنایی داریم که دوستش داریم."

 

 /مصائب بی پایان  کیومرث پور احمد/

کیومرث پوراحمد (متولد روز بیست و پنجم آذر سال ۱۳۲۸) و دانش‌آموخته کارگردانی سینما است.او کارش را با نقدنویسی آغاز کرد و از ۱۳۵۳ با دستیاری در مجموعه تلویزیونی آتش بدون دود وارد سینما شد.ازمیان آثار او می‌توان به فیلم‌های بلند ناتوره، بی بی چلچله، لنگرگاه، شکار خاموش، شرم، نان و شعر، به خاطر هانیه ، خواهران غریب و شب یلدا ،اشاره کرد . همچنین مجموعه داستانی قصه‌های مجید ،ازاین کارگردان است.

 

 /مشکلاتی از آغاز فیلمسازی/

 اما پور احمداز کار گردانانی بوده که برای فیلمسازی با مشکلات بسیاری مواجه بوده است . این مشکلات از زمانی که او فیلمسازی را شروع کرده وجودداشته است . خود پور احمد دوسال پیش در گفت و گویی باهفته نامه شهروند امروز می گوید :وقتی جنگ شروع شد آن زمان در کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان بودم به عنوان یک ایرانی فیلمساز احساس کردم باید کاری کنم .با یک گروه ۴ - ۵ نفره و با یک پیکان استیشن رفتیم دزفول واهواز ومی خواستیم بریم سمت آبادان که درست وقتی رسیدیم سه راه شادگان ،درست خبر رسید که آبادان محاصره شده و نتوانستیم برویم آبادان .البته بعد رفتیم بند ماهشهر و قرار بود با " هاور کرافت " مارا ببرند آبادان که نشد .رفته بودیم فیلم بگیریم . البته طرحی که به کانون پیشنهاد کردم کودکان جنگ بود یک مقدار فیلم گرفتیم وآمدیم تهران .ما مقدار زیادی فیلم گرفته بودیم از آواره های آبادای که از شهر فرار کرده بودندزن وبچه مرد با لنگه کفش و دمپایی و ... از آخرین نفرهایی که از شهر زده بودند بیرون،ُبا بعضی هایشان مصاحبه کرده بودیم .وقتی اینها را نمایش دادیم .یک آقایی وسط صحبتها در جلسه بلند شد وگفت شما حق ندارید از بدبختیها وفلاکتها حرف بزنید باید راجع به سلحشوری ها و ایثار حرف بزنید وجلسه به هم خورد ....

پوراحمد درادامه توضیح می دهد که  البته من معتقدم مااشتباه نکرده بودیم ما مشاهداتمان را ضبط کرده بودیم منتهی حرف آن آقا به نوعی درست بود... با آن واکنش من دفتر فیلمسازی جنگ را درذهنم بستم ...

/مصائب اتوبوس شب/

 پور احمد حتی وقتی می خواست اتوبوس شب را نیز بسازد با مشکلاتی مواجه شد . خو او دراین باره گفته :قصه واقعی فیلم  اتوبوس شب برای حبیب احمدزاده در سن ۱۵-۱۶ سالگی اتفاق افتاده است .خود حبیب احمدزاده در همین سن و سال در آبادان می ماند وهشت سال می جنگد ...عکسهایش است که در آن سن تفنگی که در دستش است ازقد خودش بلندتر است ....

 /ماجرای ساخته نشدن فیلم شاه بابازی پرستویی وکارگردانی پوراحمد/

پوراحمد در همان مصاحبه خود با شهروند امروز به ساخته نشدن  فیلم شاه و رابطه آن باساخت فیلم " اتوبوس شب " اشاره کرده ومی گوید : سال ۶۸یا ۷۰بود که که دو سه سال از وقت وعمرم را گذاشتم فیلمنامه را نوشتم وچند بار بازنویسی کردم پرویز پرستویی قرار بود محمد رضا شاه باشد . پریوش نظریه نقش فرح را داشت که چه قدر هم به چهره اش می آمد آقای انتظامی قرار بود شریف امامی شود اکبر عبدی هم قرار بود هویدا شود.دفتر زده بودیم وهزینه کرده بودیم پرستویی می رفت کلاس زبان فرانسه می رفت تمرین اسکی روی آب ....به خاطر کم ظرفیتی عده ای فیلم در مرحله پیش تولید متوقف ماند. برای ساخت  اتوبوس شب این تجربه تلخ را داشتم . می ترسیدم وفکر می کردم که عده ای نشسته اند و می گویند کیومرث پوراحمد ؟غلط می کند فیلم جنگی بسازد . نباید بسازد چون خودی نیست ... منتهی خوب بسترش را حبیب احمدزاده فراهم کرده بوداصلا حبیب موتور فیلم بود .

/ماجرای کشف شب یلدا/

 اینکه پوراحمد معتقد است که زمان داور بسیار خوبی برای سنجیدن کیفیت یک اثر است به تجربه او در فیلم " شب یلدا " بر می گردد. پور احمدبارها درباره این فیلم گفته :شب یلدا پس از اکران کشف شد و دیده شد. من زیاد از دوستان واطرافیان و غریبه ها شنیده ام که فیلم را ۵بار ۶بار و ۱۶ بار دیده اند . آقای در سوئد به من می گفت فیلم را سی چهل بار دیده است .

 /شب یلدا دیگر تکرار نمی شود/

 البته از نظر پوراحمد فیلمی چون شب یلدا دیگر تکرار نمی شود بخشی از هر فیلمی که آدم می سازد حدیث نفس است . دوز و در جه این حدیث نفس در شب یلدا بیشترین حد است بنابراین دیگر تکرار نمی شود .

 آقای پور احمد بعد از این فیلم مرده ای!

 جالب است بدانید بعد از یکی از اکرانهای دانشجویی فیلم " شب یلدا "یکی از دانشجویان بلند شد وگفت شما آقای پور احمد بعد از این فیلم مرده ای!پوراحمد می پرسد چرا ؟ آن دانشجو در پاسخ می گوید :برای اینکه دیگر نمی توانی بهتر از این فیلم بسازی !پور احمد نیز می گوید :من سعی خودم را می کنم اگر موفق نشدم انا لله وانا الیه راجعون و اگر موفق شدم که ....

 /زیادی بومی هستند/

پور احود فیلمسازی بوده که حتی خودش نیز اعتقادداشته که بخشی از آثارش با بخشی از مخاطبان ارتباط برقرار نمی کند .خود او دراین باره گفته : به خاطر هانیه را خیلی دوست دارم ولی اصلا با تماشاچی خارجی ارتباط برقرار نمی کند .یا فیلم شرم جزو فیلمهای خوب من است ولی تماشاگرخارجی آن را نمی فهمد ...دوست منتقدی می گفت فیلمهای تو زیادی بومی هستند که نتوانسته اند در خارج از کشور حضور گسترده ومستمر داشته باشند ...

فیلمشناسی :‎

تاتوره (1363): ورود كیومرث پوراحمد به عرصه فیلمسازی حرفه‌ای. به سنت آن سال‌ها، اثری متعهد در باب ظلم و ستمی كه بیگانگان به بومیان جنوب روا می‌دارند. داود رشیدی و پروانه معصومی، بازیگران نخست فیلم‌اند. ‏

بی‌بی چلچله (1363):پوراحمد به فضای ذهنی و احساسی‌اش نزدیك‌تر می‌شود. با داستان غمباری از رابطه بین یك كودك با یك راننده كامیون. بر اساس داستانی از ژوزه هائودودواسكونسلوس. باز داود رشیدی نقش نخست را بازی می‌كند. ‏

لنگرگاه (1367): بعد از چند فیلم نوجوانانه خارج از جریان اصلی فیلمسازی، لنگرگاه، حركت پوراحمد به سمت فیلمسازی برای مخاطب گسترده‌تر است. داستان عصیان نرم دو نوجوان، با همراهی علیرضا خمسه‌ی در حال ستاره شدن، به عنوان نمك ماجرا. فیلمساز جای پایش را محكم می‌كند. ‏
شكار خاموش (1368):پوراحمد دامنه فیلمسازی‌اش را گسترش می‌دهد. در دوران رونق كمدی‌های كودكانه، شكار خاموش را با حضور خمسه و مهدی هاشمی می‌سازد. هر چند كه در گیشه به موفقیت چندانی نمی‌رسد. ‏

شرم صبح روز بعد، سفرنامه شیراز و نان و شعر: (1370 تا 1372): هر چهار فیلم از یك مجموعه تلویزیونی بسیار موفق با عنوان قصه‌های مجید بیرون می‌آیند. پوراحمد چهار سال از بهترین بخش دوران فیلمسازی‌اش را پای مجموعه داستان مرادی كرمانی می‌ریزد و محصول خوبی هم برداشت می‌‌كند. منتقدها این فیلم‌ها را تحسین كردند و مردم مجموعه تلویزیونی را. سفرنامه شیراز بی‌نظیر است. شرم برای بیننده تلویزیون، بیش از حد پیچیده و صبح روز بعد، موفق‌ترین فیلم‌ها به لحاظ اقبال مردمی. نان و شعر كه پس از پایان تولید مجموعه و مستقیما برای سینما ساخته شد، مستحق توجه بیش‌‌تری است. یكی از شخصی‌ترین آثار كیومرث پوراحمد. ‏

به خاطر هانیه (1373): بازگشت پوراحمد به فیلم‌های كانونی آغاز دوران فیلمسازی، با اقبال منتقدان روبه‌رو می‌شود، هر چند تماشاگر چندانی پیدا نمی‌كند. باز با یكی از همان نوجوان‌های شیرین و احساساتی، اما كله‌شق پوراحمدی روبه‌رو هستیم، از نوع جنوبی‌اش‎!‎

خواهران غریب (1374):كیومرث پوراحمد داستان جذاب اریش كستنر را زمینه‌ساز كارش قرار داد و براساس قصه دو كودك دوقلو كه پدر و مادرشان را پس از طلاق به هم نزدیك می‌كنند، پرفروش‌ترین فیلم سال را ساخت. خسرو شكیبایی، در اوج فعالیت حرفه‌ای‌اش قرار دارد و كودكان فیلم، به سنت آثار فیلمساز، به اندازه كافی تودل‌برو و شیرین‌اند. ترانه‌های ناصر چشم‌آذر، از جمله براساس ملودی نازنین مریم، از مهم‌ترین عوامل جذابیت فیلم بود. ‏

شب یلدا (1380): بعد از شش سال دوری از سینما، و عزیمت پوراحمد به تلویزیون برای ساخت مجموعه تلویزیونی موفق سر نخ، پوراحمد بازگشت تا یكی از شخصی‌ترین آثار كارنامه‌اش را بسازد. داستان تلخ فیلم، ریشه در زندگی خصوصی كارگردان‌اش دارد و محمدرضا فروتن كه از طریق بازی در یكی از نقش‌های مجموعه سرنخ، به فیلم‌های مسعود كیمیایی راه یافته بود و به یكی از ستاره‌های سینمای ایران تبدیل شده بود، با بازی در شاه‌نقش شب یلدا، جای پایش را در سینمای ایران محكم‌تر كرد. هنوز خیلی‌ها پوراحمد را به عنوان كارگردان این فیلم می‌شناسند. ‏

گل یخ (1383): پوراحمد تصمیم گرفت موفقیت شب یلدا را در گیشه تكرار كند. پس شجاعانه سراغ طرح اصلی یكی از فیلم‌های ایرانی مشهور و پرفروش قبل از انقلاب، سلطان قلب‌ها رفت، در آغاز فیلم نام محمد علی فردین را آورد، اما اثری از این عشق و علاقه در فیلم نیست. گل یخ شاید بدترین اثر كارنامه فیلمسازی پوراحمد است، نه به این خاطر كه قرار بوده یك فیلم پرفروش بازاری باشد، بیش‌تر به این دلیل كه خوب و گرم ساخته نشده است. فیلم نه فروخت، و نه منتقدها دوست‌اش داشتند‎.‎

نوك برج (1384): پوراحمد می‌خواست نوك برج را هم با دسته‌بندی “ساخت یك فیلم دیگر برای پول”، در كنار نوك برج قرار دهد، اما اتفاقا این یكی، خیلی بیش‌تر از قبلی كار می‌كند. هم فیلم بهتری است و هم فروش خیلی بهتری نسبت به قبلی داشت. ‏

اتوبوس شب (1385): سال‌ها بعد از شب یلدا، پوراحمد با اتوبوس شب، بار دیگر با آغوش گرم منتقدها و جوایز ریز و درشت جشن‌ها و جشنواره‌های داخلی مواجه شد. این فیلمی است با داستانی بر بستر دفاع مقدس كه با نگاه خاص پوراحمد در هم تنیده شده. فیلمی كه به قول خود فیلمساز، در سال‌های جنگ نمی‌شد آن را ساخت.

در دوران نوجوانی اولین کتابهایی که خواندم کتابهای پلیسی بود سرنخ شاید محبوبیت قصه های مجید را نداشت ولی درژانر پلیسی یک اتفاق بود . این سریال مولفه های ایرانی داشت پلیس اش بازپرسش قاتلش مقتولش ،ارتباط ها  وهمه چیزش ایرانی است .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 22:26  توسط محمد تاجیک  |